نگاهی به گذشته

فصل اول
بهمن ۱۳۴۶ در یکی از روستا های استان البرزدر یک روز زمستانی سر دختری پا به این جهان پرهیاهو گذاشت.

این دخترفرزند چهارم خانواده بودکه پدرش نام او فاطمه گذاشت؛اما پدربزرگ نوزاد مخالف بود! نمی خواست این اسم
برای بار دوم در خانه ی او تکرار شود. این پدر بزرگوار که نام او عباس بود؛ دوفرزند پسر داشت به نام ابراهیم و اسماعیل
که یکی از دو فرزند او مسافرت بود.وقتی عموی نوزاد پس از چند روز از به دنیا آمدن او به خانه برمیگردد؛ احل خانه همه
خوشحال می شوند پدر دختر این مشکل را که نمی توانند نام دخترش را فاطمه بگذارد با برادرش که اسماعیل در میان
گذاشت ؛ عمو نوازاد کمی فکر می کند بعد به این نتیجه میرسد که اسم نوزاد فاطمه باشد ولی درخانه به احترام پدر بزرگ
با یک اسم مستعار صدایش کنید! برادرش می پذیرد و میپرسد؟حالا اسم مستعارش رانتخاب کنید همه منتظر بودن یک
اسم عمو اسماعیل انتخاب می کند می گوید در سربازی که بودم اون منطقه اسم دختر بچه ای گلگز بود. و من این اسم را
برای برادرزاده ام انتخاب میکنم؛ (گلگز) کسی اعتراض نکرد و از اون روز اسم نوزاد در شناسنامه فاطمه ولی گلگز صدایش
می کنند دختر کوچک خانواده یک ساله بود که پدر بزرگ به رحمت خدا رفت. اما به احترام او اسم دختر تغییر نکرد وهم
چنان گلگز صدایش میکردن .کم کم بزرگ می شود حالااز زبان خودش میشنویم.
6 ساله بودم که مادرم گفت: امسال به مدرسه میروی . خوشحال شدم با کلی بالا وپاین پریدم .نا گهان زن عمو پرسید سر
نویسی کردی ؛ مادرم جواب داد نه حالا تاشهریوروقت هست میرویم سرنویسی می کنم من ساکت شدم و پرسیدم سرنویسی
یعنی چی برادرم گفت:بیا من برایت تعریف کنم ؛ نشستم رو بروی برادرم دستانم زیر چانه منتظر جواب برادرم ؛راستی من
تا آن روز نمی دانستم پرسش های زیادی من همه را خسته کرد؛ و برادرم برای همون من را از مادر و زن عمو دور کرده بود؛
باز سوالم را تکرار کردم برادرم جواب داد.سرنویسی یعنی موهای سرت را میتراشند روی سرت با قلم می نویسند گلگز به مدرسه
رفت. این جواب برادرم من را به فکر فرو برد؛ هر روز که به مدرسه نزدیکتر می شد م ترس من بیشتر می شد . ماه شهریور
از راه رسید زمان ثبت نام شد ومن بیشتر از آن که خوشحال باشم؛ ترسم بیشتر میشد. عصر یک روز که درست به خاطر
ندارم ولی میدانم نیمه ی شهریور بود .مادرم گفت:آماده باش فردا باید برویم سر نویسی جواب دادم ننه تو که میدونی من
درس خواندن را دوست ندارم مادرم جواب داد خب مجبور نیستی ولی باید دلیلشو برای تعریف کنی چرا؟ دوست نداری
درس بخوانی و این که در آینده می خوای چکاری انجام بدی که سواد نیاز نباشد و نشست گفت: تعریف کن !!حالا چه
کنم چه جواب مادرم را بدهم. گفتم خب جاجیم بافی میکنم کار خانه انجام میدم لبخندی زد و گفت:دخترم تودرست گفتی
اما زندگی فقط اینا که گفتی نیست.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

حمید جعفری (مسافر شب) ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (17/9/1398),طراوت چراغی (17/9/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (17/9/1398),طراوت چراغی (19/9/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (20/9/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 آذر 1398 - 18:43

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام شبتون بخیر خانم گودرزی
من تازه به داستانک اومدم ، اولین متن کوتاه یا داستان کوتاهیه که از شما میخونم
بسیار بادقت رویدادهارو بیان کردید
این مایه افتخار منه که همجنس خودم بتونه انقد درست و منظم یه متن و بنویسه ،ویرایش کنه و بعدش در دید عام بزاره امیدوارم موفق باشید.
یه خواهش دیگه داشتم
لطف کنید به داستانک های من سر بزنید و نظر بدید


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 آذر 1398 - 21:57

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سپاس


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آذر 1398 - 10:17

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
تعلیق خوبی در بطن داستان ایجاد کرده اید که هنرمندانه است. تعلیقی که مخاطب می داند اما اول شخص داستان نمی داند و ما همه دوست داریم تا او بداند. یک حس ترس هم درون این تعلیق نشسته است.
درود بر شما


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط فاطمه گودرزی Members  ارسال در پنجشنبه 21 آذر 1398 - 12:59

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سپاس


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 آذر 1398 - 10:22

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و وقت بخير...
داستان مشخص است كه قبلا در ذهن نويسنده پرورانده شده است و مي داند كه خط سيرش چيست. پيرنگ خوبي دارد. اما نكته خيلي مهم كه در داستان جايش خالي است توصيف و سبك نگارش است و همچنين استعاره هايي كه مي توانست وجود داشته باشد تا بر قوت داستان بيافزايد. منتها اينها در كار ديده نمي شود. در كل با ويرايش و اضافه كردن برخي از مفاهيم و اسلوب هاي غني داستاني مي شود كار را بهتر ارائه داد...
استفاده كرديم..
حسن ايماني



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.