نگاهی به گذشته

باید خیلی کارها یاد بگیری تا از زندگی لذت ببری یکی از مهمترین آنها !مدرسه رفتن هست که سرنوشته انسان را تغییر خواهد
داد خداوند انسان های که تلاشگرباشند را دوست دارد.و بیشتراز همه باید بیاموزی و آموزش بدی اگر مدرسه نروی چطور
می توانی وظیفه ات را انجام دهی دختر خوبم . حالا راه فراری نیست باید چه کنم موهای سرم را از دست ندهم فکری به
سرم زد؟ اگر چند چهار قد سرم کنم نمی تونند موهای سرم را بتراشند !!تعجب کردید برای شما هم سوال پیش آمد ! که
چهارقد چیست؟ به روسری می گفتند چهارقد برای این که روسری چهار گوشه داشت که به اندازه ی هم بودند چهار قد
اسم داشت. چند روسری روی هم سرم کردم و خوابیدم .روز بد به همراه مادرم رفتیم مدرسه پشت مادرم پنهان شده بودم
مدیر مدرسه یک آقا بود به فامیلی صدایش می کردن آقای ساسانی در دفتر مدیریت نشسته بود؛ در باز بود چند روستایی
هم اونجا برای ثبت نام بچه ها یشان آمده بودند؛ مادرم در زد و وارد شدیم سلام کردیم؛ مادرم شناسنامه ی من راگذاشت
روی میز آقای ساسانی پرسید چرا پنهان شدی دختر؛ دست مادرم را می کشیدم از دفتر برم بیرون مادرم گفت: بچه آروم
بگیر ! مدیر پرسید چرا میخوای بروی جواب دادم نمی خوام سرنویسی کنم !. گفت: چرا؟ با بد اخلاقی پاسخ دادم: من
موهایم رادوست دارم نمی خوام بتراشم ! آقای ساسانی با تعجب نگاهی انداخت گفت: چه کسی به شما گفته است !موهای
سرت را می تراشیم هنوز جواب نداده بودم مدیر سرش را به طرف پنجره چرخاند و برادرم را پشت پنجره دید صورتش را
چسبانده بود!به شیشه که مدیر اشاره داد بیا داخل برادرم مجبور شد وارد دفتر شود آقای ساسانی سوال کرد ببینم شما
سرنویسی کردی موهای سرت را تراشیدند برادرم جواب داد نه آقای ساسانی پرسید چرا به خواهرت گفتی موهای سرت را
می تراشند؟ خندیدو گفت: این درس اولش بود حالا فهمید که انقدر ساده نباشد؛ ادامه داد خواهر من زیاد سوال می کند به
خودش زحمت نمیدهد یاد بگیرد بجای سوال کردن کمی فکر کند؛ مدیر گفت: این جواب سوال من نبود برادرم پاسخ داد
شما بگوید آقای مدیر اگر خواهرتان دائم در حال سوال کردن باشد چه می کنید مدیر جواب داد خب با هوش است این که
خیلی هم عالیست بعد یکی از معلم ها به اسم خانم نریمانی در دفتر حضور داشت گفت: به به چه خوب فاطمهاین به بعد
هر سوالی داشتی از ما بپرس جواب دادم اسم من گلگز است. لبخند و گفت: اسم شما فاطمه است .

ادامه دارد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (2/10/1398),اصغر محمودی (7/10/1398),فاطمه گودرزی (2/11/1398),طراوت چراغی (6/11/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 دي 1398 - 11:49

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
داستان خوبي بود كه با شروع متفاوتي وارد كار شد و از نوع نگارش و خط سير داستان مشخص بود كه حاوي يك پيام پندآموز است كه از ابتدا ذهن نويسنده را درگير خود ساخته است. پيام رساني و انتقال پند يكي از اهداف مستتر داستان نويسي است كه در اين كار، رعايت شده است. مي ماند چند ويرايش درست لغوي كه خب از نظر بنده بايد انجام شود...
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط فاطمه گودرزی Members  ارسال در چهار شنبه 2 بهمن 1398 - 11:22

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سپاسگزارم@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.