حماسه زن آقا قسمت 2


قدیما ظرف و ظروف خونه ها مسی بود ، یه جورایی هم یه سرمایه گزاری . یه خونواده که یه جورایی شاهین اقبالشون موتور می سوزند و سقوط آزاد می کرد حداقل با فروش ظرف و ظروف مسیشون یکی دو ماهی گذرون میکردن تا شاید خدا می کرد و این شاهین اقبال دوباره می پرید .
خلاصه یادمه تو خونه ماهم از دیگ نذری امام حسین بگیر تا قابلمه های معمولی پخت وپز ، تا کاسه های تیلیت آبگوشت و تشت رخت چرک شوری و آفتابه بی ادبیه مستراب (مستراح) همش مسی بود .
جناب آفتابه حدود 6-7 کیلو بود که پر که می شد تا دم در موال ، می شد باهاش جلو بازو هم زد .
ما اصولا بچه تقسی بودیمو از وقتی که زن آقا واسه احمد گاریچی خط و نشون کشیده بود ، مرتب پشت سرش بودیم که ببینیم چه جوری این زن آقای ما میخواد نتق احمد و بکشه .
شب دور و طرفای ساعت یازده بود که دیگه همه آماده خواب میشدن ، اون موقعها هنوز فرهنگ ظالمانه بچه ساعت هشت لالا تو خونواده ها مد نشده بود .
یادمه یه برنامه تلویزیونی انتقادی می داد به اسم آقای مربوطه که یه طنز انتقادی نسبت به اوضاع جامعه بود که زیاد طرفدار داشت .
(اونایی که زیر چهل سالن از خانواده محترم میتونن در این زمینه اطلاعات بیشتری کسب کنن)
مام با اینکه هفت سال بیشتر نداشتیم(سال 1356) از طرفدارای این برنامه بودیم ، البته شایدم یه جورایی در رو از خواب بود .
برنامه که تموم شدو لاحاف دوشکا ( لحاف و تشک) پهن شد ، شد ساعت یازده .
تابستون بود و فواره وسط حوض رو باز میذاشتن که محوطه حیاط رو خنک کنه اما موقع خواب می بستنش .
دوییدم تو جایی که مادرم تازه انداخته بودم که از خنکی ساتن روش تا گرم نشده حالی ببرم ، یه ده دیقیقه ایی نگذشته بودم دیدم زن آقا آفتابه رو گرفته دستش یواش یواش میره سمت در حیاط .

با خودم فک کردم چرا داره مسیرو اشتباهی میره اما با خودم گفتم ،این ننه ما خودش ختم روزگاره ، حالا چه جوری راه مستراب(مستراح) و کوچه رو عوضی بره ، تو ذهنم گفتم : حتما برنامه ای داره .

خواب کلا از سرم پرید ، به یه دقیقه نکشید دیدم که بدون آفتابه برگشت . تو مخم هی بالا پایین کردم ، مخم ارور داد (ببخشید اون موقعها کامپیوتر نبود) مخم چت کرد .
اما حتما حکایتی بود ، باید بیدار بمونم شاید داستانی باشه و زن آقا کمک لازم داشته باشه ، غافل از اینکه من خودم به زحمت دو برابر آفتابه وزن داشتم .
تو همین هیرو ویر بودیم که باز صدای احمد گاریچی از ته کوچه راه افتاد و با جلو اومدنش تن صداشم بالا می رفت .
اینجا یه جرقه ای تو دهنم اومد ، حتما یه رابطه ای بین آفتابه خونه ما احمد گاریچی و بیداری زن آقا هست .
تقریبا از هیجان نیم خیز شده بودم که صدای در اتاق بسمت حیاط اومد ، زن آقا بود.
می دونستم منو ببینه یه راست می فرستم لا دست بابا بزرگم تو اتاق .
سریع دوباره تو جا خوابیدمو و خودمو زدم به خواب ، به محض اینکه زن آقا تو پیچ دالون به سمت در حیاط که جنوبی بود و یه در آهنی کوچیک داشت گم شد مثه فنر از جام پریدم و دنبال مادر بزرگم ، میدونستم که اتفاقای بعدی خیلی زود میوفته و کسی دیگه زمان گرفتن گوش منو برگردوندنمو نداره .
به پیچ دالون که رسیدم دیدم زن آقا منتظره ، همین که از صدای احمد گاریچی که بی صاحبشو حواله اینو و اون می کرد فهمید رسیده پشت در ، درو وا کرد و با صدای بلند گفت ؛ احمد گاریچی ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (8/9/1396),رضا میرزایی (11/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.