معصومه

تقديم به آنهايي كه با لبهايي بسته در كنارمان هستند و هرگز صدايشان رو نمي شنويم.


اولين بار وقتي كه براي شستن دست صورت از پله ها پايين ميرفتم ديدمش ، از در زير پله اي كه صاحب خونه مون صفيه خانوم واسه ش در درست كرده بود و جاي انباري استفاده مي كرد بيرون اومد . از صداي مادرش كه مي گفت :

- معصومه ، مادر ، ميري بيرون جاكتتو تنت كن سرده ، بدتر ميشي ، اسمشو فهميدم .

سر صبونه مادرم توضيح داد كه فاميلاي صفيه خانوم از قوچان واسه دوا دكتر اومدن تهران و چون دست بالشون تنگه و از پس هزينه مسافرخونه بر نميان ، صفيه خانوم انبار زير پله رو خالي كرده كه اصغر آقا ، زنش محترم خانوم و دختر كوچيكشون تو مدتي كه تهرانن اونجا بمونن .

فك كنم چاره ديگه اي هم نبود واسه يه خونه چهل و پنج متري دو طبقه دو اتاقه كه اتاق پايين صاب خونه و اتاق بالا كه ما مستاجر بوديم .

زمستون سال ١٣٥٥ بود . من اون موقع شيش سالم بود دقيقا هم سن معصومه .

با اينكه تو اسفند ماه بوديم هنوز برف رو زمين و چراغ علا الدين ما تو تك اتاقمون با ارزش ترين عضو خونه بود .

بيشتر مردم اون موقع از كرسي استفاده مي كردن منجمله صاحب خونه ما .

من عاشق كرسي صفيه خانوم بودم و هميشه به هر بهونه بود ميخزيدم زيرش.

يادمه اول پاييز كه ميشد مردم گوني گوني ذغال مي خريدن، تو آب خرد مي كردن و به صورت توپ مثه كوفته در مياوردن، ميذاشتن رو پشت بوم خشك شه تا زمستون بذارن زير كرسي.

حسن اينكار اين بود كه هم ذغال ديگه جرقه نميزد هم گازش كم ميشد.

محترم خانوم چون جاش كوچيك بود از يه منقل استفاده ميكرد كه هم وسيله گرماييشون بود هم روش پخت و پز مي كرد ، قوري چيني چايشم كه هميشه رو منقل آماده بود.

محض خاطر احتياط هميشه دريچه بالاي در رو نيمه باز بود كه گاز زغال خارج شه .

خيلي زود با معصومه و مادرش دوست شدم .

محترم خانوم زن خيلي مهربوني بود . هر موقع پايين منو ميديد صدام مي كرد و يه چاي داغ برام ميريخت .

با قندوني كه پر از شكر پنير و نقل بيدمشك بود واقعا ميچسبيد.

اصغر آقا رو كم ميديدم ، غير روزايي كه بازنش ميرفت بيمارستان ، شب برمي گشت .

معصومه ميگفت :

بابام ميره برف پشت بوما رو پارو ميكنه تا خرج ما رو تو اين مدت كه تهرانيم پيدا كنه.

تنها چيزي كه از اصغر اقا تو ذهنم نقش بسته صورت استخوني و سوخته از سرماس و اينكه غروبا وقتي بر مي گشت با چه زجري چكمه و جوراباشو با كمك معصومه در مياورد تا انگشتاي كبود شده پاشو بگيره جلو منقل .



معصومه با اينكه همسنم بود احساس مي كردم خيلي بيشتر از من ميفهمه . هميشه راجع به چيزايي صحبت ميكرد كه من هيچوقت در موردش فك نكرده بودم.

مثلا ميخواست مهندس ساختمون بشه تا بتونه خونه هاي بزرگ بسازه كه باباها مجبور نباشن مثه باباي اون نشسته بخوابن تا اونو مادرش جا براي دراز كشيدن داشته باشن .

و براي بچه ها يه تخت خواب بزرگ و گرم كه بتونن توش غلط بزن و بالا پايين بپرن .

سال داشت تموم ميشد . مردم همه درگير خونه تكوني و تدارك سال نو بودن .

تو خونه ماهم مادرم و صفيه خانوم مشغول نظافت و شستشو بودن . اما وضع معصومه و خانواده اش انگار با بقيه فرق مي كرد .

مريضي اصغر آقا بيشتر شده بود و ديگه نمي رفت سركار . فقط يه گوشه چمباتمه ميزد و كز مي كرد.

ديگه محترم خانوم مثل قديم صدام نميزد چاي و شكر پنير بخورم. فقط يه گوشه زير پله ميشست و به يه گوشه خيره ميشد يا زير بغل اصغر آقا رو كه اين اواخر ديگه به سختي راه ميرفت مي گرفت و مي برد بيمارستان.

با اينكه كوچيك بودم و كاري از دستم بر نميومد اما خيلي دلم ميخواست كاري كنم يه خورده اين خونواده رو خوشحال كنم .

ظهر از خونه رفته بودم سر كوچه تا واسه مادرم تايد بخرم.

احمد آقا بقال محله ، آكواريوم بزرگ ماهي قرمز آورده بود واسه سفره هفت سين .

نزديك تانك شيشه اي شدم و تو اون همه ماهي چشم به يه ماهي قرمز كه دم و بالهاي طلايي داشت افتاد .

به ، چه خوشگله !!! اينو با خودم گفتم و رفتم تو بقالي.

-سلام احمد آقا ، ماهيا دونه اي چند؟

- دونه اي ٢ تومن .

واسه مني كه روزي ٢ زار پول تو جيبي ميگرفتم ١٠ روز لازم بود تا پولم يه كاسه شه .

مادرم خدا بيامرز كه هيچ وقت بيشتر از مقرري بهم پول نميداد .

تو فكر جور كردن پول بودم كه صداي معصومه منو بخودم اورد...

سلام ، خوبي؟

- سلام ، اينجا چيكار ميكني ؟

- مامانم فرستاده زغال بخرم .

وايسادم كارش تموم شد با خودم بردمش دم تانك ماهيا .

- معصوم ، اون ماهي دم طلايي رو ببين لامصب چه خوشگله!

ار ديدن ماهيه صورتش بوجد اومد .

- واي ، مثه فرشتها ميمونه . خدا ! چه خوشگله.

گفتم :

آخه فرشته مگه شكل ماهيه!!

معصومه ده برابر من عاشق ماهيه شده بود.

گفتم ، بيا با هم پولامونو جمع كنيم بخريمش ، يه شب پيش تو باشه ، يه شب پيش من . عيدم سر سفره هفت سين شما باشه.

همونطوري كه با گوشه روسريش ور ميرفت ، خيلي آروم گفت :

من هيچ وقت از مامانم پول واسه خودم نمي گيرم.

نميدونم سرخي صورتش مال سرما بود يا خجالت ، چند لحظه اي ساكت شديم .

سعي كردم زود حرف رو عوض كنم.

- نظرت چيه دو تايي كار كنيم ، پول در اريم بيايم بخريمش؟!

با تعجب نگام كرد!

چيكار كنيم ؟ ما كه بچه ايم كسي بهمون كار نميده!

گفتم : نه اونجوري كه ! مثلا تو كاراي بزرگترا بهشون كمك مي كنيم و ازشون دستمزد مي گيريم.

- خوب از كدوم بزرگترشروع كنيم؟

- صفيه خانوم !!!

برگشتم تو بقالي .

- احمد آقا يه ماهي هست ميشه تا فردا كه من پولشو ميارم نفروشيش ؟!

احمد آقا با تعجب گفت :

- آخه بچه مگه ماهي با ماهي فرق ميكنه؟ تازه من چه جوري ماهيي رو كه تو ميخواي نشون كنم!؟

- نه به خدا فرق ميكنه . شما بيا بيرون من نشونتون ميدم كدومه.

آستينشو گرفتمو بزور آوردمش بيرون.

وقتي قول احمد آقا رو گرفتيم كه تا فردا ماهيمون رو نفروشه ، تا دم خونه دوييديم و رفتيم تو .

صفيه خانوم تو اتاق داشت رو لحافي رو كه تازه شسته بود ميدوخت .

سلام كرديمو نشستيم.

صفيه خانوم روش كرد به منو گفت :

سلام رضا خان ، خير باشه ، خيلي مودب نشستي.

تند تند گفتم :

ببين صفيه خانوم كاري نداري ما واست انجام بديم ؟

بنده خدا جا خورد !

- طوري شده؟ تو كه هميشه از زير كار در ميرفتي؟!

گفتم : يه خورده پول لازم داريم . راستش با معصومه ميخوايم قشنگترين ماهي قرمز دنيا رو بخريم اما چون پول تو جيبيمون تا سال تحويل اندازه خريدش نميشه ، ميخوايم كار كنيم و پول خريدشو در بياريم .

صفيه خانوم كه انگار باحالترين جوك دنيا رو شنيده بود ، كلي خنديد و دندون طلاشو نشونمون داد!

- خوب حالا كه خودتون ميخواين ، عيب نداره . از زير زمين شروع كنين . فكر كنم بتونم يه كم پول بابتش بهتون بدم.

دستهاي كوچيك معصومه كه از سرما وشستن كف آشپزخونه اي تو زير زمين و كلي جاهاي ديگه كبود شده بود خاطره ايه که هيچوقت فراموشش نمي كنم .

معصومه كه تو كارش كم فروشي نمي كرد وشستن منو قبول نداشت ، فقط ازم ميخواست آب تميز بيارم و اب كثيف رو بريزم بيرون .

جمع كردن بساط كرسي ، بردنش به زيرزمين البته با كمك صفيه خانوم و شستن منقل كرسي از جمله كارهايي بود كه تا غروب طول كشيد. هوا داشت تاريك ميشد كه صفيه خانوم صدامون كرد تو اتاق .

- خيله خوب ، ممنون از كمكتون ، اين دستمزد زحمتايي كه كشيدين .

توي يه نعلبكي دو تا تخم مرغ رنگي ، چند تا شكلات و دو تا پن زاري نو با سليقه كنار هم چيده شده بودن .

- نفري پن زار براي هر كدومتون .

سال نو مبارك ، جمله صفيه خانوم با لبخندش كه دندون طلاشو ميشد ديد تموم شد .

با خودم فك كردم ، با اون دندون طلا چن تا ماهي قرمز ميشه خريد! چن تا بچه مثه منو ميشه شاد كرد!

- ما دو تومن لازم داريم . اين يه تومنه .

آخر جمله م لرزيد ! خيلي زور ميزدم گريه م نگيره . پيش خودم حساب كرده بودم امشب ماهي قرمزمونو خريديم .

صفيه خانوم لبخندي زد و همينطور كه داشت ميرفت تو زيرزمين كه شام درست كنه گفت :

رضا خان ، شايد تو ١٠ تومن لازم داشته باشي.

كاري كه شما كردين يه تومن ارزشش بود كه گرفتيد، حالا بريد كه كلي كار دارم.

معصوم سريع نعلبكي رو ورداشت و گفت :

حتما همينه كه شما ميگيد .

و من هنوز غصه دار اينكه يه تومن ديگه رو از كجا جور كنيم و اين كه تا فردا وقت داشتيم.

ميدونستم مادرم هيچوقت همچين پولي بهم نميده . اون قانون خودشو داشت و سخت بهش معتقدبود.

اومدم تو كوچه . داوود پسر اشرف خانوم داشت از سر كوچه ميومد سمت خونه . بچه خوبي بود . تقربيا ده ساله بود و هميشه بعد از مدرسه ميرفته وردست باباش تو كبابي كار مي كرد و از باباش دستمزد مي گرفت .

داوود منو كه ديد فهميد ناراحتم . علت رو پرسيد واسش داستانو گفتم .

خنديد و گفت :

بابا اينكه چيزي نيست بيا من يه تومن بهت ميدم.

از خوشحالي قلبم داشت از جا كنده ميشد .

داوود گفت :

اما عيدي كه گرفتي بايد پونزه زار بدي .

الان كه فك ميكنم ميبينم يه الف بچه چه نوزول خوري بود .

اما اون موقع در جا قبول كردم .

داوود رفت و برگشت يه تومن گذاشت كف دستم.

ممنون داداش داوود . اينو گفتم و مثه جت دوويدم خونه و در زير پله رو زدم :

معصوم، معصوم ، بدو بيا پول ماهي جور شد.

معصوم اومد بيرون . نگاه تاريك و افسرده شو بهم دوخت و گفت :

هيس. يواش . بابام حالش اصلا خوب نيست .

خيلي آروم گفتم : يه تومن پيدا كردم . بيا بريم ماهي رو بخريم.

گره گوشه روسريشو باز كرد ، دوتا پن زاريا رو در آورد :

بيا اينارم بگير برو ماهي رو بخر. من الان نميتونم بيام . فردا ميبينمش.

- اما، معصومه !!!

رفت تو و در رو بست .

خيره به سكه هاي كف دستم نگاه كردم . دست كردم تو جيبم و يه تومني داوود رو هم در آوردم گذاشتم كنارشون .

راه افتادم به سمت بقالي احمد آقا.

هوا تاريك شده بود . لامپي كه رو تانك شيشه اي ماهيها روشن شده بود ، قشنگيشونو چن برابر كرده بود.

رفتم جلو دستامو گذاشتم كنار صورتم و سرمو چسبوندم به تانك شيشه اي .

ماهيم هنوز اونجا بود. خدا رو شكر احمد آقا به قولش وفا كرده بود .

تو نور خوشگليش هزار با بيشتر شده بود.

رفتم تو.

- سلام احمد آقا . اومدم ماهيمو ببرم .

احمد آقا حسابي سرش شلوغ بود . بيشتر خانوماي همسايه داشتن كم و كسرياي شب عيدشونو ميخريدن .

پسر جون بايد صبر كني . ميبيني سرم شلوغه.

- باشه صبر ميكنم .

اومدم بيرون ، بازم سرمو چسبوندم به تانك شيشه اي و زل زدم به ماهيم .

اتفاقات اون روز جلو چشام رژه ميرفت .

دستاي كوچيك كبود شده از سرماي معصوم كه موزاييكهاي كف زيرزمينو ميسابيدن و دستامون كه از شستن منقل سياه شده بود . چقدر زحمت كشيديم تا تميزشون كنيم . آخرم نيم بند موند.

نميدونم چقدر همونطور صورتم به شيشه ماهيها چسبيده بود صداي احمد آقا رو شنيدم كه ميخنديد.

پسر، مجنونم انقد عاشق ليلي نبود كه تو عاشق اين ماهيه شدي.

تو دستاش يه كيسه پلاستيكي و يه تور بود . شيشه در تانك رو برداشت . اول يه كاسه آب ريخت تو كيسه . تورشو كرد تو تانك دنبال ماهي طلايي.

احمد آقا صبر كن.

تور وايساد.

- چي شده رضا؟ پشيمون شدي؟

- صب كن احمد آقا ! نه .

بيزحمت اين دو تومن رو بگير. ماهي مال من . فردا ميام ميبرمش.

احمد آقا تورش رو در آورد و اب كيسه پلاستيكي رو خالي كرد تو تانك و در تانك رو گذاشت.

- پسر آدم از كاراي تو سر در نمياره بيشتر از يه ساعت تو اين سرما منتظري . حالا كه ميخوام ماهي رو بهت بدم ميگي نه!!

هينطور كه داشتم دور ميشدم گفتم :

احمد آقا ، ماهي يه صاحاب ديگه هم داره . فردا با هم ميايم و ميبريمش.

تو راه برگشت داشتم فكر مي كردم اين حق معصوم س موقع خريد ماهي اونجا باشه .

در حياط نيمه باز بود . محترم خانوم داشت تو حياط، زغال تازه ميريخت تو منقل .

سلام كردم و بغلش دستش نشستم . بادبزن رو ازش گرفتم شروع كردم باد زدن زغالها.

جرقه زغالها ميپريد اينور اونور .

گفتم ، محترم خانوم زغالا نشسته س هم زياد جرقه داره هم گاز .

محترم خانوم زل زده به يه جايي . نميدونم كجا .

- محترم خانوم به معصوم بگيد وايسادم صبح با هم بريم ماهي رو بياريم .

بازم جواب نداد . چقدر عجيب غريب شده بود.

زغالا اتيش گرفته بودن . از بوي زغالا نفسم گرفت . چن قدم عقب رفتم .

محترم خانوم بلند شد ، منقل زغال رو برداشت رفت به سمت زير پله .

- كاش امشب ماهيتو خريده بودي ، رضا كوچولو.

در زير پله رو با پشت پاش بست .

سردي يه قطره رو رو صورتم حس كردم . سرم بالا گرفتم ، دونه هاي كوچيك برف تو صورتم ميريخت.

رفتم بالا ، خودمو چسبوندم به علا الدين . بوي روغن حيووني بيجار كه مادرم داشت باهاش املت درست مي كرد تموم اتاق رو گرفته بود.

شب تو جا خوابم نمي برد ، همش هيجان داشتم كي صب ميشه .

يهو يه چيزي به ذهنم رسيد.

- مامان اون تنگ ماهي پارسال رو كه گذاشتي تو كمد رو بهم ميدي ؟

مادرم بنده خدا تازه خوابش برده بود . كل روز رو شسته بود و سابيده بود . مخصوصا كاپشن و شلوار لي بابام كه شستنش با دست كنار حوض به نظر سخت ترين كار دنيا بود .

بابام فردا از ماموريت كاري از اهواز ميومد و عشق پوشيدن كاپشن شلوار لي داشت سر سفره هفت سين .

- پسر چل شدي . فردام روز خداس . بكپ صب پيداش مي كنم بهت ميدم .

- نه مامان تو رو امام حسين . الان مي خوامش . قول ميدم اگه الان بديش تا يه هفته هيشكي نياد در خونه چقلي منو بكنه .

مادرم برق رو روشن كرد و تنگ ماهي رو از تو كمد در آورد گذاشت بالا سرم . يه هفته ها ! مرد و قولش ، حالا بكپ.

دوباره خوابيدم ، تو رويام ميديدم با معصومه ماهيمونو انداختيم تو تنگ و داريم ميايم سمت خونه . اصغر آقا سر حال و شاد دست محترم خانومو گرفته بود . لباساي قشنگ و نو تنشون بود . اصغر آقا ديگه از درد نمي لنگيد. نزديك ما كه رسيدن معصومه دوييد طرف بابا مامانش . من عصباني شدم داد زدم :

معصوم بيا ماهيو ببريم خونه . من كلي وايسادم با هم بخريمش .

اما اون خنديد و رفت.

چشامو باز كردم صب شده بود . صداي كلي آدم پايين ميرمد . صداي جيغ !

دوويدم برم پايين ديدم مادرم درو قفل كرده .

در بالكن و واز كردم رفتم بيرون . برف همه جا رو سفيد كرده بود .

صداي همهمه ، گريه صفيه خانوم .

ترسيده بودم . گريه م گرفته بود . بايد ميرفتم پايين . ازتو بالكن خودمون پريدم تو بالكن خونه داوود اينا ، كاري كه هميشه وقتي در اتاق قفل بود مي كردم . از پنجره پا گردشون كه هميشه نيمه باز بود رفتم تو راه پله .منتظر بودم مثه هميشه اشرف خانوم مادر داوود يقه مو بگيره و من التماسش كنم بذاره برم . اما اشرف خانومم نبود .

رفتم پايين از خونه شون دوييدم تو كوچه.

تا حالا اين همه آدم يه جا نديده بودم .

تموم همسايه ها ، آدماي كوچه مون حتي آدمايي كه تو كوچه هاي ديگه ديده بودم جلو خونه جمع شده بودن .

دوتا آمبولانس سياه مثه هموني كه وقتي ننه پرويز همسايمون مرده بود اومد جلو خونشون و ننه شو برد جلو خونمون وايساده بود.

در حياط واز بود ، احمد آقا بقال جلو در وايساده بود و نميذاشت مردم برن تو .

از زير دست و پا رفتم جلو .

از زير دست احمد آقا رفتم تو حياط و پشت در حياط وايسادم.احمد آقا هيچي نگفت فقط نگام كرد .

توي حياط كوچيكمون سه تا آدم خوابونده بودن و روشون ملافه سفيد كشيده بودن.

صفيه خانوم ضجه ميزد :

- مادر معصومه، قربون اون بدن كوچيكت .

چطوري اين سرما رو زير خاك سرد بهشت زهرا تحمل ميكني ، مادر .

محترمم ،خواهر خوبم ، قربون مظلوميت، قربون تنهاييت .

گفتي حال هممون خوب ميشه ، اينجوري خوب شدين عزيز خواهر؟!



مادرم كنار حوض نشسته بود . چادر مشكيش سرش بود و با روسري قهوه ايي كامواش اشكاشو پاك مي كرد.

پس اون جثه كوچيك زير ملافه، معصومه بود.

دوتا ديگه هم باباومامانش.

از گوشه حياط رد شدم رفتم بالا .

از پله ها كه بالا ميرفتم چشمم افتاد به دريچه بالاي در زير پله . بسته بود.

در اتاقمونو باز كردم ، تنگ ماهي رو برداشتم به همون ارومي اومدم پايين و از در حياط اومدم بيرون .

حالا كه معصومه نميتونه بياد ماهيمونو بياريم ، من ماهيمونو ميبرم پيشش.

بدو بدو رفتم سر كوچه . مستقيم رفتم تو بقالي . پسر احمد آقا اونجا بود .

- اومدي ماهيتو ببري ؟ ديشب بابام تو خونه تعريف كرد كه....

حرفشو قطع كردم . تو رو خدا ، تو رو خدا زود ماهيمو بدين برم.

ماهي رو تو تنگ بود و من داشتم تند تند ميومدم . دستام يخ كرده بود . يه بارم سرخوردم نزديك بود بخورم زمين .

ميخواستم تنگ ماهي رو بذارم كنار معصومه و صداش كنم ، شايد بلند شد . مگه نميگفت ماهيمون مثه فرشته ها ميمونه . خوب فرشته ها خيلي كارا ميتونن بكنن . شايد معصوم رو زنده كرد.

اما ديره، ديره .

داشتم ميديدم اصغر آقا رو گذاشتن تو يه آمبولانس ،محترم خانوم و معصومه رو تو يكي ديگه .

داشتم ميدووييدم . داد ميزدم ،

نه صب كنيد ، تورو امام حسين . بذاريد ماهي معصومه رو بيارم . اين ماهي فرشته س . معصومه بلند ميشه . تو رو خدا !!

فكر مي كردم دارم داد ميزنم .اما هيچ صدايي از گلوم در نميومد جز خس خس .

تند تر ، تندتر. بايد ميرسيدم . بايد برسم .

در پشتي آمبولانس دوم هم بسته شد . امبولانسها در جهت مخالف من حركت كردن و من خسته سعي ميكردم تندتر بدوم . بغض و اشك و خس خس ، نفسم رو بريده بود ، قلبم داشت ميتركيد .

آمبولانس دوم سر پيچ كوچه گم شد. ديگه نميتونستم نفس بكشم .

تنگ ماهي از دستام به جلو پرت شد و با صورت و سينه رو زمين افتادم .

خسته و تسليم به فرشته معصومه نگاه مي كردم كه چه جوري بالا و پايين مي پريد .

حتي ناي دراز كردن دستم رو هم نداشتم . بخار دهنم با بخار آب ريخته از تنگ قاطي ميشد . سرم از خستگي پايين افتاد . قطرهاي خون پيشونيم ، شيشه خورده هاي تنگ ماهي و سياهي و دیگر هيچ ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (23/10/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.