تمثیل 5 - 10

5

باد خنکای عجیبی به همراه داشت و با وزش بر پیراهنش، تن او را نوازش می داد. کوله اش را از شاخه ی پناه دهنده ی خود آویزان کرد. به دروازه نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و به سوی قصر حرکت کرد.
همچنان که قدم بر میداشت اطرافش را می کاوید. از لابلای درختان پیش می رفت و سعی می کرد در تاریکی حرکت کند. تنها صدای خش خش زیر پاهایش را می شنید. گاه قدم هایش به گونه ای بی صدا می شد که حتا خود تعجب می کرد. نفس هایش آرام شده بود. هیجان چشمانش را در آن تاریکی گشاد و تمام حواسش را جمع کرده بود. جسمش آماده ی هر حرکت ناگهانی در هر لحظه ی غیرمنتظره بود و روحش حس می کرد با تنش یکی شده. او از خودش جدا نبود.
هوای باغ با هوای شهر متفاوت می نمود و به نظرش نمی رسید که دلیلش تنها وجود درختان باشد. فکر کرد دقایقی و قدم هایی بیشتر با راه همیشگی اش فاصله ندارد. اما چطور آنجا شب بود؟؟ شاید دروازه مسیری جادویی به دنیایی دیگر با موجوداتی عجیب بود. یعنی آن سنجاب بزرگ جثه با گذر از دروازه وارد دنیای او شده بود؟ به یاد خانه افتاد. تکالیف بسیاری در کوله انتظارش را می کشید. و جهانی خسته کننده، بی هیجان و معمولی. هیچ وقت شیطنتی نکرده بود. سرش را پایین انداخته و راه خودش را رفته بود. برای نشان دادن هوش سرشارش با همه ی آن درس های ساده کنار آمده بود. مطابق میلش نبود. هیچ وقت مطابق میل خودش نبود. حتا زمانی که خودش را ساعت ها در اتاق کوچکش حبس می کرد و در جهنم خود می سوخت، مطابق میل خود رفتار نمی کرد. بی هیچ هم صحبتی. کتاب می خواند و از دنیاهایی لذت می برد که حقیقت نداشت. زندگی واقعی، دوستان واقعی، انسان های واقعی و دنیای واقعی آن بیرون پشت پنجره بود و از آنجا که می دانست هیچ چیز کامل نیست، از آنجا که می دانست هیچ چیز عالی نیست، و از آنجا که همیشه بیشتر فهمیده بود، به افکار و اندیشه های مهمش می پرداخت. کتابی درمورد دایناسور ها می خواند و از خود می پرسید: دلیل انقراض ما چه خواهد بود؟؟ این صدا.. صدای.. این صدایی که همراه باد بر او می وزید..
فریادی از قصر، باد و صدایش را شکافت. ایستاد. شروع به دویدن کرد.








6

فریاد ها از حنجره ای زنانه برمی خاست ولی آنچه شنیده می شد قابل فهم نبود. دلاور تنها حدس زد نخستین کلمه ای که زن فریاد زده، نگهبان ها باشد. کلمه ای در فریاد های گنگ زن، مدام تکرار می شد. هر جیغ و داد او لرزه بر تن قصر می انداخت و قلب دلاور را جابجا می کرد. دردناک بود! به طرز وحشتناکی دردناک بود!
-: هی! ایست!
از بالای شانه به نگهبانی که به سمتش می دوید نگاه کرد. حماقت کرده بود. بر سرعتش افزود و راهش را به میان درختان بیشتر کج کرد.
صدای سوت زدن نگهبان از پشت سرش بلند شد.
صدای دیگری از سوی دیگر: وایسا! صبر کن!
برای لحظه ای چشمانش سیاهی رفت و خود را درحال افتادن یافت. ماهیچه هایش را منقبض کرد و دندان هایش را بر هم فشرد. صدای گنگی شنید: بیا بالا.. اینجا پیدامون نمی کنن. سر بلند کرد اما کسی را نیافت. مسیرش را کج کرد. آن صدای پس زمینه هر لحظه بلندتر می شد. در سمت چپش می توانست چراغ های روشن قصر را ببیند. سینه اش می سوخت و شکمش درد می کرد. حس می کرد بادکنکی در آستانه ی انفجار است. برای لحظه ای با خود اندیشید: من چرا دارم این طرفی میرم؟؟ ولی کنترلی بر خودش نداشت. تنها می فهمید که باید بدود. تعداد درخت ها لحظه به لحظه کمتر می شد. در ذهن خود فریاد زد: نه..نه..نه! و به ناگاه ایستاد. به انتهای درخت ها رسیده بود و در مقابلش زمینی پست قرار داشت که در جایی کمی دورتر به انتها می رسید. اقیانوس بلندتر از پیش آواز می خواند.
درنایی در لباس خواب بلند و سفید بر کناره ی پرتگاه ایستاده بود. دستانش را از هم باز کرده و می لرزید.
جمعی از آن موجودات عجیب از قصر خارج شده و به سمتش می دویدند. غازی پیش تر از بقیه، فریاد میزد: والری!
صدای دویدن از پشت سرش شنیده شد. سر برگرداند و به سایه ای که به سمتش می آمد نگاه کرد. و سپس به درنا.
شروع به دویدن کرد.





7

باد به تندی به صورتش می کوبید و گوش هایش را پر می کرد. فریاد های نگهبانان به شکل گنگی در می آمد و در باد گم می شد.
ایستاد. برای لحظه ای محو درخشش بال هایش شد. هیچ ماهی در آسمان نبود. داد زد: ببخشید..
درنا حرکتی نکرد.
بلند تر فریاد زد: سلام!
و درنا سر بلند کرد. دستانش را پایین انداخت و با تردید چرخید. چشمان بی حالتش به یکباره درخشید.
دلاور برای لحظه ای مات ماند. با خود اندیشید نکند خواب باشد؟ بر لبه ی پرتگاهی کنار اقیانوس و درمقابل درنایی انسان هیبت ایستاده بود و با او حرف می زد. چشمانش بی دریغ می درخشید. به خود آمد و گفت: شما می تونید پرواز کنید؟
درنا با لبان نوک تیز باز، به او خیره مانده بود.
-: پرسیدم می تونید پرواز کنید؟
لبانش با ظرافت شگفت آوری تکان خورد: این امکان نداره.. تو چطور..
-: ببخشید.. میشه خواهش کنم پرواز کنید؟
-: پرواز؟
-: آره.. شما یه درنایید.. دو تا بال دارید.. خواهش میکنم.
-: اما تا حالا ازشون استفاده نکردم.
-: احتمالا تا حالا دلیلی نداشتید.. اما حالا.. خواهش میکنم..
درنا برای لحظه ای اندیشید. و سپس اشاره کرد که جلوتر بیاید.
جلوتر رفت. درنا پشت سرش ایستاد و دستان ظریف و سفید و بلندش را به دورش حلقه کرد. پوستش از پر نبود. بلکه بسیار شبیه چرم می نمود؛ حال آنکه خطوط روی آن بی شباهت به چوب نبود. دلاور با تردید دستانش را گرفت.
درنا به زیر لب گفت: اما تو چطور ممکنی..؟ و پرید.
باد به شدت به بالا می وزید یا که او به شدت در حال سقوط بود. در هر صورت، چشمانش را برای لحظه ای بست.

8

و وقتی باز کرد، سنجاب مقابلش نشسته بود.

9

با فریاد کوتاهی خودش را عقب کشید.
سنجاب که ترسیده بود تعادل خود را از دست داد و از روی شاخه سر خورد. و تنها جای خالی او میان شاخ و برگ ها باقی ماند. صدای آخ گفتنش از پای درخت بلند شد.
دلاور از شاخه چسبید و خم شد. فاصله ی چندانی تا زمین نبود. با خود فکر کرد این سنجاب نباید حرفه ای باشد. پرسید: خوبی؟
سنجاب به بالا و به او نگاه کرد.
-: هیسس.. آروم تر.
صدای مرد جوانی را می داد.
بلند شد، از شاخه ی پایینی گرفت و بالا آمد.
دوباره مقابلش نشست: چت شد یهو؟
-: منظورت چیه؟
-: تا چند دقیقه پیش حالت خوب بود.
-: چی؟ من داشتم سقوط می کردم.
-: آهاه داشتی میفتادی..
-: نه.. من داشتم سقوط می کردم. از پرتگاه..
سنجاب سر کج کرد و با تردید به چهره اش خیره ماند: مطمئنی کله ت تکون نخورده؟
دلاور تمام آنچه را که برایش اتفاق افتاده بود در ذهن مرور کرد: نه، من داشتم..
و سپس.. به یاد آورد: « بیا بالا.. اینجا پیدامون نمی کنن. » دستش را گرفته و از درخت بالا رفته بود. تمام مدت سکوت کرده بودند تا صدای نگهبان ها بخوابد. درنا، پرتگاه و سقوط.. تمامیشان به شکل عجیبی رویا بنظر می رسید.
-: خب؟
-: من دو تا چیز یادم میاد اما به نظر می رسه یکیش یه جور خواب بوده باشه..
-: هممم.. عجیبه..
به دقت به سنجاب نگاه کرد. گفت: من خوابم؟
-: نه. تو فقط وارد یه دنیای دیگه شدی.
-: یه دنیای دیگه؟
-: خب.. نه دقیقا.. اینجا یه سرزمین طلسم شده ست. ما روی زمینیم اما توی یه زمان گیر افتادیم.
و زیر لب گفت: من چطور اینو می دونم؟؟!
-: پس هیچکدوم از اینا.. و تو.. خواب نیستین؟
سنجاب صاف و ساده و بی وجود هیچ شک و شبهه ای پاسخ داد: نه. مطمئن باش.
دلاور خاموش شد و گفتگویشان را در ذهنش تحلیل کرد. سپس به یاد پوست درنا افتاد. به جلو خم شد و در پوست تیره ی سنجاب دقت کرد.
-: چی شده؟
-: تو از چیی؟
-: منظورت چیه؟
-: جنس پوستت..
-: نمی فهمم. مثل مال توعه دیگه.
-: نه فرق میکنه.
-: واقعا؟
-: یعنی پوست دستتو ندیدی؟ اصلا، تو جدیدا خودتو توی آینه دیدی؟
-: نه.. چطور مگه؟
دلاور لبخند غمناکی زد: ببخشید که باید اینو بهت بگم اما تو یه سنجابی.
سنجاب تقریبا داد زد: چی؟؟!!!
این بار او گوشزد کرد: هیسسس.. آروم تر..
سنجاب با چشمانی گرد و وحشت زده به او خیره مانده بود.
-: تو یه سنجابی.. پوستت انگار یه چیزی بین چوب و چرمه.. دست و پا و بدنت مثل انسانه.. سرت مثل یه سنجابه و یه دم بلند تپل داری.
سنجاب روی شاخه جابجا شد و به پشت نشست: کو؟ کجاس؟
آهی کشید: دمت به پشتت وصله..
دوباره جابجا شد و چرخید: پس چرا نمی بینمش؟
-: ثابت بشین و سرتو بچرخون. اونوقت می بینیش.
-: خیله خب.. ثابت.. و..
سر چرخاند و سپس.. خشک شد و از شاخه سر خورد.

10

از درخت پایین پرید. از بازوی سنجاب گرفت و تکانش داد: سنجاب؟؟!.. سنجاب؟؟!
سنجاب چشمان خیس اشکش را باز کرد و با ناله گفت: تو رو خدا نگو سنجاب..
و هق هق بچگانه ای سر داد.
دلاور با نگاه سرزنش آمیزی به او خیره ماند.
سنجاب به هق هق اش پایان داد و از لای چشمانش به چهره ی او نگاه کرد: چیزی شده؟
دلاور آهی کشید و از جا برخاست: بگو حالا چی کار کنیم؟
-: بستگی داره ساعت چند باشه.
-: ساعت؟
-: آره.
به ساعتش نگاه کرد: پنج دقیقه مونده به... چی؟؟! پنج! اما این..
سنجاب از جا پرید: باید بریم.
-: اما ساعت..
سنجاب دستش را گرفت و به دنبال خود کشید: بیا!
شروع به دویدن کردند.
در میان درختان به سرعت پیش می رفتند و سنجاب هنوز دستش را محکم گرفته بود. پوستش زبر و خشن بود.
-: چرا ساعت پنجه؟ من وقتی اومدم داخل ساعت یک بود.
-: چی؟؟
-: ساعت چرا پنجه؟
هر دو تقریبا فریاد می زدند.
-: ساعت پنج نیست.. بین چهار و نیم تا پنجه.
همچنان که می دوید سعی داشت به دقت به ساعتش نگاه کند.
صدای فریاد چند نگهبان بلند شد.
-: اما چطور..
-: طلسمه.. ما توی نیم ساعت طلسم شدیم... بیا..
و به سمت مسیر اصلی چرخید: باید به دروازه برسیم.
-: ساعت..
صدای فریاد نگهبانی از پشت سر بلند شد: دارن میرن سمت دروازه!
-: ساعت نزدیک چهار و نیمه.
سنجاب متوقف شد و چرخید. دلاور با صورت به او برخورد کرد: هی چی کار میکنی..؟
لبخندی زد: خوب نگاه کن. و به پشت سرش اشاره کرد.
چرخید.
نگهبان ها در حال دویدن بودند.
نگهبان ها غیب شدند.
پشت سرشان دروازه با صدای گوشخراشی باز شد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حلیمه رحیمی (6/11/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.