دوهفته مانده به عید

تا رسیدم خانه سریع بخاری را روشن کردم برای اینکه زودتر گرم شوم بهش تکیه دادم واز پنجره خیره شدم به سفیدی برف توی حیاط که انگار قصد آب شدن نداشت، داشتم به حرف های احمقانه امروز مهرداد فکر می کردم که به بهانه کارهای عقب افتاده پایان نامه مشتری ها صبح جمعه ای مرا به مغازه کشاند وشروع کرد به زدن حرف هایی که اصلا دغدغه این روز های زندگی من نبود،گفت از نظر او من دختر خوبی هستم اما به دلیل شرایطی که طی این سه سال بعد از مرگ مادرم برایم پیش آمده مادرش اجازه نمی دهد که با من ازدواج کند واگرمن هم حسی به او دارم بهتر است که منتظرش نمانم؛ مهرداد آدم خوبی بود، پسر صمیمی ترین دوست پدرم والبته همسایه دیوار به دیوارمان اما اصلا نمی دانست که من ازآن موهای فرفری وطرز لباس پوشیدنش که هیچ ربطی به مدل موها وعینکی که میزد نداشت، خوشم نمی آید. به او گفتم ازهمان بچگی مثل برادر نداشته ام دوستش داشتم و از اینکه بهم اعتماد کرده و اجازه داده که در مغازه خدمات کامپیوتری اش کار کنم ازش ممنونم؛ صدای در خانه مرا از فکر بیرون آورد طوری که انگار تمام تنم گوش شده بود، صدای قلبم درهمه جای بدنم شنیده می شد،خدای من یعنی برگشته؟! چقدر منتظر این لحظه بودم، دوباره به خودم فرصت دادم یک بار دیگر به صدای در زدنش گوش کردم،این بار مطمئن شدم چون مدل در زدنش را می شناختم. تمام وجودم پا شده بود با خوشحالی به سمت در رفتم، در را که باز کردم آنقدر سیلی اش را محکم به گوشم زد که تمام حرف هایی که طی این دوسال آماده کرده بودم تا بهش بزنم فراموش کردم. گیج شده بودم روی راه پله های پایین در حیاط نشستم. همین طور که به طرف دستشویی می رفت درمورد من باخودش حرف هایی میزد که من حتی یک کلمه اش را هم نمی فهمیدم! خوب که در او دقیق شدم انگار تازه متوجه درد عمیق سیلی اش شدم، خیلی لاغر وضعیف تر از آخرین باری شده بود که دیدمش؛ اگر انگشتری که مادرم در آخرین سفرش به مشهد برایش خریده بود در دست نداشت شک می کردم که پدرم هست. درباره سیلی که بهم زد سوالی نکردم می دانستم توضیحی ندارد چون اصلا حالش دست خودش نبود. دوست داشتم محکم بغلش کنم و تمام اتفاقات این دوسال نبودش را گریه کنم اما می دانستم که برای ماندن نیامده برای همین سکوت کردم. میخواستم سیر تماشایش کنم اما مگر این اشک های لعنتی امان می دادند؛ همین طور که دست هایش را با پیراهنش خشک میکرد از کنار باغچه گذشت، بی اعتنا از بوته های نرگسی که مادرم با دست های خودش در وسط باغچه کاشته بود وامروز بیشتر از هر روز دیگری خودنمایی می کردند آن هم میان این همه برف. به سمت اتاق رفت. سریع بلند شدم سعی کردم به خودم مسلط شوم کمی به سرو وضع خودم رسیدم وبا لبخند وارد اتاق شدم.دیدم کنار بخاری پشت به در نشسته بود و تمام تنش از سرما می لرزید و این لرزش اعماق جان مرا میسوزاند. رفتم اتاق پشتی دوتا پتو آوردم و انداختم روی شونه هایش فقط نگاهم کرد و لبخند تلخی زد.هرچه بیشتر در چشم هایش غرق می شدم بیشتر دل تنگش می شدم، دل تنگ پدر مهربان خودم نه این مرد غریبه ای که روبه رویم نشسته؛ خیلی سعی کردم صدایم نلرزد وعادی به نظر بیایم. بهش گفتم:بابایی یه چای نبات بیارم برات؟ باز هم فقط لبخند زد، همیشه همین طور بود خیلی کم حرف و آروم. رفتم توی آشپزخانه داشتم بساط چای را آماده می کردم که دیدم از پشت، سرم را بوسید و گفت:شرمنده دخترم که زدم توی گوشت ،حالم دست خودم نبود. دراین لحظه بود که بغضم ترکید. محکم بغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن اما خیلی سریع خودم را کشیدم کنارچون نمی خواستم حالا که پدرم پیشم هست تمام وقتم به گریه کردن
بگذرد. بعد از خوردن چای بهش گفتم: باباجون وقتی آمدی اصلا به نرگس های وسط باغچه توجهی نکردی. دستش را محکم گرفتم با وجود تمام سردی که دربدنش بود اما دستانش گرم بود مثل همیشه.کشان کشان تا لب باغچه بردمش و گفتم: ببین دو هفته مونده به عید توی این برف چطور نرگس های مامان درآمدند و بوی شان تمام حیاط را برداشته، کنار باغچه نشست و سرش را نزدیک بوته ها برد وچند دقیقه ای فقط سکوت کرد و بعد دست کرد توی بوته ها و چند شاخه نرگس چید. به سمت اتاق رفت دنبالش وارد اتاق شدم نرگس ها را توی لیوان آبی گذاشت به سمت من گرفت و با چشمانی اشک بار گفت: میشه فردا بری سر خاک مادرت و این نرگس ها را بذاری روی قبرش خوب می دانم که او هم مثل من دل تنگ بوی نرگس های باغچه است. لیوان گل ها را ازش گرفتم و توی پنجره گذاشتم و گفتم: بهتره که شما هم باشی من هم مطمئنم که مامان بیشتر از نرگس ها دلتنگ شما است.کنار بخاری نشست و پتوها را دور خودش پیچید و گفت: بهتره من نباشم. شاخه گل نرگسی که در دست داشت جلوی بینی اش گرفت و شروع کرد به بوییدنش. من هم همانجا که ایستاده بودم ،کنار پنجره نشستم. خوب میدانستم که بوییدن گل ها پدر را یاد مادر می انداخت، پدرم عاشق مادرم بود چند ماه بعد از مرگ مادر دچار افسردگی شدید شد وبعد هم که نمی دانم چطوراین مواد لعنتی بدون دعوت پا به خانه ما بازکرد وپدرم را دچاراعتیاد کرد،بعد از آن پدرم به هربهانه ای که می شد ازخانه بیرون می رفت می گفت تحمل خانه بدون مادربرایش سخت است وبعد هم که ترک خانه؛ نمی دانم که چند دقیقه یا چند ساعت گذشت که یک دفعه با صدای بابا سکوت اتاق شکسته شد..
– میشه امشب برام کتلت درست کنی؟! مطمئن بودم که دل تنگ کتلت های مامان شده بود باخوشحالی ازجا پریدم وصورتش را بوسیدم و گفتم: قول میدم مثل کتلت های مامان بزنم.رفتم توی آشپزخانه مشغول درست کردن شام شدم .تمام مدتی که درآشپزخانه بودم هرچند دقیقه ای یک باربهش نگاه می کردم و هربار احساس می کردم حالش بدتر از دقیقه ی قبل می شد، لرزش بدنش بیشتر می شد و رنگ صورتش پریده تر؛ می دانستم مصرف نکردن حالش را بهم ریخته، چند دقیقه ای سرگرم کتلت های نیمه سرخ شده توی روغن شدم برگشتم که نگاهش کنم دیدم که پتوها کنار بخاری گذاشته و...
-بابا رفته بود!! پتو را برداشتم سریع به سمت در حیاط دویدم ، در را که باز کردم فقط رد پای رفتنش در برف دیده می شد و سکوتی که تمام کوچه را با خود به خواب برده بود و غروب جمعه را تلخ ترو غم انگیزتر کرده بود. برگشتم توی خونه بدنم می لرزید احساس می کردم بغضی تمام راه نفسم را گرفته بود که میل به شکستن نداشت هر چه سعی می کردم نفس بکشم انگار هوایی درخانه نبود پاهایم سست شده بود ناخواسته روی زمین افتادم پتویی را که تا چند دقیقه پیش دور پدرم پیچیده بود محکم بغل گرفتم و با تمام وجود می بوییدم، چشمم به نرگس های وسط باغچه افتاد بغضم ترکید و سیل اشک چشم هایم جاری شد با صدای بلند گریه می کردم دوست داشتم صدای گریه ام درتمام شهر می پیچید تا شاید صدای شکستن قلبم و بغض ترکیده ام پدرم را در مسیر هر نا کجا آبادی که هست باز دارد وبرگردد و دوباره عطر نفس هایش خانه را گرم کند. برگردد برای همیشه تا در چشم هایش خیره شوم و به وجودش افتخارکنم. نمی دانستم چه حالی داشتم فقط می دانستم که نمی خواهم توی هیچ خرابه ای یا لای هیچ کارتنی و زیر هیچ پلی دنبال پدرم بگردم؛ حسی بهم می گفت فقط باید منتظرش باشی و تمام دو هفته مانده به عیدهای همه ی سال های عمرت را کتلت بزنی و دسته گل نرگس بپیچی و داخل پنجره بگذاری و دل تنگ بوی خوش مهربانی پدر باشی.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

پیام رنجبران(اکنون) ,ساراحیدری ,میلادمرادی ,پرستو زارعی ,زهرابادره (آنا) ,سانازرضایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سانازرضایی (13/10/1396),زهرابادره (آنا) (15/10/1396),سانازرضایی (15/10/1396),محمد میرزاده (15/10/1396),ساراحیدری (16/10/1396),رویاغلامی (16/10/1396),فاطمه رنجبر (19/10/1396),میلادمرادی (20/10/1396),پریا چیت گر (20/10/1396),سانازرضایی (24/10/1396),سانازرضایی (30/10/1396),پیام رنجبران(اکنون) (7/11/1396),پرستو زارعی (9/12/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 12:04

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خانم رضایی عزیز
داستان کشش داری از شما خواندم تا آخرداستان مرا همراه خود برد و احساسات در آن موج می زد .
اما رفتار پدر کمی متناقض بود با کمی کار داستان بسیار عالیتر میشد
برای تان موفقیت آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط سانازرضایی Members  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 12:57

نمایش مشخصات سانازرضایی مرسی ازنظرشماوانتقادسازنده شما
این داستان اولین تجربه داستان نویسی من بودانشالله باعضویتم دراین سایت وآشنایی باشمابزرگواران واستفاده ازتجربه های شمامسیردرست داستان نویسی رابیابم.


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 دي 1396 - 17:03

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام :) :)
وااای دلم گرفت برای دختری که می خواهد کتلت درست کند و نرگس بچیند و منتظر پدرش بماند:( :(
داستان زیبایی بود. زیبا و تاثیر گذار. درد بسیاری از دختران که قربانی شرایط خانواده می شوند بی آنکه مقصر باشند.
موفق باشی


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط سانازرضایی   ارسال در شنبه 16 دي 1396 - 23:25

مرسی ازهمراهی شماخانم شریفی عزیز
باعث دلگرمی من هست که شمابزرگوار داستان منوخوندید ومرسی ازانرژی مثبتی که درنظراتتون القامیکنید.


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 دي 1396 - 17:04

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام خانم رضایی عزیز
داستان خیلی خیلی خیلی قشنگی بود;) پاسخ شما به خانم آنا رو خوندم اینکه گفتید اولین کارتونه:) واقعا فوق العاده و تاثیرگذار بود همین اوایل گل کاشتید...@};- @};- @};-
آرزوی بهترین ها رو براتون دارم


@فاطمه رنجبر توسط سانازرضایی   ارسال در سه شنبه 19 دي 1396 - 22:38

سلام خانم فاطمه رنجبرمهربان
واقعانظرشماباعث قوت قلب هست وبه من انگیزه داد. مرسی ازنظرسازنده شما@};- @};- @};- :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.