سیم خاردار


#سیم خاردار

چند قدم دورتر، آنطرف مرز، پشت سیم خاردار همیشگی،هر روز می دیدمت!
با تفنگی بر دوش و کلاهی بر سر. از وقتی مرزها گشوده شد،تو را ندیدم. رفته بودی!
قار قار کلاغ های آنطرف مرز،رفتن ت را برایم خبر آورده بودند.
حالا من مانده ام و سیم های خاردار و جای خالی تو!
برگرد کهنه سرباز مرزهای قلب من!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (23/10/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.