سبد

نصف شب بود.دوباره در فکر فرو رفتم.خوابم نمی برد.فردا دوباره باید به گدایی می پرداختم.جیب هایم پر از خالی بود.قرونی برای تهیه نانی نداشتم.آب خانه را شش ماهی می شود قطع کرده اند و من و فرزندم از لوله ی ترک خورده ای که در باغ کنار خانه مان داریم استفاده می کنیم.خانه ای که محل سکونت ما است در واقع مرغ داره بوده،ولی سال ها بود که صاحب آن مرغ داری از دنیا رفته بود و کسی به آنجا حتی نیم نگاهی هم نکرده بود.این خانه نه متری بیش نیست.شب های زمستان به جای آنکه همچو خانواده های دیگر با شوفاژ ،بخاری و یا شومینه خود را گرم کنیم،این گرمای بدن هر دویمان است که با در آغوش گرفتن هم دیگر باعث ایجاد گرما می شود.پس از کمی دیگر فکر به زندگی خود کودک خود را در آغوش خود فشردم و به خواب فرو رفتم.
با صدایی از خواب بیدار شدم.به اطراف خود نگاه کردم.خبری نبود.صدا از بیرون از خانه می آمد.چادر مشکی خود را بر سر خود نهادم ک آرام آرام به بیرون قدم نهادم.صدای دو مرد را می شنیدم که با هم بحث می کنند.به کنار درختی رفتم و پشت به آن دو مرد به گفت و گو شان گوش سپردم.چیز زیادی نفهمیدم.ولی این را فهمیدم که بحث آنها سر سبدی بود که آنها قصد دفن کردن آن را در باغ آقای زارعی دارند.از ترس آن که آن دو مرد از حضور من پی ببرند پا به عقب گذاشتم و آرام آرام و آهسته به سمت خانه خود حرکت کردم.کودکم را دیدم که از سرما به خود پیچیده است.پس به سوی او رفتم و با گرمای بدن خود او را گرم کردم.
صبح شده بود و محمد مرا صدا می زد.از جا برخاستم و او را بوسیدم.برای صبحانه به باغ آقای زراعی رفتم و دو عدد سیب چیدم.در راه برگشت به یاد دیشب افتادم.به سمت آن درخت قدم برداشتم.در کنار آن درخت پستی بلندی نمایان بود.معلوم بود که چیزی در زیر آن است.اول نمی خواستم به آن دست بزنم،ولی نیرویی بود که مرا به سمت آن قسمت حول می داد.خاک را کنار زدم و آن سبد را دیدم.برخاستم و آن را به خانه بردم.سبدی ساده بود.بدون هیچ نقش و نگاری.به محمد سیب را برای صبحانه دادم و آن را برای گدایی فرستادم تا به روستای بقل برود.پس از رفتن محمد آن سبد را باز کردم و به درون آن نگاهی انداختم.
این حقیقت دارد؟یعنی من خواب هستم؟مقدار زیادی اسکناس را دیدم که درون سبد به چندین دسته تقسیم شده بودند.خیلی فکر کردم که باید با آن اسکناس ها چه کاری انجام دهم.اول به یاد آن دو مرد افتادم.تاشب فکر کردم.حتی زمانی هم که محمد آمد باز به فکر کردن ادامه دادم.دوباره نصف شب رسید و من هنوز در حال فکر کردن بودم:آن دو مرد امکان دارد که آن پول را از دست دزد قائم کرده باشند.شاید هم خود آن دو از من نیازمند تر هستند.ولی به هر چیزی که فکر می کردم آخر به یاد کودک گرسنه خود می افتادم...
صدایی شنیدم.باز هم همان دو صدای آشنا که در حال بحث بودند.چادر بر سر نهادم و به بیرون رفتم.به پشت همان درخت رفتم.آن دو مرد در مورد نبودن آن سبد یک دیگر را سرزنش می کردند.از سخنانشان فهمیدم که آن ها درون یک باند قاچاق اند و پولی هم که هم اکنون در خانه من است حدود صد میلیون است.پا به فرار گذاشتم.آن دو مرد به سمت من برگشتند و به دنبال من آمدند.به درون خانه رفتم و در را از پشت قفل کردم.ولی آن دو مرد با قدرت فراوان در را شکاندند.محمد از خواب پرید و گنگ به اطراف نگاه می کرد.آن مردان با داد و بیداد دنبال پول ها می گشتند و با چراغ قوه ای که در دستانشان بود کل خونه را گشتند.خونه‌ی بزرگی نداریم ولی آن دو مرد خونه رو به هم ریختند.وسایل هایی که در خانه داشتیم چند تا کتاب دور ریخته شده،چند جفت جوراب سوراخ و دست دوم،موکت سوراخ و...بودند.بعد از دقیقه ای گشتن چاقویی را زیر گلوی من گذاشتند و پرسیدند که پول ها کجاست.محمد جیغ و فریاد می زد.یکی از آن مرد ها سیلی‌ای به محمد زد و سبب ریزش خون از بینی او شد.محمد دیگر گریه نکرد و فقط با ترس و لرز نظاره گر بود.از ترس از دست دادن پسرم جای پول ها را که در کنار خانه چال کرده بودم را به آنها گفتم.آن دو مرد پس از شمارش اسکناس ها نگاهی ترسناک به من کردند و گفتند:الماس ها کجاست.من با تعجب آنها را نگاه می کردم. ولی آنها می گفتند که اگر الماس اا را به ما ندهی هم تو و هم پسرت را می کشیم.به آنها التماس کردم و قسم خوردم که الماسی بین آن اسکناس ها ندیده ام.اما آن دو تفنگی را از جیبشان در آوردند و گلوله ای بر سر فرزند بی گناه من زدند.با گریه به سمت محمد رفتم ولی پیش از آن که به محمدم برسم گلوله ای هم درون قلب سوخته‌ی من زدند و من بدون آنکه محمدم را لمس کنم مردی سفید پوشی را بالای سر او و بعد هم بالای سر خود دیدم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,هلیا حسنلو ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (23/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (26/12/1396),حسین شعیبی (29/12/1396),محدثه یعقوبی (13/1/1397),محمد نصرتی راد (18/1/1397),علیرضا سلامی (21/1/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/1/1397),"صابرخوشبین صفت" (4/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.