اینک عشق

از عشق متنفر بودم؛فکر میکردم تنها کلمه ایست که ما آن را معنادار کرده ایم.عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته و در پی اثبات ادعایم خواستم چند نفری را به چالش بکشم. رو به آسمان کردم؛فریادی بلند برآوردم:
ای آسمان میدانم تو از عشق خبر نداری فقط برایم جوابی بیاور تا خیالم آسوده شود.
آسمان گفت:
ای نادان! این عشق من است که تک تک قطره های آب را اینگونه آبی ساخته.
کمی از عصبانیتم کاسته شد اما هنوز در پی اثبات بودم. جلو تر رفتم. نسیمی وزید. از اوهمین سوال را پرسیدم.
گفت: تو از عشق چه میدانی. من سالهاست که از پی جستجوی معشوق می وزم.
باز هم آرامتر شدم. سنگی را دیدم. با خودم گفتم سنگ که دیگر امکان ندارد فهمی از عشق داشته باشد . با این وجود باز سوالم را تکرار کردم.
گفت: عشق در وجود من از همه بیشتر است.مرا جاذبه ی عشق است که چنین محکم، ذراتم را پیوند داده.
دیگر مسئله برایم واضح شده بود. خواستم آخرین سوال را بپرسم. با صدایی بلند گفتم:ای عشق کجایی؟ اگر هستی خودت را نشانم بده؛
گویا در جهان عشق نیست. این عشق است که جهانی دارد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

امیر محمد صاحبی (25/10/1396),فاطمه رنجبر (26/10/1396),مجتبی صمدیار (26/10/1396),هستی مهربان (13/11/1396),سید ایمان برقعی (9/5/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.