مین



باران بند نمی آمد . جاده گل ولای گرفته بود.
کوله بارهایمان خیلی سنگین بود ، کار تخریب مین را با سینه خیز شروع کردیم .
تیر انداز های عراقی همچنان می زدند . همه جا از مین پر شده بود و جایی برای استتار نبود . سینه خیز می رفتیم و تلفاتمان خیلی زیاد شده بود .
ناگهان در حین پیشروی ، پایم به مین خورد . می ترسیم پایم را تکان بدهم .خدایا چکار کنم ؟ علی که در نزدیکی ام بود صدایش کردم و گفتم:
پایم روی مین رفته و نمی دانم چه کار کنم ؟ گفت : آرام باش و تکان نخور و به آرامی مین را خنثی کرد .
نفس راحتی کشیدم و به آرامی به راهمان ادامه دادیم .


پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (16/12/1396),سیدجوادحسینی (16/12/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/12/1396),مجتبی صمدیار (17/12/1396),سبحان بامداد (19/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 اسفند 1396 - 08:04

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
داستان تان را خواندم.
ولی بنظرم این داستان تان باید دنباله دار باشد وگرنه اگر بخواهید داستان را اینجا تمام کنید، داستان کامل نیست و خواننده احساس می کند یک قسمتی از داستان حذف شده است. اما اگر داستان تان ادامه داشته باشد که فکر می کنم این چنین است، خیلی عالی می شود.
تا اینجا که نوشتید را می شود مقدمه داستان تان فرض کرد و می توانید در ادامه پیشروی به سمت دشمن و همچنین خطراتی که گروه را تهدید می کند را بیان کنید.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.