نگرانی نرگس

نرگس با ترس از جوب وسط خیابان پرید،چادرش را روی دست های کوچک زهرا کشید که از سرما سرخ شده بود،زیر لب با خود زمزمه کرد الان می رسیم،غروب شده بود صدای اذان از آن دور دست به گوش می رسید لب های کوچک زهرا از سرما خشک شده بود اما نرگس هنوز نگران آمدن حمید بود،اگر حمید زودتر از او برسد مثل همیشه قشقرقی به پا می کند.فقط سه شنبه ها حق دیدن دختر یکی یک دانه اش را داشت،داداگاه حضانت زهرا را به حمید داده بود،زهرا دختری کوچک بود که امکان تنها ماندن در خانه را نداشت،نرگس قایمکی دور از چشمان حمید می آمد تا دخترش را ببیند.
پاهای نرگس از شدت خستگی توان راه رفتن نداشت،دیر شده بود،قبل از آمدن حمید باید از آن جا میرفت.هنوز جای کشیده ی قبلی که حمید زده بود روی صورتش مانده بود.سرکوچه رسیده بود که ماشین حمید را دید،اما یک نفر دیگر هم کنارش بود،کمی نزدیک تر رفت تا بهتر ببیند،زنی خوش بر و رو نزدیک به 23 سال با موهای بلوند.بغض گلویش را گرفته بود،نمی توانست باور کند شوهر سابق اش که روزی دیوانه وار عاشق او بود کمتر از سه هفته کسی را جای او آورده بود.حالا بهتر دلیل طلاقش را فهمید،بغض نرگس ترکید دیگر طاقت دیدن نداشت،آرام آرام آن جا را ترک کرد.
در راه فکر دخترش زهرا که قرار بود از این پس زیر دست نامادری بزرگ شود دیوانه اش کرده بود،تمام طول مسیر فکرش مشغول پیدا کردن راهی برای رهایی از این مخمصه بود،از قانون سر در نمی آورد،حمید هم از روی همین سادگی اش توانسته بود حضانت را از او بگیرد.به خانه که رسید از توی دفترچه تلفن شماره سارا دوست قدیمی اش را پیدا کرد،بخاطر داشت که شوهرش وکیل است،شاید اگه داستان زندگی اش را برای او تعریف کند بتواند کمکش کند.شماره اش را از توی دفترچه قدیمی اش پیدا کرده بود،امیدوار بود شماره اش عوض نشده بود،گوشی تلفن را برداشت شماره اش را گرفت ناگهان نگاهش به ساعت افتاد دیر وقت بود شاید خواب باشد،بهتر بود فردا صبح این کار را انجام دهد.
صبح با صدای نون خشکی که صبح زود کارش را شروع کرده بود از خواب بیدار شد،ساعت را نگاه کرد،8 صبح را نشان می داد،سریع به سمت تلفن رفت تا به سارا زنگ بزند،بعد از احوال پرسی های معمول مشکلش را به او گفت تا با شوهرش در میان بگذارد.عصر شده بود،صدای تلفن را شنید به سرعت به طرف آن رفت،سارا بود،او را به خانه اش دعوت کرد تا حضورا با شوهر وکیلش صحبت کند.
وقتی به خانه دوستش رسید،شوهر سارا تازه از بیرون با پسرش رسیده بودند،سلام احوال پرسی کرد و با هم به داخل خانه رفتند.به به چه خانه ای،معلوم بود زندگی در آن جریان داشت،سارا کت شوهرش را از او گرفت و بهش خسته نباشی گفت.خوشبختی را می شد در چهره آن دو دید،چیزی که کمتر نرگس آن را در زندگی لمس کرده بود.امیر،شوهر سارا ریز ماجرای زندگی و مشکل نرگس را از زبانش شنید.قرار شد چند روز بعد او را خبر کند.
طی این چند روز نرگس بی قرارتر از همیشه شده بود.هفته بعد از راه رسید،تلفن نرگس زنگ خورد،امیر بود خواست حضورا با نرگس در مورد پرونده اش صحبت کند،این بار از او خواست که دخترش زهرا را هم با خود بیاورد.نرگس با دخترش زهرا که عروسکی کوچکی در درست داشت به داخل دفتر امیر رفتند.امیر از زهرا درباره ی پدرش و اتفاقاتی که طی این چند روز افتاده از او پرسید.نرگس کمی گیج شده بود نمی دانست امیر دنبال چه چیز است،امیر در حین صبحت های زهرا متوجه شد که پدرش دخترش را چقد دوست دارد.امیر پیشنهاد داد که از حمید دعوت کند تا در حضور او و نرگس با هم درباره مشکلشان صحبت کنند تا به یک راه حل برسند.
چند روز گذشت اما خبری از حمید نشد.زهرا چند باری به خانه حمید زنگ زد ولی کسی جواب نداد،دلهره و ترس وجود نرگس را فرا گرفت،نکند برای زهرا اتفاق بدی افتاده باشد.بلافاصله به خانه امیر رفت،زنگ آیفون را زد کسی جواب نداد،نگرانی نرگس هر ثانیه بیشتر و بیشتر شد،از در و همسایه پرسید کسی از او خبر نداشت.نمی دانست چه اتفاقی افتاده بود،به مادر شوهر سابقش تلفن زد،او هم خبری از حمید نداشت،نرگس دیگر از شدت نگرانی و دلهره به مرز جنون رسیده بود،به هر کسی که فکرش می رسید زنگ می زد و از زهرا می پرسید،هیچ کس خبری از زهرا و حمید نداشت.
روز ها پس از دیگری می گذشت و چشم نرگس به در وگوشش به تلفن خشک شد.نمی دانست دیگر به کجا برود.چند هفته بعد از یکی از دوستان مشترکشان خبر دار شد که حمید و همسر جدیدش به همراه زهرا به خارج کشور مهاجرت کردند و نرگس برای همیشه دخترش را از دست داد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

افسانه کریمی (23/11/1396),م.فرياد (23/11/1396),مجتبی صمدیار (23/11/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),مینا رسولی (24/12/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.