سهمگین و سخت

سهمگین وسخت
اون روز هم مثل روز های قبل نشسته بودم و به نوشتن متن بوسیله لپتاپ میپرداختم مادر و پدرم درحال انجام کار های روزمره خود بودند و خواهرم نیز کارهایش را انجام می داد
دقیقا مثل یک روز کاملا معمولی مثل بقیه روز ها
کمی دلواپس بودم اما بی دلیل بود و دلیلی برای ان نمیافتم پس با بیتوجهی به ان ادامه متنم را نوشتم
.
.
.
.

نوشتار متن و داستان من تا به شب به طول انجامید حدودا دیر وقت شده بود پلکانم بر چشمانم سنگینی میکرد و خمیازه های پی در پی نشان از خستگی ام میداد اما میترسیدم
ازچه؟؟؟؟
.
.
نمیدانستم اکنون هم نمیدانم
در همین حین بود که ندایی نا اشنا بر سرم نازل گردید صدایی که نه از ان پدر بود و نه خواهر و مادر سر برگرداندم تا به ان پی ببرم دختری جوان را مشاهده کردم با موهایی زیبا قدو بالایی رعنا وخیره کننده اما اوکیست
؟؟؟؟
نمیدانستم.
اما هر که بود احساس جالبی در من پدید اورده بود احساسی غریب و نا اشنا از چشمانش معلوم بود مرا میشناسد پس بادست به پنجره نزدیک میز کارم که در گوشه ای از اتاق قرار داشت اشاره نمود گویا میخواست به من بفهماند که ان را بگشایم چنین کردم
و دومرتبه رو برگرداندم تا دختر را ببینم دیگر در اتاق حاضر نبود حاج و واج مانده بودم عجیب بود دقیق مانند یک رویا بود در همین افکار غرق بودم که ناگهان دستی از پشت پیراهنم راکشید و مرا به سمت پنجره میراند سر چرخاندم دخت را دیدم ولی چرا چنین میکرد دیگر چهره اش زیبا نبود کریه شده بود جیغ میزد و ناله میکرد وحشت کرده بودم وزنش را به سمت پنجره اتاق سنگینی داد و خودش را همراه من به بیرون پرت کرد

کارم تمام شده بود مطمن بودم از ان ارتفاع سقوط مرا سالم نمیگذارد زمین را مشاهده میکردم که هرلحظه به صورتم نزدیک و نزدیک تر میشد بادی که هنگام سقوط به سرو صورتم میوزید لذتی چندان داشت و تمام. حس کردم دیگرزنده نیستم وازبین
رفته ام اما چند لحظه بعد
.
.
.
.
صدا هایی به صورت پراکنده و ناواضح به گوشم میرسید پلکانم را گشودم لامپ های سفید رنگ و پر نور و پرستاران سفید پوش گریه های مادرم و چهره خشمگین پدر خبر های زیاد جالبی را اشکار نمیساخت اری من در بیمارستان بستری بودم راستش لحظه ای نفسی کشیدم و امید وار بودم دختر دیوانه ای که دیشب در اتاق این حادثه را برایم پدید اورده مجازات کرده باشند پس از چندی فکرو خیال پدرم وارد اتاق شد شروع کرد با زبانی تلخ غرو لند کردن و نیش انداختن عجیب بود به گونه ای سخن میگفت گویا از قضایا خبر ندارد!!!!
دایم از مضرات خود کشی و از مجازات ان سخن میگفت
اری
به درستی پنداشتی انان گمان میکردند من خودکشی کرده ام پیشانی ام از شدت تعجب و سرگشتگی داغ شده بود و هر چه تفکر میکردم متوجه این قضایا که در این فاصله زمانی کوتاه برایم اتفاق افتاده بود نمیشدم

ان دختر که بود؟
چرا من؟ واقعا چرا؟


هرچه گریه وزاری میکردم و فریاد میکشیدم که من قصد خود کشی نداشته ام باورشان نمیشد
نه !!!!!
تنها شده بودم تنها!!
حتی خودم هم به شک افتاده بودم که نکند حق با انان باشد ولی من ان دخت رادیدم فریاد های وحشیانه اش را شنیده بودم
نه !نه! کارمن نمیتوانست باشد
خلاصه پس از چند روزی بستری پزشکی که تخصصش را در روان و اعصاب گرفته بود برای معاینه من امد و نتیجه این گونه بود که بنده نه تنها هیچ گونه اختلالی در ذهن خود نداشته ام بلکه دارای هوش بالا و ذهنی سالم بوده ام به همین سبب ترخیص شدم هنوز حالم به طور کامل سر جایش نیامده بود پدرم کشان کشان و کمک کمک مرا به سمت ماشین برد تا سوار ان شوم مادرم درون ماشن نشسته بود با دیدن من لبخند زد
مهربان تر شده بود.
.
.
.
مادر درون ماشین که درحال رفتن به سمت خانه بودیم پیشنهاد داد تا برای بهبود روحیه من به یکی از مراکز خرید نزدیک برویم تا برایم هدیه تهیه کند خب پدر هم نه نگفت و جهت راه و مقصد را تغییر دادیم سریعا به یکی از بازار های نزدیک رسیدیم و قرار گذاشتیم که من و پدر درون ماشین منتظر بمانیم تا مادر پس از اتمام خرید هایش به ما ملحق شود خلاصه......
چند ساعتی گذشته بود که از رفتن مادر میگذشت و برنگشته بود حوصله ام حسابی سر رفته بود از شیشه ماشین بیرون را تماشا کردم توجه ام به تابلو رستورانی طبقاطی جلب شد که چشمک زنان مینوشت غذا حاضر است-غذا حاضر است-......
به ان خیره شدم ناگهان نوشته اش تغییر یافت مینوشت :
بکش-رها شو –خودکشی کن- پرواز کن .....
ترس وجوودم را پر کرده بود شخصی بالای بام رستوران طبقاطی بود اری دخترک بود همان دختر مرموز داشت به لبه بام نزدیک ونزدیک تر میشد و در نهایت خودش را پرتاب کرد و.....
فریاد کشیدم:
بابا تو هم دیدیش همون دختره بابا خودش بود....

پدر با لحنی سرد و خشک و بیروح گفت اره دیدمش تو هم باید مثل اون باشی اون ازاد شد.
ترسم بیشتر شد همچین حرفی را ازش انتظار نداشتم
مادرم از راه رسید و با شادی گفت امیررضا ببین برایت چه خریده ام پلاستیکی تیره رنگ از زیر چادرش بیرون اورد و کفنی سفید رنگ را نشانم داد و خیره به چشمان گفت اینو تو باید دیشب میپوشدی و دیوانه وار همرا با پدرم میخندیدند لنگان لنگان از ماشین خارج شدم و با وحشتو دلهره و ترس و اظراب فقط قصد دور شدن از ماشین راداشتم


انان همان پدر و مادر امروز صبح نبودند تغییر کرده بودند.
پاهایم ورم کرده بودند و با درد فراوان شروع به فرار کردن و دور شدن کردم نمیدانم کجا باید میرفتم ولی خوب میدانستم که از این اوضاع به ستوه امده ام پس از اینکه دران تاریکیه شب به قدر کافی از ماشین و پدر و مادرم دور شده بودم نفس نفس زنان از پای درامدم و به زمین خوردم
تصور کنید چه بلایی سرم امده بود که در ان هنگام خیابانی که پر ز ناامنی است برایم پناه گاهی شده بود که موجب ارامش روح و ذهن من میشد در گوشه ای زخمی شده و درمانده نشسته بودم دیر وقت شده بود و شهر غرق در سکوت و تاریکی شده بود در فکر این وقایع عجیب بودم و دایم دلیل انها را جست و جو میکردم در همین حال توجه ام به جسمی بزرگ و چوبی در وسط خیابان جلب شد نزدیک ان شدم یک پیانو بود ولی وسط خیابان دران شب تاریکی چه کار میکرد؟ رفتم و پشتش نشستم علمی از نواختن ان نداشتم ولی بی اختیار دستانم را بر روی صفحه ان قرار دادم و بدون فک شروع به نواختن قطعه زیبا نمودم قطعه غمگین که تا به حال نشنیده بودم نواختن ان قطعه ان هم بدون اگاهی از چگونگی نواختن پیانو مرا در عجب گذاشته بود ولی فعلی بود که من در ان دم با ان ارامش گرفته بودم و لذت میبردم پس به این کار خوشایند ادامه دادم چشمانم را بستم و حس گرفتم صدای پیانو هر لحظه کمتر و کمتر میشد و لذت من از ان بیشتر و بیشتر چشمانم را بازکردم ......
.
.
.
.
عجیب بود دیگر نه صدایی بود و نه پیانو ای زیر دستانم شیئی را حس میکردم لپ تاپم را مشاهده کردم که در مقابلم بود متعجب به ساعت مچی دستم نگاهی انداختم ان زمان به چشمم اشنا می امد
و بازهم صدایی امد همان صدا بود صدای همان دختر
رو بر گرداندم اری خودش بود ان لحظه که دو شب پیش ان را گذرانده بودم باز در حال تکرار بود اشفته و پریشان و پر ز استرس شدم و مشوش شده بودم
سرم داشت به شدت گیج میرفت بی اراده فریاد میزدم

نه!!تکرار نه!!!تنهام بذار لعنتی
چی از جونم میخوایی؟؟؟؟!چرا ولم نمیکنی
...بیهوش شدم.
از ته دل میخواستم که این صفحه سیاه بیهوشی که روبه روی چشمانم قرار داشت باقی بماند ولی نه این نگون بختی و دلهره رهایم نمیساخت
بیدار شدم در فضایی خلا مانند خود را یافتم هیچ چیز نبود فقط من فقط!!!!!!!
ابشاری از دور برایم نمایان شد ابش زلال بود دلم برایش پر کشید به سمتش دویدم و با علاقه خود را به اب زدم صورتم را با ان اب ارامش بخش میشستم و طراوت میافتم
کران ان ابشار ان دختر را دیدم بی دریق از او پرسیدم:
باز اومدی که زجرم بدی؟؟؟؟؟
چرا این کار رو با من میکنی اصنتو کی هستی ها؟؟؟؟
چهره بی حالتش را برگرداند و در ان فضای خیال انگیز محو شد
چشمانم به ابی که در ان بودم افتاد اب ابشار در حال تیره شدن بود در چشم به هم زدنی خود را در دریایی از خون مشاهده کردم از ان سوی این ابشار اجساد پدر و مادر خود را دیدم که شناور بودند اما بگذار ببینم جسد سومی هم بود که گویا از همه در ناک تر کشته شده بود خواهرم!!!!!
کسی که مرا هیچ گاه زجر نداده بود در اغوش گرفتمش سخت اندوهگین شدم نفرت و خشم در تمام بدنم شعله میکشید
فریاد میکشیدم احساس میکردم قلبم سنگین سنگی شده
جسد خواهر ناگهان جان گرفت و دست بر یقه ام انداخت
با سختی سخن میگفت سخنانش را خوب به خاطر دارم:داداش خودتو رها کن !!!
ازاد شو
داداش نترس این دقیقا همون زندگی که هر روز توی دنیای خودت داریش اما فقط به خاطر تکراری شدنش بهش عادت کردی داداش خودتو ازاد کن این ذلت و تحمل نکن
.
.
.
.
پس از اتمام سخنش جان داد و پیکر خون الودش همراه جریان رود خانه شد

از ان اب خون الود بیرون امدم انقدر حوادث تلخ برایم تکرار شده بود که دیگر ترسی نداشتم برایم معمول شده بود حرف های غم انگیز خواهرم در ذهنم تکرار میشد
راست میگفت دنیا پر ز بدبختی و ترس و مشغله است اما چون هر روز تکرار میشود دیگر رنج ان حس نمیشود
در همین لحظه های پر از سکوت به سر میبردم که خود را درون تخت یافتم
اری.
.
.
.
همه انها خواب بود کابوسی شیرین و اگاه کننده و با ارزش به سرعت به سمت اتاق اعضای خانواده شتافتم همه در خواب بودند خیالم اسوده شد دیگر مطمن بودم که همه ان یک خواب بوده است
لپ تاپ را روشن کردم و خوابی را که دیده بودم به نوشتاری
در اوردم که هم اکنون در حال خواندن ان هستی
و بعد به قولی که در خواب به خواهر خویش داده بودم عمل کردم یعنی ازادی.
خود نویس خود را برداشتم و جراحت های بسیار عمیق و درناکی بر ساعد خود وارد نمودم

اری من اگاه شده بودم دگر روحم ذلت و خواری این دنیا را
نمی پذیرفت پس ان را از این محدوده گلی رها ساختم تا پرواز کند به سوی ارامش







نویسنده:اسحاق مسیح


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

اسحاق مسیح (22/11/1396),افسانه کریمی (23/11/1396),مجتبی صمدیار (23/11/1396),مهدی محمودی (24/11/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (25/11/1396),زهرا میرزایی (25/11/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.