عشق واقعی

دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادخترم اشکاتو پاک کن ، حیفه صورته به این قشنگی نیست که اشکی بشه ، خب حالا اگه دوست داشتی، می تونم بپرسم علت گریه هات چیه ...؟
- خانم بخاطر عشقی که چند سال دروغ بود و خودم خبر نداشتم
+ عشق...؟!
- بله عشق... تو دانشگاه یکی از همکلاسی ام عاشقم شد، بهم ابرازعشق و علاقه کرد خیلی رابطه مون خوب و صمیمی بود و باهم قرار ازدواج گذاشتیم ، تا اینکه چند وقت پیش اونا همراه با یه خانم دیگه دیدم، بهش پیام دادم ، بهم گفت سهیلا نامزدمه خواهش می کنم دیگه باهام ارتباط نداشته باش، همه اون وعده و وعید هایی که بهم داد زیر پا گذاشت ، چقدر من عشقشو باور کردم ، چقدر صادقانه دوستش داشتم... اما اون براحتی بهم نارو زد.
+ ای بابا متاسفم ... ، دختر عزیزم عشقم عشق قدیم ، خدا بیامرزه حاجیمو نمی دونی بخاطر اینکه منو بدست بیاره چه مانع هایی رو پشت سر گذاشت تا بهم رسید ، دلت میخواد خلاصه عشق من و حاجیمو برات بگم
_ بله خانم ، مشتاقم بشنوم
+ خب دخترم برو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا پیشم برات بگم
_ بفرما خانم سرو پا گوشم
+ گفتی اسمت سهیلاه؟
_ بله
+ خب سهیلا جان ، اسم حاجیم آقا مرتضی بود ، خونمون تو یه کوچه بود از بچگی پسر خوب و دوست داشتنی بود، هر وقت بچه های بزرگتر اذیتم می کردن مرتضی میومد ازم حمایت می کرد، و با اونا دعوا می کرد یادمه یه بار داشتم از مدرسه میومدم خونه ، چند تا موتوری بهم متلک انداختند چشمت روز بد نبینه ، باهاشون حسابی درگیر شد ، بنده خدا دستش تو اون درگیری شکست تا چند ماه تو گچ بود وقتی رفت خونه به پدر و مادرش گفت با موتورش زمین خورد.
من اون شب نمی دونی چقدر براش اشک ریختم وقتی فهمیدم بخاطر عشق و علاقه به من خودشو به این روز انداخت.
بماند مانع هایی که آقای خدا بیامرزم جلوش گذاشت ، اما مرتضی من همه اون موانع هارو پشت سر گذاشت تا بهم برسه، حالا هم چندتا پسر ازش دارم لنگه بابای خدابیامرزشونن ، یکی از یکی بهتر و با وقار تر .
دخترم کسی که با سختی بدست بیاره ارزش عشقتو میدونه و براش شیرینه و تا آخر بهت وفادارمیمونه ، عشق باید از دل باشه نه از زبون ، عشقی که ازدل باشه هر لحظه موج دوست داشتن بیشتر میشه، عشق که از زبون باشه اگه به ازدواج هم شکل بگیره فردا و پس فردا هزار منت میشه رو سرت ، و مشکلات یکی یکی شروع میشه، تازه دو طرف میفهمن بدرد هم نمی خوردن.
+ حرفتون کاملا درسته
_ خب دخترم درست تموم شد؟
+ بله
- چی خوندی؟
+ حسابداری تو یه شرکتی استخدام شدم
- اینکه خیلی خوبه
همه خاطره ها و چیزایی که با اون پسره داشتی فراموش کن ، تو می تونی دوباره عاشق بشی ولی این بار از روی عقل و منطق نه احساس... این اتفاق باید برات تجربه بشه که باگفتن چند کلمه دوست دارم هر کس عاشق و دلبسته اش نشی و عشقشو باور نکنی ، امتحانش کن ، مانع جلوش بذار...
اگه اینارو بخوبی رد کرد مطمئن باش پای عشقت می مونه.
+ خانم حرفاتون خیلی قشنگ بود خیلی استفاده کردم ،ببخشید باید دیگه برم جایی کار دارم دیرم میشه
_ باشه دخترم برو برات آرزوی خوشبختی می کنم.
+ خداحافظ

پایان

نویسنده : زهرا میرزایی (ارنواز)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالفضل مولوی ,زهرا میرزایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (25/6/1397),ابوالفضل مولوی (27/6/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.