سگ و خرگوش

یکی بود ، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ... یک شکارچی بود که سگی داشت و همیشه با آن به شکار می رفت . یک روز که شکارچی دنبال شکار بود، چشمش به خرگوشی افتاد . فورا به طرفش شلیک کرد امّا تیرش به هدف نخورد. خرگوش بیچاره تا صدای تیر را شنید ، پا به فرار گذاشت . امّا از شانس بدش در دام شکارچی افتاد . سگ شکارچی وقتی فهمید پارس کرد و شکارچی را باخبر کرد. شکارچی خیلی خوشحال شده بود که خرگوش به دامش افتاد.خرگوش را گرفت و داخل کیسه ای انداخت و با خودش به خانه برد. خرگوش بیچاره هرچقدر تلاش کرد نتوانست از دست شکارچی فرار کند . شکارچی به سگش گفت : سگ عزیزم ، چه خوب شد که این خرگوش را با تیر نزدم و آن را زنده گرفتم، فردا به بازار می برم و می فروشمش. بخاطر چاق و چله بودن و کمیاب بودنش حتما پول خوبی گیرم میآد. وقتی شکارچی به خونه رسید ، خرگوش را داخل قفس گذاشت تا صبح به بازار ببرد . خرگوش زار زار گریه می کرد . سگ وقتی گریه و بی تابی خرگوش را دید، دلش به حالش سوخت و گفت : ای خرگوش گریه ات برای چیست...!؟ برای اینکه فردا فروخته می شوی ؟ نگران نباش وقتی کسی تو را بخرد حتما از تو خوب مراقبت خواهد کرد. خرگوش گفت: ای سگ ، من برای خودم غصه نمی خورم ، اگر خودم تنها بودم و می مردم نگران نمی شدم . سگ گفت : منظورت چیه!؟ خرگوش گفت : من دوتا بچه دارم . آنها را در لانه گذاشتم و بیرون آمدم تا برایشان غذا ببرم که گیر این شکارچی بدجنس افتادم . من دلم پیش آنهاست حتما از ترس تنهایی و گرسنگی تلف شدند . سگ وقتی که حرفهای خرگوش را شنید خیلی ناراحت شد . خرگوش به سگ گفت : ای سگ مهربان بیا لطفی کن و من را از اینجا آزاد کن . سگ گفت : اگر آزادت کنم شکارچی می فهمد که کار من بوده و آن وقت مرا میکشد . خرگوش وقتی حر فهای سگ را شنید ، با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گریه کرد . سگ به فکر فرو رفت که برای خرگوش چه کار کند که ناگهان فکری به ذهنش رسید . به خرگوش گفت: یک فکری به نظرم رسید . تو باید خودت را به مردن بزنی، من هم شکارچی را با خبر می کنم که تومردی، خرگوش از این فکر سگ خیلی خوشحال شد و خودش را به مردن زد و روی زمین افتاد . سگ هم شروع به پاس کردن کرد. آنقدر پارس کرد که سروکله ی شکارچی پیدا شد. شکارچی وقتی خرگوش را مرده دید گفت: وای برمن ، کاش همان وقت که شکارش کردم می کشتمش تا حداقل از گوشتش استفاده می کردم . حالا نه می توانم از گوشتش استفاده کنم و نه می توانم بفروشمش . شکارچی خرگوش را از قفس بیرون آورد و داخل چمن زار پرت کرد. خرگوش که دید شکارچی به اندازه ی کافی دور شد، پا به فرار گذاشت و پیش بچه هایش رفت. از آن به بعد خرگوش تصمیم گرفت که دیگر از بچه هایش دور نشود و بیشتر از آنها مراقبت کند. روزها گذشت تا این که بچه های خرگوش بزرگ شدند.یک روز که خرگوش با بچه هایش در جنگل می گشت ، صدای ناله حیوانی را از دور شنیدندکه کمک می خواست.نزدیکتر رفتند، دیدند که سگی در دام افتاده و از آن ها کمک می خواهد . خرگوش و بچه هایش جلو رفتند. سگ از آنها خواست که آزادش کنند. خرگوش با زیرکی از سگ پرسید : ای سگ ، از کجا معلوم باشد که وقتی تو را آزاد کردیم ما را نخوری ؟ سگ به خرگوش گفت: حق داری باور نکنی ، چون شما خرگوش ها دل خوشی از ما سگ ها ندارید. امّا باور کن من مثل سگ های دیگر نیستم . اصلا بهتر است بگویم وقتی تو و دو تا بچه هایت را دیدم ، یاد خرگوشی افتادم که یک روزی از من کمک خواست. ماجرا این بود که من برای صاحب خودم شکار می کردم . یک روز خرگوشی در دام افتاد که او هم دوتا بچه داشت. دلم به حالش سوخت و توانستم با زرنگی خودم آزادش کنم . از آن روز با خودم عهد کردم که دنبال هیچ شکاری نروم. وقتی صاحبم دید که من برایش هیچ کاری نمی کنم ، مرا از خانه اش بیرون انداخت. من هم در این جنگل خانه ای ساختم و دنبال زندگی خودم بودم تا اینکه اسیر این دام شدم،سگ سکوت کرد، امّا چون سال های زیادی از آن ماجرا می گذشت هر دو قیافه ی هم را فراموش کرده بودند. ولی خرگوش با شنیدن داستان سگ ، فهمید آن همان سگی بود که جانش را نجات داد. خرگوش به بچه هایش گفت : بچه ها کمک کنید تا او را نجات بدهیم. بچه ها که ازحرف های مادرشان تعجب کردند، گفتند : مطمئنی...! ، اگر ما را بخورد چی...!؟ مادرشان گفت : من او را می شناسم. اگر او نبود شاید من الان کنار شما نبودم و یا شاید شما را نداشتم . آن خرگوشی که سگ نجاتش داد ، من بودم. سگ از شنیدن حرف های خرگوش ، خوشحال شد و از او به خاطر آزاد کردنش تشکر کرد و هر کدام راه خودشان را گرفتند و به دنبال زندگی خودشان رفتند.
پایان
نویسنده : زهرا میرزایی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,زهرا میرزایی ,محمد نصرتی راد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/12/1396),زهرا میرزایی (3/12/1396),مهشید سلیمی نبی (7/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/12/1396),مختار محمدیان (31/2/1397),

نقطه نظرات

نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 فروردين 1397 - 17:36

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد درود
نویسنده محترم
بسیار زیبا عالیست
@};-


@محمد نصرتی راد توسط زهرا میرزایی Members  ارسال در یکشنبه 19 فروردين 1397 - 14:04

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود بر شما استاد عالیقدر
ممنونم از حضور پر مهرتان
زیبا نگاه پر مهر شماست بزرگوار
سپاس فراوان از وقتی که برای خواندن داستانم گذاشتید
در پناه حضرت دوست پایدار و برقرار باشید.
@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 22:51

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
به بانو میرزایی
درودها بر شما
و قلم زیبایتان
@};- @};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط زهرا میرزایی Members  ارسال در یکشنبه 26 فروردين 1397 - 17:57

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود برشما گران ارج
ممنونم از حضور پرمهر تان
زیبا نگاه پرمهر شماست بزرگوار
سپاس فراوان از وقتی که برای خواندن داستانم گذاشتید
در پناه حضرت دوست پایدار و برقرار باشید.
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.