هر دو تو را باختیم ...

فصل پاييز است و ماه مهر

دختري دلنتگ و بي قرار


دلتنگ تو ...

دلتنگ صدا و لحظه اي از نگاهت ...

هر لحظه بي قرار و بي قرارتر

حتي موسيقي هم حال مرا جوابگو نيست بايد چاره اي بهتر بينديشم

چاره؟؟؟!!!!!

چاره اي جز شنيدن صدايت براي اين حال خراب نمي ماند

اما نميشود ...من سالهاست که ديگر با تو تماس نميگيرم

نه اينکه نخواهم نه!!!بخودم قول داده ام که هيچ وقت سراغت را نگيرم حتي اگر از تنهايي و دلتنگي

سرم را به ديوار بکوبم و بميرم...

منتظر مي مانم تا زمان دلتنگي تو ...ميدانم هر بار که تماس ميگيري و بهانه خواب ديدنت را مي آوري و ميگويي

دلشوره دارم ... دلتنگي امانت را بريده .

خودت که ميداني جنگجوي خوبي نيستم اما ميخواهم بجنگم با تو ...

با نبودن هايت ...

با خودم و دلتنگي هايم ...

گرچه سخت است اما ميخواهم پيروز اين ميدان باشم

اما اينبار نه ...

امروز جاني براي جنگيدن نمانده ...

دلتنگي کم کم مرا ميخواهد از پاي در آورد بايد عقب نشيني کنم

بايد شماره ات را با هزاران دلهره بگيرم و صدايت را بشنوم

قول ميدهم آخرين تماسم باشد


اولين بوق

دومين بوق...صدايت مي پيچد و جانم هايت مرا جاني دوباره ميبخشد

نفسهايم شوکه شده اند ودست از کار کشيده اند ...

سکوت ميکنم ...ميخواهم تو را گوش بسپارم پس از چند لحظه اي آرام ميشود اين دل بي تاب

ميپرسي ازدواج کرده اي ؟ميگويمت نه

ميگويم ازدواج کرده اي؟ميگويي ام نه

در پوست خود نميگنجم نه اينکه بخواهم تو را بار ديگر داشته باشم نه...دلم قرص ميشود

عاشقانه هايت را کسي نشنيده و کسي در آغوشت پناه نگرفته ...

ديگر کافيست ميترسم اگر ادامه بدهم بي اختيار بگويم که دلتنگت هستم...

بگويم هنوز هم دوستت دارم ...

به گمانم تو دلتنگ تر باشي که نميخواهي خداحافظي ام را جواب بگويي...عکس هايم را بهانه ميکني ...

بهانه ات را جواب و خداحافظ ميگويم .

آرام گرفته ام و خبري از حال خراب چند ساعت پيش نيست.

سراغ صفحه ي مجازي ات ميروم ميخواهم از حال روزهاي بي من بودنت خبر بگيرم ...

اشکهايم مرا مجال تماشاي عکسهايت را نميدهد

دنيا آوار ميشود بر سرم

کامنت هاي دختري به اسم الناز که عاشقانه تو را همسرش ناميده جان تازه گرفته ام را از من پس ميگيرد

اسمش اشناست ...درسته اين اسم را از زبان تو بي هوا شنيده بودم و تو در جواب سوالم ميگويي دختر عمويت که ديشب در خانه تان مهمان بوده هست ...


ممکن نيست او تنها دختر عمويت بوده باشد...


شک افتاده به جانم من ميان تو و او بوده ام ؟

يا او ميان من و تو ...؟؟

من دلتنگ تو بودم يا تو دلتنگ من؟

تو دوستت دارم گفتن هايت بيشتر بود يا من؟

سهم من از تو شد دلتنگيها و نبودن هايت

و سهم آن دختر به گمانم اسم تو در شناسنامه اش


هر دو تو را باختيم


او به روياي من


من به آغوش او ...


#مينا رسولي

1396.11.27

23:40

94























شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرا میرزایی ,مینا رسولی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (3/12/1396),زهرا میرزایی (3/12/1396),گلنوش دهقانپور (9/12/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرا میرزایی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 اسفند 1396 - 13:23

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود بر شما خواهر گل و نازنینم
خوشحالم که شماهم تو داستانک هستین:)
متن بسیار زیبا و دلنشین و توام با احساسی بود
عاشقانه هایت پایدار گلم
مانا و نویسا باشید.@};-


@زهرا میرزایی توسط مینا رسولی Members  ارسال در پنجشنبه 3 اسفند 1396 - 13:36

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام و عرض ادب خانم گل
ممنونم من هم بسیارر خرسندم در جمع تان هستم
سپاس از لطف و محبتت نسبت به نوشته
ماندگار بمان به نیکنامی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.