سیاهی مطلق

چرا لجبازی میکنی؟مثلا میخوای بگی پای انتخابت موندی؟یا این اون زندگی ای بود که قرار بود برات بسازه؟دیدی که نتونست ...نشد...بس کن دیگه ...کاری به این کارها دیگه ندارم فقط برگرد نذار اخر عمری همه نگرانیم تو باشی .تو فکر کردی نمیدونم چی به روزت اومده؟چیکار میکنی؟حالا هی تو خودتو از بقیه قایم کن اما اخرش چی؟

از تمام جوونی و زیباییت فقط یه تن ضعیف و چشم های گود افتاده مونده و از تمام زندگی و جهیزیه ت یه یخچال و یه دست لحاف و تشک و دو و سه تا خرت و پرت اشپزخونه...خودتو حبس کردی تو این خونه که به خیالت کسی نفهمه ؟کسی نبینه؟همین فردا پامیشی میری درخواست طلاق میدی فهمیدی یا نه؟دوره این عشق و عاشقیت هم فوق فوقش یه هفته دیگه سرمیاد اصلا شایدم سر اومده؟

اون روز اولین باری بود که مامان پس از دو سال حرف از طلاق زد ,برای منی که جونم به نفس کشیدنت به بودنت بند بود سخت بود شنیدن این حرف ..اون روز بلاخره بغض دوساله ای که همراه هر شب و روزم بود شکست و مامان عذاب کشید از این شکستن بغض و غرورم ...واسه همین هم مصرتر از قبل شد فقط گفت یه کلام "طلاق"

اما میدونی لحظه اخر چی دوباره منو سرپا نگه داشت ؟

+نه بگو

حالت خیلی بد بود بیشتر از اونی که فکرشو کنی اصلا متوجه اطراف نبودی این بیشتر مامانو عصبی میکرد واسه همینم اومد و یه سیلی بهت زد ...درد کشیدم از درد کشیدنت اما طولی نکشید که دومین سیلی و خواست بمن بزنه که داشتم صورتتو نوازش میکردم ...اما تو در اوج بدحالیت هم از من دفاع کردی و نذاشتی وقتی مامان در و محکم کوبید و رفت سرمو گذاشتی رو پاهات و همپای من اشک ریختی و موهامو نوازش کردی ,همه چی یادم رفت حتی چند روز گرسنه بودنم وهمه ی تنهاییام ...

+میبخشی منو؟بخدا روم نمیشه یه کلمه بیشتر باهات حرف بزنم ...مادرت حق داشت,اصلا همه حق داشتن ...من لیاقت تورو نداشتم وندارم

_ندیگه نشد تو داشتی و داری واسه همینم هست الان مثل گذشته کنارمی و خدارو شکر سالم و پاکی ...همین برای من کافیه

+راستی امشب مهمون داریم تا یه ساعت دیگه هم میرسن پاشو اماده شو لطفا

_مهمون ؟ما که با کسی رفت و امد نداریم!!اصلا کسی سراغمون اومده تا حالا ؟!!

+صبر کن متوجه میشی

یک ساعت به کندی مثل همه ی آن روز های سیاه گذشت و مهمان هایی که اخرین بار هرکدام با نیش و کنایه از این خانه خارج شده بودند,یک به یک آمدند و تعجب دختر جوان بیشتر و بیشتر میشد.

این ادم های به اصطلاح اشنا برایش از هر غریبه ای غریبه تر بودند ...بیشتر خودش را در اغوش تنها اشنای زندگیش جا داد و خیره ماند به حرکت لب های کسی که بخاطر او ماند و جنگید.

+وقتی بخودم اومدم دیدم زندگی و جونمو باختم به وجود کسی که بدون اون نفس کشیدن برای من عاشق محاله ...به هر جون کندنی بود بدستش اوردم و هر روز عشق و علاقه ام بهش بیشتر میشد و مشکلات زندگی بیشتر و بیشتر ...درامد من کفاف زندگیمونو نمیداد اما نمیخواستم نگرانش کنم و براش چیزی کم بزارم واسه همین شروع کردم به نزول گرفتن ...استارت بدبختی من و اون دختر معصوم زده شد ...میدونستم متنفره از نزول گرفتن و میخواد بگه زندگیمونو به باد میده,خوشبخیمونو ازمون میگیره... واسه همین چیزی نگفتم و کم کم همون درامد ثابت هم رفت پای قسط های پولی که نزول گرفته بودم ...بریده بودم تا اینکه یه روزی همکارم برای اروم شدن اعصابم بهم مواد تزریق کرد ...

زندگیمون شد اونی که دیدید... نتیجه ی پنهون کاری و نزول گرفتن من شد نابودی زندگیم و عشقی که بیشتر از جونم میخواستمش ...به اخر خط رسیده بودم و فقط ارزوی مرگ بود و بس ...اما یکی بود که خواستنش ,لمس بودنش منو به این دنیا پایبند میکرد.

روزی که اسم طلاق برای اولین بار به گوش هر دو ما رسید و اشکهایی که برای نریختنش التماس میکردم, چکید رو گونه های بی جونش تازه فهمیدم من برای از دست دادنش جنگیدم نه از دست ندادنش ...وقتی با اون انگشتهای ریز و ضعیفش جای کشیده ای که از مادرش خورده بودم رو نوازش میکرد فهمیدم اینبار باید برای بودنش با تمام وجودم بجنگم حتی اگر به قیمت جونم باشه ...و اون یه نفر بازهم مثل چند سال پیش منو به زندگی برگردوند و من الان پس از یکسال زندگی سالم,همه زندگیم رو مدیونش هستم.

دخترک همانطور خودش را در اغوش او پنهان کرده بود و اشک هایش به پهنای صورتش می ریخت که با صدای مادرش سرش را بالا اورد و طاقتش طاق شد ...

مارو جمع کردی که از بی عرضه بودن خودت بگی و خانوم بودن دخترم؟فک کردی محتاج شنیدنش از زیون تو بودیم و نمیدونیم؟معلوم نیست چطوری طلسمش کردی که جز تو هیچ کسی رو نمیبینه!!این اون زندگی ای بود ک قولشو دادی ؟دختر من لایق این بود ؟

دخترک خودش را از اغوش همسرش جدا کرد و چند قدمی به سمت مادرش که کمی از انها فاصله داشت و با تمام کینه و خشم به دامادش خیره شده بود ,برداشت و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد ...
ابتدا نگاهی به همسرش و در نهایت با چشمانی سرخی به مادرش نگاه کرد و گفت:

_مامان؟مامان بس کنید لطفا؟چرا همش اونو مقصر میدونید؟تا حالا شده از خودتون بپرسید پسری که همتون یه روز به سرش قسم میخوردین چی شد به این روز افتاد؟اصلا یکبار شد بپرسید این مهمونی هایی که برات میگیره دخترم شوهرت پولشو از کجا میاره؟ شد یکبار بشینید مادرانه نصیحتم کنید و بگید دخترم همدم شوهرت باش ؟شد یکبار بگید زندگی سخته خرج زندگی زیاده یه کم فقط مراعات کن؟اصلا شوهر تو مگه چقدر درامد داره که این همه ریخت و پاش میکنین؟نه دیگه نشد مادر من ...نشد ...شما فقط پزشو دادی به اطرافیانت که چی داماد من فلانه ...از یه دختری که هیچ تجربه ای نداره و مثل هزاران نفر دیگه دلش گرمه به تمام دوست داشتن ها و توجه هایی که جلوی دیگران به بهترین شکل بهش میشه انتظار زندگی بهتر از این و داشتید؟؟

چرا نمیگید خود خواهی های دختر من ,زیاده خواهی های غیر مستقیمش این بلا رو سر این پسر آورد ؟مگه فقط زندگی من تباه شد؟این ادم نیس؟زندگی نداره؟پدر و مادر نداره که دلش براش بسوزه؟

اره اشتباه بود پنهون کاری و نزول گرفتنش اما مادر من اشتباه بزرگتر واسه منی بود که نفهمیدم باید منم به اندازه خودم حواسم به این زندگی و مردش باشه ...منم باید برای خوشبختی و زندگیم باید از خیلی چیزها میزدم و میگذشتم...اگه یه کم فقط یه کم من حواسم به مرد زندگیم بود انوقت خیلی راحت می اومد و میگفت کم اوردم درامدم کفاف زندگیمونو نمیده ...پس میبینی مادر من ,اشتباه بزرگتر واسه من بود که به اینجا رسیدیم به جایی که شما واسه زندگی من اومدید و تصمیم گرفتید و گفتید فقط طلاق ...

حالا متوجه شدید واسه چی موندم و ساختم؟موندم و جنگیدم و ساختم تا اونی بشه که قرار بود بشه...که شد .

1397.06.17

9:41














شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری ,بهروزعامری ,سیروس لطفی نسب ,محمد رضا بادره ,زهرا میرزایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (8/7/1397),زهرا میرزایی (9/7/1397),ابوالفضل مولوی (10/7/1397), ک جعفری (11/7/1397),مجتبی صمدیار (11/7/1397),بهروزعامری (13/7/1397),ابوالحسن اکبری (13/7/1397),محمد رضا بادره (17/7/1397),عباس پیرمرادی (18/7/1397),ابوالفضل مولوی (18/7/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرا میرزایی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 مهر 1397 - 08:11

نمایش مشخصات زهرا میرزایی درود بر مینا بانوی گل و نازنین
داستان زیبایی بود
قلمتان نویسا
در پناه حق@};- @};- @};- :x :x


@زهرا میرزایی توسط مینا رسولی Members  ارسال در پنجشنبه 19 مهر 1397 - 00:38

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب دوست عزیزم
از همراهیت بسیار سپاسگذارم
با ارزوی موفقیت و شادی روز افزون
@};- @};- @};-


نام: مبینا صادقی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 مهر 1397 - 15:15

نمایش مشخصات مبینا صادقی با سلام خذمت مینا عزیزم
همون همیشگی
موفق باشی


@مبینا صادقی توسط مینا رسولی Members  ارسال در پنجشنبه 19 مهر 1397 - 00:39

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب مبینای نازنینم
بسیار سپاسگذارم از نگاه مهربانت
موفق و دلشاد باشی
@};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 مهر 1397 - 12:10

نمایش مشخصات بهروزعامری بادرود
خدارو شکر که درست شد
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط مینا رسولی Members  ارسال در پنجشنبه 19 مهر 1397 - 00:40

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب دوست عزیز
سپاس از حضورتان
ماندگار باشد
@};- @};- @};-


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 مهر 1397 - 19:26

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی @};- @};- @};-
عالی


@ابوالفضل مولوی توسط مینا رسولی Members  ارسال در پنجشنبه 19 مهر 1397 - 00:41

نمایش مشخصات مینا رسولی عرض سلام و ادب اقای مولوی عزیز
سپاس از همراهیتان
ماندگار باشید
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.