مرگ تدریجی

باران بشدت میبارید و ادم های به خیالم غریبه نمایشی از پاتند کردن هایشان برای گرفتن سرپناهی به راه انداخته بودند که مرا از اوهام خویش می رهانید. مانده بودم من نیز چون آن ها باید پا تند کنم یا نه ؟گرچه هیچ کدامشان راه چاره من بیچاره نبود !!من اینجا درست وسط چهاراه ولیعصر زیر باران با حال زار و درمانده اما !!و اما دلم در جایی که نمیدانم حال روزهایش چگونه است مانده ...

دلی که بیقراری اش را کسی قرار نیست ...چشم هایم را میبندم و خیره به چشم هایش میشوم ,چشم هایی که دنیای مرا به مرز نابودی یا خوشبختی خواهد کشاند ...

در ان موقع از روز و ان هم بارانی ,همهمه ای جز صدای پاهایی که هر کدام برای رسیدن به مقصد به جدال افتاده بودند ,صدایی شنیده نمیشد جز صدایی که مرا هوشیار میکرد و به این دنیای بی او تبعید م...

+زندگی را سیرم و مرگ را تشنه!!!

نگاهم را به دنبال جایی که موج صدا از انجا ساطع میشود میگردانم و دخترکی که زیر باران درست همانند من وسط چهاراه ولیعصر بدون لباس گرمی و تنها با یک مانتو کوتاه چهارخانه سبز زیتونی و شلوار ارتشی می چرخد و میخواند و میگوید و کف میزند میدوزم .

اینکه او را هم چون من دیوانه میخوانند این ادم های به ظاهر عاقل این شهر حال خرابم را خوب میکند

و باز هم صدایش رعشه می اندازد به جانم ...

+دنیای بی من مطمعنا بهشتی است برای ادم هایش ...

اینکه او فیلسوف است یا افسرده ؟مجنون است یا عاشق ؟مجرم است یا شاکی... هیچ کدام را نمیدانم .

اما حال او نیز خراب است و وخیم این را از نگاهش ,از خنده های بلند و هیستریکی اش و گریه های ممتدش که روی باران کم میکند ,میفهمم...

دخترکی مدام میگوید :

زندگی را سیرم و مرگ را تشنه...

آهای ادم های به ظاهر انسان نما,من ابلیسی هستم در جلد ادم ...

من من نیستم ...من توام ...من او هستم و او من ...

من خدا نیستم و خدا من است ...

و باز هم میخندد اما با چشمهای سرخ و متورم شده و میگوید :

زندگی را سیرم و مرگ را تشنه...

نمیدانم او من است ؟یا من او؟

نمیدانم از اشکهای باریده ام غرق شده ام ؟یا از بارش باران که میگویند رحمت است و برکت؟

تنها یک چیز را میدانم که او خود من است ...

آری او خود من است که این راننده ی دیوانه دستش را روی بوق اتومبیلش گذاشته و فریاد میزند :

از تیمارستان فرار کرده ...

و آن یکی میگوید :زنگ بزنید بیان ببرنش

و دیگری که دست دختر بچه ای را گرفته و از کنار خیابان در حال عبور است میگوید:بلایی سر بچه هامون نیاره خدایی نکرده ؟

و آن دیگری که مرا محکوم میکند به اینکه لباس فلان تیمارستانی که همسایه روبرویشان در ان بستری است به تن دارم.

آری او من است و من او ...

منی که محکوم شده به حبس ...حبس در چهار دیواری اتاقی که اسمش را گذاشته اند "مرگ تدریجی"

#مینارسولی

1397.07.23

21:37
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مجتبی صمدیار ,ابوالفضل مولوی ,همراز محمدی ,مبینا صادقی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مینا رسولی (25/7/1397),مجتبی صمدیار (26/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397),همراز محمدی (29/7/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/8/1397),مینا رسولی (6/8/1397),

نقطه نظرات

نام: مبینا صادقی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 مهر 1397 - 20:11

نمایش مشخصات مبینا صادقی با سلام وخسته نباشید خدمت مینا جان عزیز دلم
کلیشه از تکرار زیاد انسان ها اسم می گیره
پس با ارزش اند ولی به جا

و باز هم همون همیشگی

با ارزوی موفقیت


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 آبان 1397 - 09:57

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) درود.
روی اثر کار کنید.
فست فود ها ثابت شده است، هزینه تردمیل و باشگاه و ...با خود دارند!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.