چند روز بعد...

قصه شروع شد ...

هر دو سوار بر یک اتوبوس زوار در رفته ...

او در قسمت اقایان و من هم در قسمت خانم ها ,مدام بر میگردد و نگاه میکند و من خجالت زده نگاه از او میدزدم

نتوانست تاب بیاورد و پیامکی زد:

سلام خانوم زیبا سعید هستم

و من با شیطنت همیشگی ام :سلام من هم مجید هستم

زیر چشمی نگاهش میکنم تا عکس العملش را ببینم,بر میگردد و لبخند میزند

و باز پیامکی به مضمون : زیر چشمی که نگاه میکنی زیباتر میشی

و اینبار حرفی برای گفتن ندارم و سکوت میکنم ...تماس میگیرد.

+سلام خوبی؟

-سلام ممنون

+شیطونم که هستی

_من ؟نه فک نکنم

+الان تو اتوبوس نمیتونم حرف بزنم گوش همه به منه

_باشه

+پیاده شدم زنگ میزنم فقط خواستم صداتو بشنوم

_خداحافظ

+خداحافظ نه فعلا

و من غرق در فکر وخیره به او که گاه گاهی بر میگردد و نگاهم میکند
و لبخند میزند ...

اینبار سعی میکنم چهره اش را به تماشا بنشینم ...

هی خوبه بدک نیس ...

اتوبوس مقابل خیابان منتهی به دانشگاه می ایستد,پیاده میشوم ...
نگاهم میکند,
نگاهش میکنم.

سرخوش تر از همیشه به کلاس میروم انگار نه انگار که دیر کرده ام و کلاس نیم ساعتیست شروع شده ...

وارد کلاس میشوم و کنار دوستم می نشینم و با او حرف میزنم .

صدای گوشی نوکیا لمسی که اسم مخاطب تماس گرفته را میگوید به صدا در می آید

صدای سعید سعید به زبان شیرین نوکیایی در فضای کلاس میپیچد و موجب همهمه بچه ها میشود

بسرعت تماس را قطع و در جواب نگاه های پرسشگر به لبخندی اکتفا میکنم ...

اعتراض استاد شریف زاده بلاخره خودش را نشان میدهد و به خنده میگوید :دیر که میکنی ...

بوی فلافلی که اوردی منو دیوونه میکنه ...با دوستات نرسیده که صحبت میکنی ...اقا سعید هم که زنگ میزنه

دختر بگو من با تو یکی چیکار کنم اخه ؟از دست تو یکی من این ترم دیوونه نشم خوبه .

و من میخندم و میگویم :استاد میدونستی خیلی دوستت دارم و بهترین استادی؟

میخندد و بحث بازار بورس و اقتصاد را به زیبایی ادامه میدهد .

غروب شد و من به خانه باز میگردم شماره ات صفحه ی سیاه گوشی را به روشنایی دعوت میکند

جوابت میدهم و تقاضای دیدار برای فردا میکنی ...جوابت منفیست و به اصرار برای روز دوشنبه ساعت 15قرار میگذاریم در پارک نزدیکی دانشگاه

شب پیامک های عاشقانه میفرستی و من همچنان این لبخند لعنتی را دارم .

روز دوشنه

کلاس کار آفرینی دارم و حواسم پی توست که چگونه میخواهم با تو روبه رو شوم

چقدر ساعت زود میگذرد ...دلهره دارم

کلاس تمام میشود

بلافاصله سوار تاکسی وبعد از بیست دقیقه ای کنار پارک پیاده میشوم

تو منتظرم ایستاده ای وبه محض دیدن من قدمهایت را تند بر میداری و قدم به سمت تو بر میدارم اما کوتاه و دو به شک

+سلام خوبی

_سلام ممنون

+بریم داخل پارک

-نمیدونم

+پس بریم

کنار هم با فاصله قدم میزنیم

کنار الاچیقی مینشینیم بدون هیچ حرفی

سوالهایت را میپرسی و جوابت را میگیری

+دلم میخواد تاریخ تولدم رو جایی بنویسی و نگه داری

_اما یادم نمیره ...یعنی واسه هیچ کسی یادم نمیره

+من میخوام با بقیه فرق داشته باشم

سررسید طوسی ام را از کیفم در می آورم و تو از دستم میگیری

تاریخ تولدت را مینویسی کنار تاریخ تولدم و یک قلب زیبا که اسیرشان میکند ...

+گذشته ای ندارم که بخوام دلتنگش باشم اما دلم میخواد تو همون آینده ای بشی که نتوونم فراموشت کنم

میخوام همه کسم بشی و کنارم بمونی

_تو همین چند ساعت به این نتیجه رسیدی؟

+نه تو ایستگاه اتوبوس وقتی که برق نگاهت از پا درم آورد به این نتیجه رسیدم

-اما من ادمی نیستم که بتوونم با این مسایل کنار بیام الان هم اگه کنار توام نمیدونم دلیلش چی بوده

خودمم بلاتکلیفم

+قبول کن دیگ دوماه باهم حرف میزنیم اگه شرایط و اخلاقامون اون چیزی بود که میخواستیم ادامه میدیم

در غیر اینصورت هر چی که تو بگی قبوله...قبوله؟

-(با کمی مکث)باشه ...من دیرم شده باید برم

از هم جدا میشویم و من به خانه میروم

موضوع را با عذاب وجدانی دردناک برای دختر عمه ام بازگو میکنم و او برای اینکه تورا از نزدیک ببیند و بتواند تصمیمی درباره ات بگیرد میخواهد تا فردا بامن پیش او برویم

پیامک میدهم :فردا میخوام برم پیش دختر عمه ام کتابمو ازش بگیرم

+کجاس؟

-پیروزی

+بیام باهات؟

_نمیدونم خودت میدونی

+پس میام ساعت یازده اماده باش

-باشه

شب را نمیدانی به چه شوقی به صبح میرسانم

مثل همیشه آرایش ملایمی میکنم

مانتو قهوه ای سوخته خوش دوخت را به همراه شال آجری رنگ به همراه کیف و کفش قهوای روشن و تیره

ست میکنم و نیمی از موهایم را به بیرون از شال هدایت میکنم

میرسم به مقصد ؟,تو از دور به طرفم می آیی و باز لبخند لعنتی من شروع میشود...

هر چه سعی در مخفی کردنش میکنم بی نتیجه می ماند و هردو راهی میشویم

میرسیم به مقصد.

دختر عمه جانم به نظر می آید خیلی از تو خوشش نیامده که هر چه تو میگویی او مخالف تو را میگوید

و مرا دلشوره فراگرفته

میگوید زود برگردید خانه دیر میشود

و در گوش من زمزمه ای دیگر میکند:همین الان مستقیم میری خونه و با ایشونم حرف نمیزنی دیگه

-چرا؟

به درد تو نمیخوره تمام

با او خداحافظی میکنیم ...

پس از یک ربع تماس میگیرد و هشدارهای لازم را برای رفتن بخانه ,باز گوشزد میکند

اما به جای خانه مسیر را به پارک لاله تهران تغییر جهت میدهیم ...

چقدر حس بدونت عالیست لعنتی.


# مینا رسولی

1396.11.30

00:20

ادامه دارد...

پارت دوم















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

رضا فرازمند ,فاطمه گودرزی ,پروین بهادری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مینا رسولی (7/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/12/1396),رضا فرازمند (7/12/1396),زهرا حلوائی (7/12/1396),گلنوش دهقانپور (9/12/1396),فاطمه گودرزی (10/12/1396),هستی مهربان (14/12/1396),پروین بهادری (17/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.