تحویل سال1392

امروز اصلا روز خوبی نیست حتی در اوج نبودن هایت هم هستی ...تا کی باید سراغ تورا از من غریبه بگیرند؟

چرا هیچ کس باورش نمیشود دیگر تو را ندارم ...

لعنت به تو ..لعنت بمن

به گمانم همه عاشقت شده اند ازبس از تو زیبا نوشته ام ...زیبا گفته ام.

تقصیر تو که نیست ,تقصیر من است که از تو دلبرانه مینویسم ...

هوای اتاق از قطب جنوب هم سردتر است ...پکیج گرمایشی اش خراب شده باید هواگیری شود

و من مثل همیشه عادت به لباس گرم پوشیدن ندارم ...

دست و پاهایم یخ بسته و من همچنان از تو مینویسم.

زمستان سردی است ...نکند تو هم سردت باشد ؟درست مثل ان روز,اول فروردین.

یادت هست؟

اولین تحویل سال مشترکمان بود میخواستیم در لحظات پایانی زمستان و شروع فصل عشق کنار هم باشیم.

امروز ساعت 11 قرار است در چهار راه نرسیده به خانه منتظرم باشی

و من برایت با هزاران شوق و ذوق لباس های تازه گرفته ام را میپوشم و نگاه تحسین امیزی در ایینه به خودم می اندازم

مثل همیشه چشمکی میزنم و برای خودم بوسی میفرستم.

میدانم حتما خوشت خواهد امد ...

ده دقیقه مانده به یازده,اسمت صفحه گوشی را روشن میکند.

پیامت را باز میکنم :نفس جوووونم اماده ای ؟من الان چهار راهم منتظر عشقمم

جوابت را ارسال میکنم :سعلااااام عشق جوووونم بلی,من همیشه اماده ام واسه دیدن تو

باز صدای گوشی در می اید :انقدر دلبری نکن شیطون خانوم زود باش ...دل تو دلم نیست

واسه دیدنت.

لبخند بی نظیری مهمان صورتم میشود و میگویمت:چشم اومدم

_مامان جونم من دارم میرم

+باشه ولی زود برگرد

_چشم

پدر صدایش از پذیرایی میپیچد در هوای نابم :سال تحویل شدنی بیا خونه بیرون نمون

_چشممممم پدر جونی عاشقتم که

کفش های پاشنه بلند سه سانتی تازه گرفته شده ام را به پا میکنم و بلند بلند میخندم , و پدر به سمتم می اید.

تعجب میکند ...البته بنده خدا حق دارد هیچ وقت مرا با این سر و شکل ندیده بود.

نمیدانست بماند و تماشایم کند ؟

یا سوال ذهن اشفته اش را بپرسد ؟

چقدر امروز هوا خوب است....

چقدر زندگی زیباست ...

اصلا من عاشق این خیابان و ادم هایش هستم.

عاشق بوق ماشین و ترافیک و دستفروشهای کنار خیابان که راه را بند آورده اند ...

رسیده ام به چهار راه تماس میگیرم تا از میان شلوغی پیدایت کنم,

دور خودم با این لباسها و کفش ها میچرخم نمی بینمت دوباره تماس میگیرم :کجایی پس؟

+برگرد پشتتو نگاه کن خانوم زیباتر از زیبا

_برو بابا منو سرکار گذاشتی ؟با این سرو شکل سوژه شدم بخدا

+دختر انقدر غر نزن برگرد پشتتو نگاه کن

بر میگردم و نگاهم به نگاهت خیره می ماند ...

دستهایت را زیر چانه ات گذاشته ای و محو تماشایم شده ای

درب ماشین را باز میکنی و می نشینم.

با تعجب به ماشین نگاه میکنم و به جعبه فیروزه ای که نمیدانم چیست و برای چه کسی است؟

+خانوم دید زدنت تموم شد یه نگاه هم بمن کنی بد نیستاااا

_واای ببخشید سعلاااااااااام عشقم خوبی؟

+کوفت سعلاااام عشقم خوبی,بچه پررو تو نباید اول منو ببینی

_(با قیافه مظلوم نگاهت میکنم )اوهووووووووم خو یادم رفت

ولی دلم برات خیلی تنگ شده هااا بچه پررو جووونم.

+میگم این تیپی چقدر زیبا و خانوم شدی ...اصلا همیشه همینطوری بپوش

_اووووم خو سخته من عادت ندارم

+بیخود فقط پیش من اومدنی بپوش

_میگم تا کی منو تو ماشین همینجا میخوای نگه داری؟

+خوب کجا بریم

_معلومه دیگ اخرین روز امسال رو هم بریم همون الاچیق همیشگی

نمیدانی چقدر دیوانه نگاه های زیر چشمی ات هستم,

نمیدانی دستانت دستهایم را که لمس میکند حتی سخترین زمستان هم برایم گرم است

اگر عشق همین باشد که میگویند من میخواهم عاشقترین عاشقت باشم.

دوستت دارم...

کاش میتوانستم بلند فریاد بزنم که چقدر بودنت را دوست دارم.

+به چی فکر میکنی نیش تا بنا گوشت بازه؟با منم حرف بزنی بد نیستااا

_دوووووستت دارم بچه پررو

میشود دیوانگی را از نگاهت خواند...

میشود تا به ابد به این نگاهت خیره ماند...

+واااااااای بچه پرروی خودم منم دووووووستت دارم

کاش زمان همین جا متوقف شود و ما برای همیشه در همین حال و همین مکان بمانیم

من و تو باهم

میرسیم به پارک و مثل زوج های جوان قدم میزنیم البته چون لباس خانومانه پوشیده ام این حس را دارم.

تعادل خوبی با این کفش ها ندارم اما غرورم اجازه نمیدهد چیزی بگویم دستهایت را محکمتر میگیرم,

دستهایم را محکمتر میفشاری...

از رویاهای مشترکمان میگویی و من در دل قربان صدقه ات میروم

از تحویل سال ,سال بعد که قرار است خانه خودمان باشیم میگویی...

از اینکه اول خانه پدری تو می رویم یا خانه پدری من؟

جعبه فیروزه ای را با سر رسید فیروزه ای و نفتی را با کیسه ای از شیشه سس های شرکت دلبان که خودت مهندس ان هستی را برایم اورده ای ...

و من بازهم تورا نفس میکشم

یک ساعت مانده به تحویل سال

ومن سالم را با حضور تو تحویل کرده ام و این تحویل سال یک ساعت بعد برایم بی معناست

باید به اجبار از تو خداحافظی کنم

دلگیر میشوی اما چیزی نمیگویی,

میدانم که دلگیری ...

بوسه ای به گونه ات میزنم و میگویم :ناراحت نباش دیگه دوستتت دارم

+منم دوستت دارم

مرا به خانه میرسانی و سال 1392تحویل میشود

چه سالی بشود امسال

در کنار تو ...

مینا رسولی

1396.12.2

پارت چهارم

ادامه دارد...

22:29

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

داوود فرخ زاديان (28/12/1396),گلنوش دهقانپور (29/12/1396),مجتبی صمدیار (9/1/1397),مینا رسولی (17/1/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.