سوسن جون 1

یا این دل شکسته ما را صبور کن یالااقل بخاطر دل زینب ظهور کن!


سلام.
با همه ی کم سوادی و سن کمم و نداشتن قلم و دست نوشتنم بذارید بنویسم این برگه زرین دفتر ماضی زندگیم رو.
قبول شدم مدرسه نمونه دولتی.اونجا با خیلیا آشنا شدم و مخصوصا سوسن جون یا همون خانم دهقان که دبیر شیمی بود. خانم دهقان یه خانم مجرد چهل و چند ساله بود که بچه های سال بالا تر میگفتن زمان جنگ نامزد کرد و نامزدش شهید شده و دیگه تا الآن ازدواج نکرده و اینکه بیشششششششش از حد عزیز و عشق بود و همچنین که مهدوی و امام زمانی.
نمیدونم کی بود و چی بود و چی میگفت و چیکار میکرد ولی نبود کسی که عاشقش نباشه.
چه آدمایی که با یه کلمه اون یا یه لبخندش یا یه نگاهش یا یه حرفش یا هرچیزی آدم شده بودن یا حداقل تغییر کرده بودن یا اصلاااااااا کمترینش اینکه تو مدرسه خوب بودن و اینجا بود که اون مثل همیشگی مامان یادم میاد که میگه بعضیا رو واقعا خدا خودش عزیز کرده و سوسن جون هم از اون دست آدما بود.

و اما اولین باری که من دیدمش : یه روز قبل شروع مدارس چون من دانش آموز خوابگاهی بودم رفتم خوابگاه برا ثبت نام تکمیل فرم و... خلاصه ک همون روز جا گیر شدیم و کارامون رو انجام دادیم و فرداش اولین روز تحصیلی توی مهر ماه اون سال بود که گفتن همه برن نماز خونه برا جشن آغازین.نماز خونه طبقه بالای سلف بود که من و نیلوفر و شیوا راه افتادیم و رفتیم و نشستیم ردیف اول و معاون پرورشی خانم فرهاد پور اومد و شروع کرد و بعدشم ی دانش آموز که مجری بود و یه سری برنامه و بعدشم سوسن جون از پله ها اومد بالا و وارد نمازخونه شد و خانم فرهاد پور از پشت میکروفون بهش خوش آمد گفت و بعدشم گفت برنامه رو می سپارم دست خانم دهقان و سوسن جون هم مثل همیشه شاد و با انرژی شروع کرد به حرف زدن و...
یجور خاصی بود، به دل من ننشست خیلی و از اونجایی که تو پرورشی در کنار درسم همیشه خیلی فعال بودم و با توجه به شرایط و شواهد فکر کردم که معاون پرورشیه و قیافم کلییییییییییییی رفت تو هم و یجورایی گفتم وای خدا ای چ وضعشه؟!
حالا من چیکار کنم با این معاون پرورشی نچسب و یکم خنگ ؟!
« وای سوسن جونم ببخشید که ایجوری میگم ولی من واقعا اینو گفتم و همین حسو داشتم »
خلاصه اینکه یه اوضاع و داستان خاصی بود و رفتیم سر کلاس و فرداش که اومدیم مدرسه شیمی داشتیم که زنگ دوم سوسن جون اومد سر کلاس!!!!!
عجبااااااااااااااااا
ما که شیمی داشتیم این چرا اومده؟
_سلام به دخترای گل>دیروز خوش گذشت؟
هرکی یه چیزی گفت و گذشت که
_خب دهقان هستم دبیر شیمیتون و امیدوارم سال و سالایی خوبی رو کنار همدیگه داشته باشیم.بچه ها من سر کلاس با خیلیا شوخی میکنم و حرف میزنم و شاید خدایییییییییییی ناکرده بعضیا ناراحت بشن که تا حالا خیلی کم بوده شاید همه ای سالا مثلا سه نفر ولی خب... درس میدیم و جدی هستیم و شوخی میکنیم و حواسمون به امام زمانمونم چی؟!
هسسسسسسسسسسسست.
بعدش خیلی حرف زد و از این چیزا و واقعا هممون شوکه شده بودیم یا حداقل توقع داشتیم بگه دبیر دینیمونه که گفت شیمی و گفت بذارید یه خاطره براتون بگم.
-دوسال پیش همین مدرسه ورودی جدید بچه ها سر کلاس بودن که من رفتم و خوش و بش و احوال پرسی و هم چنان که داشتم حرف میزدم دیدم آروم آروم کتابای شیمی رو جمع کردن و دینی گذاشتن جلوشون، منم هیچی نگفتم و یکم دیگه ادامه دادم و بعد گفتم خب من دهقان هستم دبیر شیمیتون که همه دینیارو آروم جمع کردن و شیمی گذاشتن جلوشون!
خلاصه فکر کردم شاید برا شماهم این ابهام پیش اومده باشه.
-که منم واقعا همین ابهام رو داشتم.
خلاصه که هر سه شنبه عصر میومد خوابگاه و تو یکی از اتاقا نماز امام زمان میخوندیم و بعدشم از بچه های نماز گزار پذیرایی میکرد و هر دفعه پذیرایی یه چیزی بود.
یه دفعه شکلات یه دفعه بستنی یه دفعه موز یه دفعه شربت و.....
در کنار همه چی اصن کاراش خیلی قشنگ بود.امروز شربت میداد و فردا شکلات و روز بعدش یه چیز دیگه مثلا تو ساعت آموزشی.
سر کلاس بودیم همه بی حال بودن یهو یه شوخی میکرد بعدشم از تو کیفش یه چی بیرون یاورد پذیرایی بعدشم میگفت کسی بلد نباش باید بره لباسشو عوض کنه.چون مدرسه نمونه دولتی بود و یه مدرسه نسبتا مشهور بود تو استان دیگ برا همین این حرفو میزد.
هر سه شنبه صبح هم یه ربع بیست دقیقه زودتر میومد و با کمک بچه ها کتابا و آمپلی فایر رو می آوردیم و دعای توسل میخوندیم و یه سه شنبه نبود که نخونده باشن طی سالهایی که سوسن جون اونجا بوده و واقعا مدرسه بوی امام زمان (عج) می گرفت با کاراش و خیلی قشنگ همه رو با اخلاق خوب و دلیلای منطقی قانع می کرد و حواسش به همه جوانب و روحیات و کارا و بچه ها بود اونم تو همه زمینه ها.
چه خوابگاه و چه ساعت آموزشی و بچه های روزانه.
اونجا بود که من با شناختای قبلی و همه چی که از امام زمان داشتم بیشتر باهاش آشنا شدم و ارادت نسبت بهش پیدا کردم و عاشقش شدم.
جوری نبودم که بخوام متحول شدن بذارم اسمشو چون نه بد حجاب و... بودم نه چیزی.
فقط شناختم عمیق و دلی و حسابی شده بود!
یه تلنگر!
یه حس خوب!
یه دنیا خاطره خوب دارم از مهدویت اون یه سالی که توی اون مدرسه بودم ولی میرم سراغ امروز توی مدرسه جدیدم.
از چن ماه قبل که در نهم دینی یعنی عصرغیبت رو دیده بودم برنامه ریختم که حتما کنفرانسش با من باشه اخه بچه ها به زور سر کلاس دینی می نشستن و با دبیرش خیلی جور نبودن و اونم خیلی با بچه ها نبود و بیشتر تند رو بود.
پاورپوینت و کلیپ و عکس و هرچی که نیاز داشتم رو از یکی دو هفته قبلش اماده کردم و روزی که قرار بود کنفرانس بدم دبیرمون میخواست امتحان بگیره که بچه ها لغوش کردن دیگ ب زور راضیش کردم که ویدئو پروژکشن رو روشن کنم و اماده بشم که کنفرانس بدم و گفتم که : یکم خشک و... بود.
خلاصه اماده شدم و یهو پای یکی از بچه ها گیر کرد به رابط لپ تاپ و رابط دو نیم شد و من همه روزامو با دعای فرج و یاد اقا شروع میکنم و اون روز صبحم از اول صبح میفهمیدم و حس میکردم که اقا واقعا حواسش بهم هست و یجورایی انگار هوامو داره و اصن از جور شدن خیلی چیزا با یه یا صاحب الزمان گفتن میشه فهمید و اینکه دیوونه وار عصبی شدم و وسایل رو جمع کردم و نشستم سر جام که خیلیم ناراحت بودم که یکی از بچه ها گفت خانم درسته نشد ولی دیگ نمرشو بش بدید و من حواسم انچنانی نبود و بچه ها و دبیرمون داشتن باهم حرف میزدن یهو به خودم اومدم و گفتم خانم من تو خیلی از درسا خیلی کارا و فعالیتا رو برا نمره انجام میدم ولی این قضیش فرق یکرد خواستم بگم این برا اقا بود که قبل از به زبون آوردنش به ذهنم رسید و دلم پر شد و بغض گلوم رو گرفت و نتونستم تحمل کنم و پا شدم رفتم بیرون از کلاس و تا زنگ تفریح تو بارون تو حیاط ناخواسته یه بند گریه میکردم و به انگشتر عقیق سبزم که مشهد گرفته بودم و روش نوشته شده بود یا مهدی نگاه میکردم و میگفتم یا صاحب الزمان نقل پاور و نمره و... نیست!
نقل لیاقت و سعادته. یعنی من لیاقتش نداشتم ازت بگم و او درسو کنفرانس بدم و...؟!
خلاصه شب قبلشم دل یکی از دوستامو ناخواسته و برا اینکه به نفع خودش بود زدن اون حرفا بد جور شکونده بودم و داشتم دیوونه میشدم!
_ یاصاحب الزمان آخه من چیکار کردم که...؟!
خلاصه گذشت اون روز و رفتم خونه.
من قدرت بیان خوبی داشتم و شونزده سالم بود فقط.خیلی جاها مجری بودم و خیلی مجالس بزرگ و خیلیا تو شهرمون میشناختنم و خیلی خدا بهم لطف داشت
نشسته بودم تو اتاق که گوشیم زنگ خورد، از اداره بود. از آموزش که بهم گفتن برای غنی سازی درس دینی یه جلسه داریم و میخوایم یه فیلم پر کنیم برا استان که صد نفر از دانش اموزای هم پایه شما هم میان روز فیلم برداری و هر درسی که مایلی رو کار کن بیا اونجا فلان روز تدریس کن.اولش یز خاصی نبود برام اما بعدش فهمیدم اینم کار اقاست و اصن درس دینیه و همین که یه درس دیگه نبوده خودش یه نشونست و اصن بهتر از کلاس خودمونم بود چون بچه ها فقط دوست داشتن یکی کنفرانس بده که دبیر حرف نزنه و اونا بتونن راحت سر کلاس شلوغ کاری کنن هرچند یه مهدوی نباید این حرف رو بزنه و باید همونا هم در مورد آقا بشتر بشه ان شاءالله شناختشون و اینکه من رفتم برا فیلم برداری و صد نفر هم بودن و مفصللللللللللل از آقا گفتیم و درس دادیم و اون فیلمو تو استان خیلیا دیدن و امیدوارم که آقا هم راضی بوده باشه.

کوتاه ترین دعا برای بلند ترین آرزو.....
« اللهم عجل لولیک الفرج »
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زینب توکلی (4/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (5/12/1396),زهرا حلوائی (5/12/1396),پروین بهادری (11/12/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 اسفند 1396 - 10:26

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ورودتان را به جمع نویسندگان داستان تبریک می گویم. اثرتا از نظر محتوا بسیار فاخر و غنی و معنوی و در خور تقدیر است.
اما از نظر فرم و قالب نیاز به تمرین بیشتری دارد. حیف است بر روی چنین موضوعاتی، بیتشر زمان گذاشته نشود.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط رقیه ئیلانی Members  ارسال در یکشنبه 8 مهر 1397 - 15:40

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی سلام. ممنونم بخاطر نظر مفید و بجای شما.
بخاطر مشغله کاری و درسی فعلا وقت ندارم برای ویرایش و...
ان شاءالله بعدا رسیدگی میکنم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.