بد شانس - قسمت دوم

هر چقدر بازی رو به جلو میرفت احساس غلط کردم خاصی تو وجودم داشت جوانه میزد ، تا اینکه دقیقه 35 مکزیک در عین ناباوری به آلمان گل زد .
در حالی که عرق سردی رو پیشونیم نشست تو دلم گفتم تیم های فوتبالم مثل انسان ها یه اوجی دارن و یه نزولی همینجور سینوسی حرکت میکنیم.
بازی داشت تموم میشد و من هنوز بهت زده که چطور مکزیک بازی رو برد
همینجور به تلوزیون زل زده بودم و یاد حرف پسر خالم افتادم که میگفت : مکزیک آخه تیمه
بفرما پسر خاله بدبختمون کردی ته حسابم 5 تومن مونده .
گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم :
- الو
+ پسر خاله بدبخت شدیم
- چرا ، اتفاقی افتاده ؟
+ من رو آلمان شرط بندی کردم
- چی ؟ یه بار دیگه بگو !
+ من 45 تومن از 50 رو گذاشتم رو شزط بندی
- (با صدای بلند )مگه بهت نگفتم دور قمار رو خط بکش ،بفرما تو اوج بی پولی من ، شما داری شرط بندی میکنی ، واقعا که !
+ حالا چیکار کنیم ؟
- با اتوبوس واحد خودتو برسون اینجا تا بهت بگم چیکار کنیم .
+ خیلی خوب دارم میام فعلا داداش
باهام خداحافطی نکرد و من عمق فاجعه رو درک کردم
توی اتوبوس با یه کوله پشتی سنگین افکار در هم برهم ، یه استامینوفن رو از کیفم در آوردم و انداختم تا آرومم کنه چشام سنگین شد و یه لحظه دیدم یه نفر داره منو بیدار میکنه
آقا آقا آخر ایستگاهه لطفا پیاده شین
بهش گفتم شوخی میکنی !
وای باید دوباره برگردم امروز عجب روزیه ...
توی دهنم این فکر مرتب تکرار میشد :واقعا چرا وقتی آدم بی پول میشه هر چی بدبختیه دور آدم جمع میشه ، ای خدا ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره (آنا) ,ابوالفضل مولوی ,"صابرخوشبین صفت" ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (25/4/1397),کامران غفوری (25/4/1397),ابوالفضل مولوی (26/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (26/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (30/4/1397),داود عزیزی (31/4/1397),نگین پارسا (15/5/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 11:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام
قسمت دوم داستان را خواندم تا اینجا تعلیق دار بود
باید منتطر قسمت سوم داستان باشیم
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 27 تير 1397 - 20:43

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی با عرض سلام خدمت استاد
قست سوم هم نوشته شد
انشالا که مورد پسند باشه
@};- @};- @};- @};-


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 18:32

نمایش مشخصات نگین پارسا باشوق منتظرقسمت سومم...داستانتون جالبه


@نگین پارسا توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 27 تير 1397 - 20:45

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی مرسی از بابت دنبال کردن
@};- @};- :)


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 22:57

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
نثری زیبا و روان و به قولی خودمانی
قسمت اول را که خواندم تعجب کردم که چرا داستان بدون نتیجه گیری تمام شد تا اینکه ادامه اش را دیدم .
درودها
قلمتان نویسا@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 27 تير 1397 - 20:48

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی با عرض سلام خدمت استاد صابر عزیز
خیلی ممنون که داستان من رو دنبال میکنین
مرسی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.