پشت آینه 2

بعد از جستجو در چندین خانه , به فروشگاهی نیمه متروکه رسیدم.
تابلوی مغازه برعکس نوشته شده بود شبیه دیدن کلمه ها در آینه بود , کم کم نا امیدی در وجودم رخنه میکرد و به این اعتقاد پیدا میکردم که من واقعا پشت آینه اسیر شده ام .
وارد فروشگاه شدم بعد از چند قدمی ناگهان چشمم به یک روزنامه افتاد , با خوشحالی برداشتم اما کلمات برعکس بودند و من به سختی کلمه ها را میتوانستم بخوانم , ناگهان متوجه شدم در توی روزنامه درباره من نوشته اند .
تاریخ روزنامه به13 آوریل 2008 بود و موضوع روزنامه درباره جشن پایان قربانی بودن من بود .
کمی فکر کردم که من در 13 اوریل 2008 کجا و چه کاری میکردم .
ناگهان فهمیدم , من در آن تاریخ از ارتش استعفا داده بودم .
در همان لحظه که فهمیدم , روزنامه در دستم آتش گرفت روزنامه را زمین انداختم
زمین خشک بود ولی همه جا از شعله روزنامه آتش گرفت.
بیرون دویدم و به دویدنم ادامه دادم کمی بعد ایستادم و آتش گرفتن فروشگاه را تماشا کردم روز جاده دراز کشیذم.
به طور عجیبی احساس میکردم که همه چیز در آن فروشگاه مشخص خواهد شد.
همان طور که دراز کشیده بودم ناگهان خواب و بیداری عجیبی بر من مسلط شد ,
یک مرد سرخپوست را دیدم که به آرامی گفت " به ریشه هایت فکر کن تو یک درختی " این کلمه را آنقدر تکرار کرد که در حالت تکرار لحن گفتنش تغییر کرد و وقتی که میخواست فریاد بزند از ترس فریاد گوشخراش او از خواب و بیداری پریدم.
فکر های بی سر و ته ایی را دنبال میکردم: آیا من خواب میبینم , آیا من مرده ام ,
آیا من در کما هستم , آیا ساعت خوابیده یعنی زمان متوقف شده است.
این فکر ها در سرم میچرخیدند و من نمیتوانستم جوابم را پیدا کنم.
همان طور که دراز کشیده بودم باز خواب بیداری بر من مسلط شد
خودم را جلوی درب آسانسور پیدا کردم از دهانم کف بیرون زده بود و سرم به جا کفشی بغل آینه خورده و کمی روی سرم خون دیده میشد , همین که به آینه نگاه کردم از خواب بیداری پریدم .
کمی به برگشتم امیدوار شدم من هنوز زنده بودم فقط باید کسی مرا میدید و مرا نجات میداد و یا باید آینه ایی را پیدا میکردم و به جسمم راه پیدا میکردم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (20/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (21/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (21/2/1397),بهروزعامری (7/3/1397),ابوالفضل مولوی (30/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.