پشت آینه 3

دوباره به فروشگاه برگشتم ، فروشگاه تقریبا نیمه سوخته بود و سقف بعضی قسمت ها ریخته بود ، بعد از جستجوی بسیار آینه بزرگی را پیدا کردم ولی خیلی تاریک بود ناگهان احساس کردم که من در یک جایی کبریتی پیدا کرده بودم ولی من کجا کبریت پیدا کرده بودم ؟؟ در خرابه ها ؟؟ گیجی خاصی را تجربه میکردم ، داستان کبریت را ذهنم ساخته بود من چنین چیزی را ندیده بودم .
دستم را بروی جیب هایم فشار دادم وقتی که جیب های کتم را میگشتم و در کمال ناباوری دیدم برچستگی مربع مانندی را احساس کردم ،کبریت بود .
من اسیر ذهنم شده بودم باز سرگشته و آواره شدم .
جلوی آینه کبریت را روشن کردم ناگهان دیدم پشت آینه فروشگاه دیگری وجود دارد و در آنجا شب است .
جرقه امیدی در من روشن شد اگر من تا صبح بیدار بمانم و فروشگاه باز شود میتوانم به انسان های دیگر علامت بدهم و بروند مرا در خانه ام پیدا کنند.
جلو آینه نشستم و به زمانی فکر کردم که نوجوان بودم و با دوستانم به فروشگاه میرفتیم و وسایل های را بلند میکردیم ، چیز های خوردنی را میدزدیدییم
ولی یکبار یادم هست از کیف یک زن که باز بود کیفش را دزدیدم و تقریبا توی آن
3 هزار دلار بود ، همین که این را در ذهنم مرور کردم چراغ های فروشگاه یکی پس از دیگری روشن شدند و پشت شیشه من خودم را دیدم که داشتم از کیف زن دزدی میکردم
در همان لحظه داد زدم :
"احمق اینکار را نکن ، به آن دوستان احمقت میخواهی چه چیزی را ثابت کنی "
سپس شیشه روبروی من شبیه تلوزیونی شد که زندگی زن میانسال را نشان میداد ، او داشت در کنار جنازه پیر مردی گریه میکرد انگار من باعث مرگ پیر مرد شده بودم ، شاید او پدرش بود .
تصویر دوباره به فروشگاه برگشت از پشت شیشه داشتم به مردم در حال خرید نگاه میکردم ، با انگشتم آدرس خانه ام را نوشتم ، ناگهان دیدم مرد خدمتکاری آمد و خواست نوشته من را با دستمال پاک کند ، در کمال ناباوری نوشته های من داشتند پاک میشدند ، ناگهان فریاد زدم " هی پاک نکن - هی با توام پاک نکن" ولی او صدای من را نمیشنید و تمام نوشته هایم را پاک کرد و بعد گفت بچه های کوچولوی شیطان دارن نوشتن تمرین میکنن دوباره خواستم بنویسم ولی دیدم همه چیز یکدفعه خاموش شد از عصبانیت سنگی را از زمین برداشتم و کوبیدم به آینه و آینه در هم شکست .
با فریادی بلند و از ته دل گفتم : من نوجوان بودم از یک نوجوان احمق چه انتظاری داری .
باز نامیدی بر من چیره گشت و فهمیدم فروشگاه دارد رفتار هایم را ، چه خوب و چه بد به من نشان میدهد .
همین طور که داشتم از فروشگاه به سمت بیرون قدم برمیداشتم با صدای بلند میگفتم: من باید راههم را ادامه دهم و از آشفتگی نجات پیدا کنم .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (23/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (25/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.