پشت آینه 4

بعد از بیرون آمدن از فروشگاه چیزی بسیار عجیبی را دیدم یک دستگاه عابر بانک -از روی کنجکاوی یک دکمه آن را فشار دادم ناگهان از دستگاه پول هایی بیرون ریخت
همینطور پول بیرون میریخت ، جلوی عابر بانک پر از پول بود یکی از اسکناس ها را برداشتم .
طرح اسکناس مثل دلار بود ولی وسط آن بجای عکس فرانکلین عکس دو اسلحه کلاشینکیف بود . ولی بعد از دقت دیدم تمام اسکناس ها شبیه هم نیستن روی بعضی از آنها نوشته شده " این یک کاغذ نوشته شده است لطفا آن را به سطل آشغال بندازید "
روی بعضی از آنها نوشته شده بود " این کاغذ کوچک قاتل بی رحمی است لطفا دست نزنید "
ناگهان از درون عابر بانک صدای خنده و قهقهه پیرزنی را شنیدم، کمی عقب تر رفتم ناگهان عابر بانک به دنبالم افتاد پیرزن داخل عابر بانک با فرباد ترسناکی میگفت ، مگر هر روز آرزوی من را نمیکشیدی بیا این منم هر چقدر میخواهی بردار
من سرعت خودم را زیاد کردم و شروع به دویدن کردم.
داخل مه غلیظی شدم جلوی پای خودم را نمیدیدم ناگهان متوجه شدم آسفالت زیر پایم تبدیل به گل و لای شده است ، به عقب دویدم تا آسفالت را پیدا کنم ولی بیهوده بود ، من گرفتار مه شده بودم و باید خودم را دست آینه میسپاردم .
چون بعد از اینهمه اتفاق احساس میکردم که در این مکان گم شدنی وجود ندارد
مبدا و مقصد معلوم هست با این فکر آرامشی بر من چیره گشت روی گل و لای دراز کشیدم ، یاد کودکیم افتادم که حسرت بازی با گل ها را داشتم همین که خواستم مشتی از گل و لای را بردارم ناگهان خواب و بیداری عجیبی بر من باز مسلط شد .
دیدم درخت شده ام و در آرامشی بسیار زیبا قرار دارم و مرد سرخپوست تنه من را
بغل کرده است .
وقتی بیدار شدم از آشفتگی و پریشانی بیزار شدم باز سرگشتگی و آوارگی بر من چیره شد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,همایون به آیین ,همراز محمدی ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (29/2/1397),همایون به آیین (30/2/1397),همراز محمدی (30/2/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 22:21

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود . @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 08:25

درود بر شما ابوالفضل عزیز!
ظاهرن این داستان شما ادامه قسمت های قبلی ست و ادامه هم دارد! راستش من تنبلم و داستان های ادامه را نمی تونم دنبال کنم و این قسمت را که خواندم بنظرم بایستی از قوه تخیل خوبی برخوردار باشید و همینطور توانایی مدیریت بر ذهن!
پاینده باشید@};-


@همایون به آیین توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 01:21

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی @};- @};- بسیار سپاسگذارم
انرژی مثبتی از جمله شما دریافت کردم.

:)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.