پشت آینه 5

به اطرافم نگاه کردم مه داشت کم کم ناپدید میشد از روی زمین بلند شدم جاده را کمی آنظرف تر میدیدم ولی اثری از خرابه ها و خانه های متروکه نبود دشتی خالی از حتی یک بوته - به سمت جاده رفتم و در حال حرکت به خوابم فکر میکردم .
فکر میکردم که خوابی که دیده بودم بسیار آرامبخش بود . حسی در وجودم میگفت کاش درخت بودم ، کاش بجای یک انسان خودخواه و شهوت پرست درختی باشم و در اوج آرامش زندگی کنم .
روز ها پشت سر هم طی میشدند و من جاده را دنبال میکردم .
دیگر مهم نبود که برگردم و زندگی مزخرفم را ادامه بدهم .
هر روزی فکری را بدام می انداختم و آن را از بین میبردم کم کم داشتم به برزخ خودم عادت میکردم و روز به روز سبک تر میشدم .
بعد از ماه ها در حال حرکت بودن ناگهان نوری را در دور دست دیدم تا حالا نور واقعی ندیده بودم رنگ اینجا همیشه بین شب و روز بود چیزی شبیه آبی پررنگ .
مسیر تا نور خیلی زیاد بود و از دور سو سو میزد با فریاد گفتم نووور.
همین که این کلمه را گفتم جذب نور شدم و در صدم ثانیه کنار نور بودم.
درختی که از تنه و شاخه و برگ هایش نور ساطع میشد کنار درخت اسبی سیاه بود که چشمانش آبی بود ، اسب از چشمه آب میخورد ، اسب را نوازش کردم و به سمت درخت رفتم واقعا صحنه ایی بی نظیر بود رنگ طلایی برگ ها و از ما بین تنه سیاه درخت نور طلایی سو سو میزد .
خواستم این عظمت را لمس کنم و تنه را بغل کنم ، همین که برگ درخشان درخت را لمس کردم .
جسمم پودر شد و از طریق روزنه های درخت که تونل مانند بود گذشت و به تالاری مجلل رسیدم که هیروگلیف هایی مانند نمایشگر در دیوار ها و تمام سطوح حتی زیر پایم در حال حرکت بود دایره هایی که جمع میشدند و ستاره پنج ظلع را تشکیل میدادند و سپس نقطه میشدند .
طرح هایی از دایره که رشد میکردند و نقطه میشدند از این همه شکوه بهت زده شده بودم .

مردی با لباس سفید و عصا بر دست که پشتش برمن بود با صدایی بسیار متفاوت و سنگین فریاد زد : کسانی در دوزخ به این نور میرسند که بر افکارشان مسلط باشند و همه آن ها را کشته باشند ، کشتن افکار کار هر کسی نیست جایزه این کار جاودانگی هست .
مرد تاج دار برگشت و من ناگهان دیدم که او همان مرد سرخپوست است باز فریاد زد : یک درخت اوج جلوه آرامش هست جان سخت ترین و جاودانه ترین موجود زمین در حالی که شاخه و برگ هایش را میبرند و با تبر ساقه هایش را تکه تکه میکنند او محو خورشید هست و او را ستایش میکند و ریشه هایش را بر روی زمین پهن میکند سپس با کمی تعامل گفت تو درخت هستی به ریشه ات فکر کن .
عصا را سمت من گرفت نوری آبی رنگ از عصا ساطع شد و بر بدنم برخورد کرد و من کوچک تر شدم آنقدر کوچک شدم که ازذزه هم کمتر شدم در تالار بادی وزیدن گرفت و من را به تاریکی خلا مانندی پرتاب کرد .
در درون تاریکی آرامشی حاکم بود نه احساس نابودی میکردم و نه احساس موجودیت.
هیچ افکاری نبود سال ها در درون تاریکی منتظر بودم و خودم هم نمیدانستم برای چه منتطر بودم.
بعد از سال ها ناگهان صدای ترک برداشتن چیزی را در وجودم احساس کردم
همه چیز در آن لحظه تغییر کرد با اینکه در تاریکی بودم ولی احساس کردم که دستانی دارم که خورسید را میتوانم با آنها ستایش کنم و پا های به وسعت زمین دارم تا مادرم زمین را بغل کنم.
از هر دو طرف گرما را احساس میکردم و در سکوتی عمیق آرامشی عمیق را میتوانستم احساس کنم.
از فرط شادی فریاد زدم من درختی جاودانه هستم ، من درخت هستم من چیزی هستم که حتی انسان یک در میلیون هم نمیتواند مرا احساس کند.
ناگهان نور های نقطه مانندی شروع به سوسو کردن ، کردند و من با احساسی عمیق متوجه شدم که در دو جهانی هم در کهکشان و هم در درون مادرم ،زمین
قرار دارم .

پایان داستان پشت آینه .

ممنون از لطف خوانندگان که دنبال میکنند با edit پشت آینه به صورت کامل نیز
تقدیم خواهد شد.

در جهانی هایی پر از انرژی های منفی که شامل جنگ و خشونت میشود
پشت آینه هایی وجود دارند
که مانند فیلتر
این انرژی ها را مثبت میکنند تا گل رز هنوز زندگی کند. ابوالفضل مولوی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,بهروزعامری ,فاطمه گودرزی ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (30/2/1397),ابوالفضل مولوی (31/2/1397),فاطمه گودرزی (31/2/1397),بهروزعامری (2/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (4/3/1397),ابوالفضل مولوی (30/3/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 خرداد 1397 - 09:32

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
بر شما
جناب مولوی عزیز
درود به قلم زیبا و احساس نابتان
واقعیتهای تلخ از پیدا و پنهان زوای مختلف زندگی در پشت آینه
البته ما فقط جلوی آینه را می بینیم و از پشت آن بی خبریم .
سرزنده باشید .@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.