نیجریه مظلوم - قسمت اول

من یک نیجریه ای هستم اهل اطراف شهر واری ، واری شهریست که بزرگ ترین شرکت های نفتی ، نفت اون منطقه رو مثل لقمه چرب در حال خوردنش هستند .
کشور من پرجمیعت ترین کشور آفریقا محسوب میشه و خشن ترین تروریست ها رو هم داره یک روستا رو در جا میسوزونند.
من مسلمان نیستم برای اینکه پدرم بازنشسته شرکت نفت هست و زیاد با اروپایی ها دمخور هست ، پدرم دین مسیحیت رو از روی تقلید از اروپایی ها یاد گرفته چون حتی یک سطر انجیل رو هم نخونده و بلد نیست.
ولی من برای اینکه انگ تروریستی نزنن مسیحی شدم .
چون بسیار عقاید تندی دارم یکی از عقاید تندم اینه که نفت کشورم باید درست تقسیم بشه در روستایی که ما زندگی میکنیم نصف مردمش از گشنگی دارن میمیرن .
فکر کن بغل نفت باشی و از گشنگی بمیری ، یک لباس تمیز تن بچه ها نیست .
گرم نوشتن این زندگی نامم بودم که یه لگد از پشت بهم برخورد.
- هی اسامه پاشو برو اون نفت سفید ها رو ببر به شهر ، موقع بارگیری هست .
+ مگه نمیبینی دارم زندگی نامم رو مینویسم.
- فکر میکنی کی هستی ، نلسون ماندلقا.
+ماندلا ، م ا ن د ل ا تلفضش رو اشتباه میگی.
-حالا هر کوفتی برادر منتظرت هست ، پدرم رفته انشعاب دیگه ایی از خط باز کنه نفتی ها اون انشعاب لوله اصلی رو کور کردن ، پاشو ، پاشو پاشو.
دفتر رو زیر سنگ قایم کردم تا مبدا دست حکومتیا بیوفته .
رفتم سمت ساحل قایق رو روشن کردم ، بعد با سرعت پیچیدم سمت جنگل خشک .
جنگل خشک قبل استخراج نفت جنگل بسیار زیبایی بود ولی الان همشون خشک شدن .
از انشعابی که بازنشسته های نفت از خط اصلی جدا میکنن و نفت میدزدن ، همیشه نشتی داره ، چون نمیتونن فشار رو کنترل کنن و اون نفت ها میرن سمت ساحل و درخت ها رو خشک میکنن.
در حالی که از وسط درخت ها میگذشتم سرود ملی کشورمون رو با صدای بلند میخوندم "ای هم میهن برخیز .."
وقتی نزدیک برادرم رسیدم برادرم گفت : کدوم گوری بودی ها .
گفتم داشتم میومدم .
گفت خیلی خوب بیا این نفت سفید ها رو با این بچه ها ببر شهر میخوان شب رو برن پیش فک و فامیلشون ، فردا تعطیلیم .
با تعجب گفتم چرا ؟
گفت پدر هنوز انشعاب رو باز نکرده . ، گشت زیاد میچرخه انگار ارث باباشونه اینجور گشت میزنن ، باید شب بریم واسه انشعاب ، فردا نفت خام نداریم واسه کار .
یالا زود باش یادت نره پولا رو گرفتی این لیست رو بخر ، قمارخونه هم نرو فهمیدی حوصله ندارم از پولی که بزحمت درمیارم تو ببری به خارجیا ببازی.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالفضل مولوی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (11/3/1397),ابوالفضل مولوی (11/3/1397),منوچهر عزیزی (12/3/1397),ابوالفضل مولوی (18/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.