نیجریه مظلوم - قسمت سوم

نیمه شب از وسط یک کابوس پریدم ، بیرون رو نگاه کردم دلم شور میزد ، چیز خاصی نبود بغل بندر دو گربه با هم دعوا میکردند ساعت را نگاه کردم ساعت 3 نصف شب بود.
دوباره خودم را روی قایق تکانی دادم و دوباره خوابیدم .
و با نور آفتاب بیدار شدم ، دست و صورتم را شستم و قایق را سمت خانه هدایت کردم ، دلشوره ایی مرا از کابوس دیشب احاطه کرده بود .
وقتی نزدیک دهات خودمان شدم دیدم برادرانم با یک قایق کوچک منتظر من هستند
از دیدن آنها دوباره دلشوره قوت گرفت ، با صمیمیت مرا بغل کردند و گفتند منتظر تو بودیم تا دو استکان فامیلی بزنیم.
در بین درختان جایی نشستیم برادرم با چند نوشیدنی از من پذیرایی کرد وقتی که من کاملا بی حس شدم برادر بزرگتر من شروع کرد به حرف زدن .
- پدر دیروز دز حال انشعاب گیری تیر خورده هست و نتوانستیم او را نجات دهیم او هم اکنون دیگر بین ما نیست .
گوش هایم حرف ها را میشنید اما درک نمیکرد ، یعنی چه پدر بین ما نیست .
از زمین بلند شدم و با حسرت به رودخانه نگاه کردم ، برادرانم دوباره من را نشاندند و چند استکان نوشیدنی دادند .
در حالی که بی حس بودم ولی غم از دست دادن پدرم را نمیتوانستم فراموش کنم.
تلو خوران با برادرانم به سمت دهکده حرکت کردیم .
وقتی به خانه رسیدیم مادرم در حالت بسیار بدی قرار داشت ، من نمیتوانم این همه درد را تحمل کنم ، دیدن این صحنه سلول های مغزم را وادار میکرد تا انتقام بگیرم .
جسد پدرم در اتاق خودش بود ، از ترس حکومتیا روش پتو کشیده بودند .
هر چه خواستم خودم را قانع کنم تا از انتقام دست بردارم ولی نمیشد .
حرف نلسون ماندلا در مغزم میچرخید ، تا وقتی از هم انتقام بگیریم نمیتوانیم صلح را اجرا کنیم .
ولی این حرف من را آرام نمیکرد .
اسلحه برادرم را از کمد مخفیش برداشتم و قایق را برداشتم و رفتم جایی که انشعاب ها میگیرن .
اولین چراغ گشت زنی را که دیدم شروع کردم به تیراندازی ، آنها هم به تیراندازی شروع کردند .
از چند جا تیر خورده بودم ، در حالی که خون از بدنم جاری بود
فریاد میزدم
من نیجریه مظلوم هستم .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (2/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.