دست و دلباز

وارد شرکت شدم جلوی اتاقم که رسیدم زیپ کیفم رو باز کردم تا کلید اتاقم رو از توش بردارم ، دیدم لواشکی که دیروز واسه پسر خواهرم خریدم نصفش تو کیفم هست ، یادم افتاد که همکار صمیمیم بدجور عاشق لواشک کیوی هست ، بدون اینکه در رو باز کنم رفتم سمت اتاقش بعد یه احوال پرسی لواشک رو در آوردم و نصفش کردم و گفتم : تغارف لواشک اول صبح یه کم عجیبه ، ولی این لواشک از اون لواشکا نیست این کیویه .
همکارم که هنوز خوابش نپریده بود ناگهان داد زد : شوخی میکنی ، وای عزیزم چرا زحمت کشیدی .
بعد با یه نگاه خاص گفت : از کجا میدونی من عاشق لواشک کیوی هستم .
منم گفتم : حمعه هفته پیش یادته تو دربند بهم لواشک خریدی ، خودت گفتی که بهترین لواشک دنیا لواشک کیوی هست.
همینجوری با محبت نگام کرد و نشستیم اول صبحی لواشک خوردیم .
بعد یهو دیدم اونم از کیفش کلوچه لاهیجان در آورد دو تا بود ، بعد تو دلم گفتم وای من عاشق کلوچه لاهیجانم .
یه نگاه بهم کرد و گفت : چقدر خوش شانسی دیروز یه بسته بزرگ 10 تایی رو از شمال خریدم ، صبح یکیش رو گذاشتم تو کیفم بعد نا خودآگاه یکی دیگه اضافه گذاشتم .
سریع چای ساز رو روشن کزد و نشستیم چای رو با کلوچه خوردیم .
بعد رفتم توی اتاقم ، نشستم پشت لپ تاپ و عمیقا به این ضرب المثل فکر کردم که از همون دستی که میدی از همون دستم پس میگیری .
یه احساس فوق العاده پیدا کرده بودم و توی دلم فریاد زدم : انسان هایی که دست و دلباز نیستن واقعا باید پیش یه روانپزشک خوب برن.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,ابوالفضل مولوی ,نگین پارسا ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مزان ب (10/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (10/4/1397),کامران غفوری (10/4/1397),امیر یزدی (10/4/1397),ابوالفضل مولوی (11/4/1397), ک جعفری (11/4/1397),همراز محمدی (11/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (11/4/1397),بهروزعامری (13/4/1397),ماریا-لشکری (13/4/1397),زهرابادره (آنا) (13/4/1397),نگین پارسا (23/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 تير 1397 - 14:01

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-
از هر دستی بدی از همون دست میگیری.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در یکشنبه 10 تير 1397 - 04:07

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی @};- @};- @};-


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 تير 1397 - 15:51

نمایش مشخصات کامران غفوری سلام آقای مولوی دستتون درد نکنه اما نوشته تون یه جاهایی ایراد نگارشی داره مثلا اونجا که میگه بهم لواشک خریدی ینی چی؟؟؟
اما در کل این اصلا در زمره ی داستان کوتاه قرار نمیگیره چون نه حادثه ای اتفاق افتاده که قابل تعریف باشه نه شخصیت پردازی نه فضا سازی فقط چند تا توصیف ساده از یک محیط اداری که دو همکار یه چیزی می خورن که یه اتفاق خیلی پیش پا افتادس اما اینکه ما بیایم این اتفاق پیش پا افتاده رو خواندنی بکنیم هنر نویسندس من در آخر این نوشته از خودم می پرسم خوب چه چیزی بهم اضافه شد یا اصلا چرا اینو نوشته که بگه از هر دست بدی از همون دست میگیری خوب نویسنده که نباید بشینه آخرش موعظه کنه اصلا کار نویسنده موعظه کردن نیس چون به اندازه ی کافی موعظه کننده داریم
قلمتون پایدار و نویسا


@کامران غفوری توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 04:39

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی از اینکه غلط املایی منو در آوردین و بهم گوشزد کردین واقعا ممنون .
:*
درک رفتار شناسی و رفتار در لحظه اکنون و بیان احساسات با روش دکتر وین دایر و اکهارت توله برای نویسنده هایی که سیاسی مینویسن و درگیر زندگی کارگر فقیر هستن یه کم سخته .
جایی که اتاقش رو طبق قوانین شرکت باید باز کنه ولی باز نمیکنه و رها در لحظه حال ( شکستن خود و رها ساختن در لحظه حال - اکهارت توله میگوید : کلید رهایی زندگی در لحظه اکنون هست) میره سمت اتاق همکارش و چیزی رو تعارف میکنه که اول صبح جایز نیست .

در این داستان از چشم یک زن دنیا رو نگاه کردم و به حرف داستایوفسکی رسیدم که میگوید : زن بودن فضلیت هست چون زن ها بیشتر به لحظه حال وارد میشوند .
این داستان لحظه حال دو همکار زن است و لوس بودن خاص خودش رو داره .
کوتاه نوشتن هم یک هنر هست و برای کسانی که با داستان های خیلی کوتاه آشنا نیستن هضم این گونه داستان ها سخته .


@ابوالفضل مولوی توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 22:27

نمایش مشخصات کامران غفوری اما آقای مولوی هیچ کدوم از اینایی که گفتین رو نوشتتون نمیگه شما دارین واسمون توضیح میدین نه نوشتتون من منظورم اینه اگه روزی من بخوام این داستان رو بخونم و شما نباشید اونوقت چی؟ کسی هس که بگه اینجاش منو یه حرف داستایوفسکی یا اونجاش منو به حرف وین دایر میرسونه؟ حرف من اینه داستان کوتاه باید مستقل باشه چون واقعا یک هنره شما نباید داستان رو برای موعظه بنویسید پس اصل زیبایی هنر و لذتش کجا میره بالاخره من باید از این داستان لذت ببرم یا نه باید از فرم، تکنیک، بازی های زبانی، فضاسازی و شخصیت پردازی و... همه ی اینا ما لذت ببریم قبول کنید نقص داره و بیشتر باید کار بشه چه بهتر می بود در آخر موعظه نمی کردید و سبک نوشتن و نقطه شروع و پایانتون جوری می بود که من در آخر جای شنیدن موعظه های شما به فکر فرو برم و من رو آشفته کنه در هر صورت هنگام نوشتن داستان اگه بخواهیم از دیدگاه کلاسیک بهش نگا کنیم داستان یه شروع داره یه کنش خیزان یا گره افکنی یه میانه یا نقطه ی اوج سپس کنش افتان یا گره گشایی و در آخر پایان و چون داستان شما با یه شروع کلاسیک آغاز میشه ینی مانند یه دوربین ابتدا اداره رو نشون میدید بعد میرید سراغ اتاق محل کار و از مکان شروع میکنید پس در این طبقه بندی ما قرار میگیره خوب شروع داستان رو میشه پذیرفت باتوجه به توضیحاتی که دادین موضوع بکری میتونه باشه یه کارمند که از اون روال زندگی عادی خسته شده البته اینو نوشتتون نمیگه اگر هم بگه با یه دیالوگ مستقیم و زننده میگه این شروع و موضوع قابل قبوله اما در ادامه چی ؟ چه اتفاق برای رهایی از این رخوت میوفته؟ هیچی این به اون یه چیزی تعارف میکنه اونم به این و در آخر موعظه ی شما گره گشایی نداره نقطه اوج نداره پایان هم خودتون براش ساختید با موعظه حالا این رو با رمان مسخ کافکا مقایسه کنید از همون شروع بزرگترین اتفاق داستان میوفته شخصیت اصلی که هر روز باید بره سر کار و از این منوال خسته شده تبدیل به سوسک میشه بنظرتون میشه این رو ول کرد؟ نه. اما با کمال احترام مال شما رو خیلی ساده میشه ول کرد و فراموش کرد.
ممنون بازم بنویسید


@ابوالفضل مولوی توسط کامران غفوری Members  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 22:32

نمایش مشخصات کامران غفوری راس میفرمایید کوتاه نوشتن واقعا هنر میخواد چقد سخته که اون همه چیزی که تو ذهنته به طور غیر مستقیم و کوتاه بیان کنی اما مینیمالیست ها به این خاطر short short story ها رو دوس دارن چون شبیه انفجار میمونه میاد میگه و خواننده رو ول میکنه این ویژگی اصلی و مشخصه ی بارز همه ی مینیمال های دنیاس به این جمله توجه کنید
"آمدم کافه حواسم نبود دو تا ریختم "
یه یه داستان کامل محسوب میشه که همه چی داره اتفاق هست حادثه هست فضاسازی هست شخصیت پردازی هم هست پس ما نباید صرفا بگیم چون کوتاه مینویسیم باید اینا رو که اصول هستن فراموش کنیم.
ببخشید سرتون رو درد آوردم زیاده گویی کردم


نام: همراز محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 14:27

سلام . خب داستان جوری بود که شخصیت ها زن و مرد بودنشون مشخص نبود یعنی من بار اول خواندم متوجه نشدم شاید همکار دوم از روی صحبت کردنش می شد فهمید زنه اما همکار دوم به نظر من ممکن بود مرد باشه فک نمی کنم این مبهم بودن در این داستان زیادی مهم باشه اما جزئ از داستانه


@همراز محمدی توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 00:57

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی با سلام خدمت استاد محمدی
در جواب شما که به نوع جنسیت اشاره نشده و حتی اسمی هم مطرح نشده ...
اینم میزاریم به عهده خواننده
تا همزادپنداری رو به نحوه احسن انجام بده.
چون در زندگی روزمره از این نوع اتفاقات زیاد ارخ میده .
مثلا در خیابان کسی دنبال فندکه تا سیگارش رو روشن کنه
و کسی هم فندک داره ولی سیگار نداره و در آخر تعارفی انجام میشه و هر دو یک سیگار روشن در دست دارن .
ژان پل سارتر هم از آن جمله نویسندگان بود
که طنز و شرح وقایع روزانه
رو در پاورگی روزنامه ها به چاپ میرسوند .
با سپاس و درود فراون
@};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 14:38

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
داستان کوتاه زیبایی از شما خواندم .
برعکس نیجریه ی مظلوم که به دل من نبود این داستان را چند بار خوانده ام و احتمالا چند بار دیگر هم بخوانم
سبک نوشتاری داستان ..... به دل و ساده است
درودها@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در دوشنبه 11 تير 1397 - 01:25

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی سلام خدمت استاد خوشبین صفت
صابر جان نیجریه مظلوم هم داستان چند لایه هست
یکی از لایه های conceptual :
فکر کن بغل نفت باشی و از گشنگی بمیری ، یک لباس تمیز تن بچه ها نیست .
یه ذره کمبود وقت دارم و این نمیذاره تا داستانم رو چند بار بخونم و Edit های لازم رو روش انجام بدم
داستان ها به صورت تجسمی تکمیل میشه و منتشر میشه انشالا داستان های قسمت دار رو edit خواهم کرد

خیلی ممنون که لطف دارین@};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 تير 1397 - 17:22

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان دلنشین اتفاقات روزمره را به قلم کشیدی ، ضمن اینکه کاش اجازه می دادی خواننده خودش به نتیجه می رسید و توصیح خط آخر را نمی نوشتید .
با آرزوی موفقیت
سپاس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.