دفترچه یادداشت _ قسمت دوم

امروز 14 مرداد ، اتفاق خیلی جالبی برایم افتاد در حالی که خوابیده بودم ناگهان ضربه محکمی را احساس کردم ، از خواب بیدار شدم دیدم توپ فوتبالی بغل دستم افتاده هست ،نوجوانی با ذوق و شوق دنبال توپ میگشت برای اینکه کسی نفهمند من آنجا میخوابم توپ را یواشکی سر دادم به جلوی بوته ها ، رفیقش داد زد : بغل شمشاد رو نگاه کن آی کیو ، پسر نوجوان دوان دوان آمد و توپ را برداشت و رفت .
وسایلم را برداشتم و خمیده خمیده تا جلوی درخت توت راه رفتم از آنجا به بعد هم که مثل روز های تکراری دیگرم سوار اتوبوس شدم و کار.
اگر توپ پسرک نبود امروز دیر میکردم واقعا چه اتفاقی , از بس کارم سنگین است که صدای زنگ آلارم را نمیشنوم .
سر کار بچه ها امروز گیر داده بودند که چرا نیم ساعت دیر میایم و آنها بتن ریزی را نمیتوانند حتی با یک نفر کم انجام دهند و چرا پیش آنها نمی مانم منم در حالی که قیافه روشنفکری گرفته بودم گفتم عمویم مسافرخانه دارد و به کمک من احتیاج دارد .
ولی علت اصلی این که من پیش بچه ها نمی مانم این است که همه آنها فضا نورد هستن و من هم تقریبا نزدیک یک ساله مواد نمیزنم
حسن گفت : حالا اسم مسافرخانه چیه ؟
رادیو آهنگ شهرام ناظری را پخش میکرد ، گفتم ناظری ، مسافرخانه ناظری .
مهندس که از دور مکالمه ما را میشنید گفت : کدوم طرف ؟
منم دستپاچه گفتم : مولوی ،تقریبا محدوده مولوی .
مهندس یه ابرویی بالا داد گفت : نشنیدم ، راستی حسن آقا اون سیمان ها شب بیرون نمونن .
خلاصه امروز نزدیک بود با دروغ هایم شخصیتم را خراب کنم
( پایین دفتر با خطی خوش نوشته بود )

مسافرخانه ایی که شب ها چراخ هایش همیشه روشن است .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مینا رسولی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (10/7/1397),مجتبی صمدیار (11/7/1397),ابوالفضل مولوی (21/7/1397),ابوالفضل مولوی (25/7/1397),

نقطه نظرات

نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در جمعه 6 مهر 1397 - 01:43

نمایش مشخصات مینا رسولی اینکه داستان با پیدا شدن یک دفترچه یاداشت باعث به وجود آمدن چندین داستان دیگر شده و ادامه دارد
بنظر من عالیست
داستانی از روزمرگی های کسی که شاید؟؟؟کسی که مجهول است و با هر ورق دفترچه یاداشت پی به شخصیت و شناخت ان شخص می بریم و این خودش شاید چندین هزار داستان باشد داستانی که با هر ورقش میتوان زندگی کرد
خندید ...
گریست ...
تجربه کرد
شکست ...
موفق باشید و نویسا
@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.