دفترچه یادداشت - قسمت پنجم

ساعت 12 بامداد شده بود، دو تا ساندویچ ژامبون رو با هم خوردیم و بعد گفتم
باید میز و صندلی ها رو به تراس ببریم. انصافا بچه حرف گوش کنی بود
سریع به کمک همدیگه میز چوبی واسه لپ تاپ و منقل کباب پزی رو به تراس آوردیم و من لپ تاپ خودم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم : جوجه رو با فیلمی از کریستوفر نولان میزنیم به بدن ، پایه ایی ؟؟
گفت :من مشکلی یا فیلمو جوجه ندارم ولی فردا باید ساعت 8 سر کار باشم
گفتم : ساعت 10 یا 12 صبح با هم میریم به سر کارت و تسویه میکنیم و از پس فردا هم میریم شرکت من و اونجا هم من به یه نفر نیاز دارم حالا کارت رو بر اساس علاقه خودت انتخاب میکنی ، حالا اونا رو ولش کن برو زغال ها رو از کابینت جلوی ظرفشویی آشپزخانه بردار بیار .
لپ تاپ رو روشن کردم فیلم inception دوبله فارسی رو باز کردم و دکمه pause رو زدم تا ابراهیمم بیاد و فیلمو با هم نگاه کنیم ، دو تا صندلی رو جلو لپ تاپ چیدم و رفتم سمت آشپزخونه تا جوجه ها و سیخ ها رو بردارم یهو ابراهیمو رو دیدم که کیف پلاستیکی زغال رو برعکس برداشته و همه جای آشپزخونه پر شده از زغال ، تا منو دید گفت علی آقا شرمنده الان ردیفش میکنم .
گفتم : اصلا بد به دلت راه نده اینا مال دنیا هست بزار بمونه یه پاکت باز نشده همون پایین هست زغالای گنده رو بردار بنداز تو پلاستیک بعد با جارو برقی یه جوری این گندو رو ماس مالی کن تا فرشامون زغالی نشه خودت هم بعد جارو کشی جوراباتو در بیار تا فرشا زغالی نشه ، یجوری از بغل گند کاری حرکت کردم تا زغالی نشم بعدش از فریزر جوجه ها رو و از کمد بالای سینک سیخ ها رو برداشتم
و رو تراس آتیش و بساط رو راه انداختم .
هر یه ربع چند تا سیخ آماده میشد ، سیخ و نوشابه به دست داشتیم فیلم رو نگاه میکردیم و ابراهیمم هر از گاهی جوجه ها رو پشت و رو میکرد تا مغز پخت بشن و نسوزن .
خلاصه تو دوساعت کلی نوشابه و جوجه خوردیم و فیلم نگاه کردیم .
ابراهیم که به این وضع عادت نداشت چشماش داشت بسته میشد ولی من سر خوش بودم دوس داشتم عقربه های ساعت بایستند و این شب تموم نشه.
بعد تموم شدن جوجه و فیلم ، ابراهیم رو به اتاقش بردم ساعت 3 نصف شب بود ، تا رسید به تخت خواب صدای خروپفش شروع شد.
منم با گوشی چند تا ایمیل و پیام رو چک کردم بعد گوشی رو گذاشتم بغل آباژور و خوابم برد ساعت 8 بود که با صدای زنگ آلارم ابراهیم بلند شدم رفتم تو اتاقش و دیدم خوابیده گوشیش رو برداشتم و صدای آلارم رو قطع کردم و برگشتم و دوباره خوابیدم .
بعد با صدایی بلند شدم دیدم ابراهیم بالا سرم ایستاده و میگه مهندس ساعت 12 هست پاشین بریم شرکت ما و تسویه کنیم اگه دیر برسیم دیگه مهندس محمدی رو نمیشه پیدا کرد .
بلند شدم و لباسامو پوشیدم و ابراهیمم که آماده بود با صدای بلند گفتم این پاره پوره ها چیه تنت کردی برو از کمد لباس من یه کت شلوار سرمه ایی تنت کن اگرهم پیدا نکردی تو راه یه جا نگه میداریم واست لباس میخریم .
ابراهیم سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا تو رو به حضرت عباس بیشتر از این منو اذیت نکنین این همه لطف شما رو من حقیر چجوری میخوام جبران کنم .
گفتم خودتو لوس نکن دیرمون شده زود باش .
بعد یه ربع دیدم با یه کت شلوار سیاه و پیراهن سفید مثل یک جنتلمن وارد اتاق من شد
گفتم : خودشه ، الان شدی ابراهیم پسر خاله خودم که لیسانس عمران داره .
بعد این حرف دو تایی خندیدیم
ساعت 12.15 سوار آژانس شدیم .
بعد نیم ساعت رسیدیم دم شرکت به ابراهیم گفتم : تو چیزی نگو ، توی تهران بیشتر شرکت های ساختمانی منو میشناسن ، فقط چقدر بهت طلبکارن ؟
گفت : تقریبا 1.200 تومن . گفتم : این که پولی نیست اگه نداد خودم بهت میدم اصلا نگران نباش ، خوب ؟؟ ابراهیم با سرش حرفم رو تایید کرد.
وارد شرکت شدم دیدم شرکت مال آقای محمدی هست از بچه های دانشگاه تهران ، به منشی گفتم مهندس محمدی تشریف دارن ؟
منشی گفت :جلسه دارن ، شما ؟
گفتم : علی حاتمی هستم .
بعد منشی گوشی رو برداشت و اسم منو گفت ، یهو در باز شد و آقای محمدی با صدای بلند گفت آقای حاتمی چه عجب یاد فقیر فقرا افتادید ، ابراهیم از دیدن این صحنه یه چیزی ماورای تعجب کرده بود .
رفتیم توی دفترش و آبدارچی چای و شیرینی آورد همه چیز رو خلاصه وار گفتم محمدی هم با چابلوسی و با عجله یه چک 1.300 کشید و مرتب میگفت مهندس موقع ناهاره همین بغل یه رستوران خوب سراغ دارم بریم با هم یاد دوران دانشگاه رو زنده کنیم .
چک رو گرفتم و دادم دست ابراهیم و به آقای محمدی گفتم نه عجله دارم باید به پروژه کرج سر بزنم و به منشی محمدی گفتم به آژانس زنگ بزن بگو میخواییم بریم سمت کرج ، از آقای محمدی خداحافظی کردیم و آقای محمدی با چاپلوسی تا دم تاکسی ما رو همراهی کرد و سوار تاکسی که شدیم به راننده گفتم میرییم سمت یوسف آباد اونم گفت چشم آقا .
بیچاره ابراهیم از خوشحالی داشت پرواز میکرد و توی تاکسی که نشست میگفت علی آقا من دربست مخلص شما هستم منم گفتم یواش حرف بزن گوشم پاره شد ، خودتو لوس نکن ، یه وقت توی شرکت منو علی صدا نکنی ها ، بگو مهندس حاتمی فهمیدی ؟؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (20/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.