دفترچه یادداشت - قسمت ششم

توی تاکسی ناگهام صدایش تغییر پیدا کرد با صدایی غم آلود گفت : آقای حاتمی تکرار نمیشه.
انگار زمین و آسمان روی سرم خراب شد ، در حالی که او آرام حرف میزد و مدام مرا آقا صدا میکرد و همراه من حتی حرفم نمیزد .منه احمق خودم را بزرگ نشان دادم و او را پیش راننده تاکسی خراب کردم صندلی عقب نشسته بودیم و فاصله ایی بین ما بود خودم را به ابراهیم نزدیک کردم دستم رو گذاشتم روی شانه اش و گفتم : بعضی وقتا آدم ، افتضاحی رو بالا میاره و اگه سریع جمش نکنه ممکنه مثل سرطان رشد کنه و کل رابطه رو تبدیل به بیماری نا علاج کنه .
ابراهیم بیرون رو نگاه میکرد ولی چشماش تکان نمیخورد این یعنی او در حال فکر کردن بودو منظره ها رو دنبال نمیکرد وقتی حرف دلم رو زدم ذوقی توی چشمش برق زد و گفت آقا از بابت کت شلوار خیلی ممنونم ، اون منشی که وقتی ما کارگرا میرفتیم آقای محمدی رو ببینیم و تقاضای وام کنیم ما رو با تحقیر از اتاق انتظار بیرون مینداخت وقتی من رو با این کت شلوار دید این دفعه خودش تحقیر شد .
آقای حاتمی ، واقعا ظاهر انسان ها برای بعضیا خیلی مهمه ، از روی ظاهر به آدما قضاوت میکنند .
در حالی که از درک ابراهیم خشکم زده بود و اینکه او چرا مثل بقیه آدما مسئله زود تمام کرد و کشش نداد گفتم : پسرم ، بیا از ظاهر آدما داستانی برایت تعریف کنم ، انیشتن در اوایل که عضو انجمن فیزیک شده بود بسیار خوشتیپ بود و عطر و دستمال گردنش همیشه به روز بود و همه وقتی با او همصحبت میشدند از این همه خوشتیپ بودنش لذت میبرند و در طول زمان وقتی دیگر همه او را شناختند و پی به هوشش بردند او مثل درختی که هر چه پر بار تر میشد ، سنگین تر میشد و دیگر به ظاهرش نمیرسید و بیشتر به گفتارش در کلاس و انگیزه دادن به شاگردانش فکر میکرد ، میبینی تا زمانی که چیزی برای گفتن نداری ظاهرت را آراسته کن ولی وقتی از درون پر شدی ظاهرت را تمیز اما گفتارت را آراسته تر نشان بده .
حرفم که تمام شد راننده تاکسی آینه وسطی را به من تنظیم و گفت :احسنت ، واقعا عالی بود .
بعد من و ابراهیم و راننده تاکسی با هم ، همصحبت شده و تا دفترمان که خیابان ها پر از ترافیک بود نیم ساعتی بگو بخند داشتیم وقتی جلو دفتر رسیدیم خوشحال و خندان وارد دفتر شدیم و من به اتاقم رسیدم و به ابراهیم گفتم امروز برو و تمام شرکت را بگرد و با کارمند ها گفتگو کن ببین چه خبره ...
ابراهیم از بس کم حرف و خجالتی بود میرفت و بعد ده دقیقه به دفترم می آمد و میگفت خیلی خوب تمام دفتر ها را نگاه کردم منم کلی کار سرم ریخته بود از پارسال درست حسابی به کار ها رسیدگی نکرده بودم ، مش رحیم آبدارچی رو صدا کردم و گفتم این پسر خالم هست ، از فردا اینجا کار میکنه ببرش آبدارخونه و باهاش حرف بزن و کل داستان شرکت رو بهش بگو و در ضمن همه پرسنل ها رو باهاش آشنا کن .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (6/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (8/8/1397),مجتبی صمدیار (8/8/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.