کارمند در ماه رمضان

به طور کلی کارمند های جوان اول هر ماه که حقوقشون رو میگیرن یه حس پادشاه ژاپن رو میگیرن و ماهی های عج وجق واسه آکواریوم خونه میگیرن کلی ریخت و پاش میکنن.
این حس پادشاهی زیاد دوام نداره و همون وسطای پادشاهی یهو میبینن که رسیدن به ته دیگ و میبرن هر چی آت آشغال بوده رو به حراجی یا نرم افزار دیوار میدن تا بفروشه من الان دقیقا پنج روز به آخر هستم و کلا از قلعه هم اخراج شدم پادشاه که هیچ وزیرمم نیستم .
خیلی عاقلانه خرج میکنم و چون تو شهر غریب زندگی میکنم عاقل شدنم یکم بیشتر زمان میبره .
کلید خونه دست همه یه بروبچ شهرستانمون هست چون من اصلا اهل دیکتاتور بازی نیستم و بدجور تو رو در واسی گیر میکنم همین جور همه چیزم دست این و اونه .
امروز با این فکر که پسر پولم داره تموم میشه وارد آسانسور شدم ،
داشتم از آسانسور پیاده میشدم که دیدم پسر خالم در روم باز کرده و با نیشخند میگه سلام خوبی ؟ اومدم کار پیدا کنم میگن اینجا کار زیاده .
منم گفتم حالا بزار بیام تو بعدا صحبت میکنیم .
همین که داشتم وارد خونه میشدم یادم افتاد که ، پسر من پول ندارم یه 40 تومنی ایی هست اونم واسه رفتن به سر کاره .
عرق سرد اومد رو پیشونیم و گفتم خوش اومدی پسر خاله چه خبر ؟؟ .
با همون نیشخند گفت اومدم کاری چیزی پیدا کنم پول مولم همرام نیست .
گفتم مسافری روزه که نیستی گفت نه .
گفتم برو 4 تا تخم مرغ بگیر یه 4 تا هم گوجه بگیر یه چنتا سیب زمینی و یه کمم سوسیس بگیر برا اینکه کمی کلاس بزارم همون 40 رو دادم دستش گفتم مابقیش رو بیار .
گفتم همین بغل خونه یه سوپری هست بپر و بیا .
رفت و بعد از یه ربع اومد بالا دیدم پسر ، کل 40 تومن رو داده به چیز های که خواسته بودم .
با فریاد گفتم من گفتم دو کیلو تخم مرغ ، گفتم از هر کدوم چنتا .
خلاصه دیدم باید خودم برم نصف چیزا رو پس بدم با هزار ببخشید و شکر خوردم جلو سوپری نصفشون رو پس دادم ، البته نیم کیلو هم لاغر شم از پس خجالت کشیدم.
بعد اومدم بالا دیدم باز این نیشش بازه .
گفتم مرد حسابی داشتی منو ورشکست میکردی .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالفضل مولوی ,بهروزعامری ,همراز محمدی ,آرمیتا مولوی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (11/3/1397),ابوالفضل مولوی (11/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (13/3/1397),بهروزعامری (14/3/1397),آرمیتا مولوی (14/3/1397),همراز محمدی (16/3/1397),ابوالفضل مولوی (18/3/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 خرداد 1397 - 20:08

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
داستانی زیبا و روان از حال و روز زندگی کارمندی که با حقوق کم و دردسرهای زندگی روزمره باید حقوق خود را تا آخر ماه ، برساند .
نثر داستان و روایت آن هم به زیبایی داستان می افزاید .
پاینده باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در جمعه 11 خرداد 1397 - 21:12

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی @};- @};- @};- :)


@"صابرخوشبین صفت" توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 12:14

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
داستان نبود
یه خاطره بود


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 خرداد 1397 - 08:44

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 12:16

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
داستانهای که زاویه ی دید اول شخص باشه اگر نتونند از عناصر داستان خوب استفاده کنند معمولا خاطره نویسی را تهدیدشون میکنه
این خاطره بود
اما جالب


@آرمیتا مولوی توسط ابوالفضل مولوی Members  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 01:26

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی همین جوری نوشتم هیچ چیز زعایت نشده ، متاسفانه نتونستم حذف کنم
از انتقاد بجا ممنون آرمیتا جان @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.