آتریسا

_سلام
مهدی خجول و خجالت زده سلامی آهسته می دهد و می گوید خوبین شما؟؟
پوزخندی روی لبش می نشید . حجب و حیا ؟ ان هم برای پسر امکان نداشت . درست بود سال ها ایران نبود اما از بیتا شنیده بود پسر ها پرو نشده باشند با حیا هم نشده اند اصلا امروز ظهر خودش در دبیرستان پسرانه دید که چه حرف هایی به هم می زدند .اگر ان حرف ها را به مهدی می زدند بغض می کرد و میگفت: بدی ,بدی ,بدی .
از تصور صورت گرد مهدی با ان حالت خنده اش گرفت و کم کم پوزخندش به لبخند و لبخندش به خنده تبدیل شد . با صدای خنده ی او مهدی نگاه کنجکاو و ناراحتش را به او دوخت .
با دیدن چشم های قهوه ایی روشن مهدی که از فندق به بادم تبدیل شده بود خنده اش بیش تر شد چقدر دلش می خواست آن لپ تپل و سفید را بکشد با دیدن غم در چشمام مهدی خنده اش را خورد و سرفه ی مصلحت آمیزی کرد و گفت :اممم من راستش ممم.........
مهدی میان حرفش پرید و با کمال جدیت گفت نیازی به توضیح نیست بفرمایید منتظرن .
کمی خجالت کشید. اما صدایی درون سرش صدا کرد :بیخود حقش بود پسره با بیست پنج سال سن بلند نیست سلام و العلیک کنه. اما صدایی دیگر در ذهنش گفت : خودتو گول نزن آتریسا. تو به خاطر اینه مثل همه ی مرد های توی اینگلیس دستش را دراز نکرد تا در گفت و گو پیش قدم شود ناراحتی...
با صدای زنی به خود آمد اگر صورت زن را نصف می کردی و ان نصفش را مردانه می کردی مهدی می شد حدس زد مادر مهدی باشد تازن خواست اورا در آغوش بگیرد دستش را دراز کرد تا با او دست دهد اما زن دستش را فشرد و او را در آغوشش کشید . خدا می دانست چقدر از این کار بدش می آمد. همه به نوبت اورا در یغلشان می فشردند از بغل آخرین زنی که فقط بوی پیاز داغش را فهمیده بود جداشد و دستی نا محصوص به لپ هایش کشید وقتی به سمت مردی پرتاب شد تازه فهمید هنوز تمام نشده است مردی با مو های گندمی او را در بغلش فشرد برای او مهم نبود بالاخره تمام دوره ی نو جوانی اش را در اینگلیس گذرانده بود اما از بیتا چیزی در بارهی ؟؟چی بود؟؟؟آها . محرم و نامحرم شنیده بود بیخیال شانه هایش را بالا انداخت حالا نوبت جوان ها بود که با آن ها سلام و العلیک کنند اولی اردلان بود که گویا نوزده سال داشت پسر شیطان و با نمکی بود بعدی فاطمه خواهر مهدی بود و آخری هم بیتا . اما کسی که خیلی نظرش را جذب کرد امیر سام بود . که در اوج غرور و سردی خوش آمدی گفت . جوری که کس دیگر جای آتریسا بود توی ذوقش می زد اما هیچ کس مثل آتریسا نمی توانست در حال گرفتن مردم استاد باشد . با صدای همان مرد موگندمی از فکر امیر سام بیرون آمد
:آتریسا دخترم بهتر نیست استراحت کنی عصر برنامه شروع میشه ها.مهدی پسرم آتریسا رو به اتاقش راهنمایی کن
. پس بگو ان همه استقبال گرم مال این بود. برنامه زنده . هه خنده داربود . لبخند سردی می زند و در کمال ارامش می گوید . آقایمیرزایی مگه کسی هست خونه ی مادریش رو بلد نباشه بعد بدون توجه به بقیه به سمت اتاقش قدم برداشت اتاقی سال ها شاهد ترس و وحشتش از دعوا های پدر و مادرش بود
*****************************************
با سلام خدمت شما ممنون که وقت گذاشتین این داستان شامل چند قسمته ممنون میشم نظر بدید حتی منفی. با تشکر
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,پیام رنجبران(اکنون) ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (30/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (30/2/1397),ابوالحسن اکبری (30/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (4/3/1397),صغرا آقایی (5/3/1397),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 خرداد 1397 - 00:37

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












سلام.

توصیفات داستان خوبه؛ یه مقدار نثر و جمله‌بندی‌ها دقت بیشتری نیاز داره...

موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.