یک شنبه ی آخر

با سلام و عرض ادب و احترام نامه ایی که برای شما می نویسم بسیار مهم است پس ممنون می شوم با دقت بخوانید.
ازیکی از دانش اموزان شنیدم که می گفت سال چهار فصل دارد اما انسان ها سه نوع اند : دسته ی اول ادم هایی اند که زجر ها انها را پاک و مقدس می کند مثل بهار گویی تازه زنده شده اند.
دسته ی دوم ادم هایی اند که زجر ها انها را می کشند و نابود می کنند مثل پاییز .
دسته ی سوم ادم هایی اند که زجرها انها را بی رحم و سرد می کند مثل زمستان. راستش خیلی برایم عجیب بود این دانش آموز زیادی عجیب بود. اگر بخواهم واقعه بینانه بگویم او زیادی خونسرد بودچشمانش سخت و سرد و بی روح بود. او با خونسردی اش توجه خیلی ها را از خود برداشته بود او همه جا بود اما انگار نبود مثل یک روح. روح خونسرد نه نه؟؟خون روح سرد نه نه ؟اممم؟ روح سرگردان بهترین اسم برایش بود او واقعا روح بود جوری که تو حتی صدای قدم هایش را هم نمی شنوی اصلا نمی دانی حالا پشتت هست یا نه؟؟
راستش من که از دوره ی نو جوان سر از کار معلمان دوستان و خانواده در آورده بودم سرکوب کردن ان حس کنجکاوی که مشغول قلقلک دادنم بود غیر ممکن بود نمی دانستم چطور می شود از دختری که مانند همسن وسالانش دم به دقیقه به صفحه ی گوشی اش نگاه نمی کند ان را روی ویبره نمی گذارد مقنعه اش را وسط سرش نمی گذاشت و لاک نمی زد و ناخن بلند موهایش را کج نمی ریخت و هرگز برای زنگ زدن به شهر و دیارش به دفتر نیامده بود و هرگز سویشرتش بو ی عرق نمی داد چطور می توانست رازی را پیدا کرد تصمیم گرفتم مدتی اورا زیر نظر بگیرم اما حاصل تمام تعقیب و گریزم این چنین بود :دوبار دست شویی مدت ١۰تا١۵ دقیقه
حمام , کتاب خواندن, خوردن , خوابیدن .
داشتم همین طور که به پنجره تکیه داده بودم به همین کاغذ تعقیب و گریز نگاه می کردم.که ناگهان دستم به گندله ایی موی سیاه خورد با حالت چندش دستم را عقب بردم و خیال کردم این موه ها متعلق به گربه ی کتی بود اما مگر موی گربه اینقدر دراز بود؟؟ بعدم کتی هفته ی پیش موه های گربه اش را کوتاه کرده بود . بار دیگر دستم را به مو زدم و شروع به درخشش کرد گمان می کردم بخاطر نور افتاب است اما ؟؟؟؟خب متاسفم نمی خواستم از مبحث اصلی دور شوم بیخیال مو باز هم به تحت نظر گرفتن روح می پرداختم تا روزی دیدم دیگر نمی خواند بلکه می نویسد روزی به سراغ وسایلش رفتم زیر هر ورق تاریخی بود که من هرگز به ان توجه نکردم .(یکشنبه٢٧ ) ورق بعدی یکی از شماره ها کمتر می شد (٢۶یکشنبه) همین جمله ی که ابتدای سخنم گفتم هم همان جا دیدم .
یک شب که با قیچی به خودم جرعت دادم و به اتاق روح رفتم تا ببینم موی کنار پنجره با روح مطابقت دارد یا نه متاسفانه بیهوش شدم صبح که از خواب بلند شدم تمام ساعت ها افتاده بود میز و صندلی ها شکسته بود در و دیوار را تار فرا گرفته و به جای پرده موهایی از ان جنس آویزان بود که هرچه از ان می بریدی بیش تر رشد می کردو پشت در قفلی بزرگ زدند و با خطی ناخوانا نوشته بود (یک شنبه ی اخر) در یخچال هم چیزی جز تیکه های بزرگ گوشت نیست که گویا کسی گوسفندی تازه سر بریده باشد و در یخچال خرابی که متعجبم چگونه کار می کند گذاشته باشد خون از تکه گوشت نرمی که هم اکنون در دستم است جاریست من واقعا منتظر کمک شما هستم

پرنده
*************
سلام. خب راستش این نوشته با بقیه ی داستان هایی که نوشتم فرق داره در اصل روایت از اول شخص و به زبان عآمیانه صحبت میشه .ممنون میشم نظر بدید با تشکر
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

"صابرخوشبین صفت" ,پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (2/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397),همراز محمدی (2/4/1397),مجتبی صمدیار (5/4/1397),زهرابادره (آنا) (6/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (7/4/1397),مزان ب (8/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 تير 1397 - 14:20

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.