در آستانه ی چهل و پنج سالگی

نگاهی به انگشتانش می کند انگشت حلقه اش در چهل و پنج سالگی خالیست . با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی یش هم باید بدهد . لبخند محوی روی لبش می نشیند . یعنی می شد؟؟ برای اولین بار شیرینی ذهنش لبخندش را پرنگ تر کرد .کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و نگاهی به کت و دامن خوش دوخت یاسی اش که به مناسبت تولدش پوشیده بود انداخت فوق العاده شده بود امروز دیگر مو هایش را با کش سیاه و کثیفش نبست , کمی آن را شانه کشید و آزادانه رها کرد . اما صورتش هنوز بی روح بود به زدن سیلی ایی به صورت خود اکتفا کرد و از خانه بیرون پرید امروز دیگر به زن و شوهر ها با حسرت نگاه نمی کرد امروز خودش هم می خواست جز و آنان باشد لبخند وسعی بر صورتش شکل گرفت .
خب همین بود ؟؟ نگاهی به سر در مغازه کرد (الماس) خودش بود با ذوق به ویترین مغازه خیره شد .
وایی!! چقدر این لحظه در نظرش شیرین و زیبا بود. دوست داشت تک تک حلقه ها را دستش کرده و امتحان کند حتی صدای زن و مردی که پشت سرش مشغول انتخاب بودن هم نتوانست حالش را خراب کند که چرا او تنها آمده بود . با چشمانی که از ذوق بیش از حد برق می زد حلقه را به فروشنده نشان داد و بعد حلقه را با ذوقی آشکار در دستش انداخت جوری که فروشنده با تعجب گفت : خانوم نمی خواین با همسرتون انتخاب کنید .
_امم راستش نتونست بیاد به من گفت انتخاب کنم
و بدون توجه به صورت متعجب مرد که سعی داشت به او بفهماند عجب شوهر بیخیالی دارد .
گفت چقدر میشه
مبلغ هنگفتی را حساب کرد و بدون اینکه حلقه را از دستش در آورد و در جعبه بذارد به سمت ایستگاه اتوبوس رفت تا سر راهش شیرینی خریده و سریع خود را به محل کارش برساند در اتوبوس هر چند وقت یکبار به حلقه نگاه می کرد و لبخند می زد . کارش موجب شد دیگران فک کنند آیا واقعا او دیوانه است ؟؟؟
شیرینی را در دستش فشرد و با ذوق به همه تعارف می کرد اما بهترین قسمتش زمانی بود که شیرینی را رو به همکارش که همیشه با کینه و طعنه به او ترشیده می گفت گرفت
زمانی که با افتخار گفت : شیرینی عروسیمه
حس خوبی تمام وجودش را فرا گرفت . خودش را روی صندلی اش پرت کرد و به سوالات همکارانش که یکی یکی می پرسیدند؟چی کارس اسمش چیه ؟ پولدار و...
در فکر فرو رفت واقعا چکاره بود؟؟دکتر . مهندس . برج ساز و......
اسمش چه بود جیم . جک . شان وتامی و.......
کجایی بود ؟ ارو پایی . افریقاییی یا آسیاییی
چرا دیشب زمان خواب که داشت به همسر خیالی اش فکر می کرد این ها را فراموش کرده بود. دو باره نگاهی به حلقه اش انداخت و لبخند پهنی صورتش را در بر گرفت واقعا هیچ کدام از اینها مهم نبود..
*********
سلام خب داستان امروزم روایتش در خارج از کشوره . ممنون که وقت گذاشتید .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (25/4/1397),زهرابادره (آنا) (25/4/1397),همراز محمدی (25/4/1397),نگین پارسا (26/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (1/5/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 12:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان خیلی عالیست
میشود گفت دختری که با خودش ازدواج کرد ، یا چیزهای دیگری که در خارج اتفاق می افته ، اما مهم نیست ، توصیفات و انتقال احساس مهم بود که شما موفق شده اید .
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط همراز محمدی Members  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 15:45

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون که وقت گذاشتید


@همراز محمدی توسط همراز محمدی Members  ارسال در دوشنبه 25 تير 1397 - 15:53

نمایش مشخصات همراز محمدی خب خانوم بادره همون طور که گفتم خوش حال شدم وقت گذاشتید اما لازم دونستم یه توضیح کوتاه در رابطه با داستانم بگم
تمام مواردی که شما در باره ی داستانم گفتید درسته
اما چیزی که من هدفم از نوشتنش بود (این که این خانوم داستانم مجرده و یه جورایی برای حفظ آبروش همسر خیالیش رو ساخته چون در داستان هم توضیح دادم که از دوستاش متلک میشنیده که متاسفانه باعث شده این خانوم دست به یک عمل بچگانه بزنه)
با تشکر و سپاس فراوان از شما


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 تير 1397 - 18:23

نمایش مشخصات نگین پارسا جالب بود...:) :) :x :x


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 تير 1397 - 01:09

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













ذهنیت ایده‌پرداز و قصه‌سازی دارید! ذهنیتی که توانایی تعریف روایت‌های فراوان در اتمسفر و فضاهای متمایزی دارد؛ این ذهنیت قصه‌گوست و لبریز از طرح‌های مختلف برای بیان روایت. سازه‌ی این روایت هم خوب بنا شده، اما در پرداختن به جزییات درست عمل نمی‌کند از این لحاظ بیشتر در حالت طرح باقی می‌ماند، طرحی که چنانچه مورد پرداخت و ویراست مجدد قرار بگیرد بی‌گمان به داستان مبدل خواهد شد، یک داستان خیلی خوب و جالب و روانکاوانه. مثلاً نیازی نیست گفته شود امروز تولد شخصیت است، اگر نگوییم هم هیچ ‌اشکالی پیش نمی‌آید. شاید می‌خواسته‌اید تعلیقی ایجاد نمایید و رد گم کنید اما به هر تقدیر شیوه‌ی دیگری اتخاذ می‌کردید بهتر بود!

«با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی...» او می‌خواهد با حقوق این ماهش یک حلقه و شیرینی نامزدی بخرد اما هنوز پاراگراف تمام نشده سطر بعدی جلوی جواهرفروشی است. این سرعت نابهنگام موجب اختلال در «زمان واقعی» و «زمان داستان»ی شده و زمان‌بندی را بهم می‌زند و از این لحاظ در ترتیب وقایع در ذهن خواننده خلل ایجاد می‌کند؛ بهتر این‌که تمهید دیگری برای نشان دادن این قضیه به کار گرفته می‌شد... مثلاً «این ماهِ» خریدن حلقه‌اش را نمی‌گفتید...

این جزییات مهم است، اما تاکید من بر ذهنیت و استعداد قصه‌گویی بالای شماست، طرح کلی داستان بسیار بسیار جالب است و اندیشه‌ و مضمون‌اش نیز عالی...این جزییات هم به مرور درست می‌شود...


در ضمن، پوزش بابت ایراد گرفتن‌هایم. سخت‌گیرانه‌تر داستان‌های‌ شما را می‌خوانم چون ذهنیت فوق‌العاده‌ای دارید...


درود و موفق باشید.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 31 تير 1397 - 01:12

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




اصلاح:

مثلاً «این ماه»...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همراز محمدی Members  ارسال در یکشنبه 31 تير 1397 - 02:16

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون که وقت گذاشتید


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همراز محمدی Members  ارسال در یکشنبه 31 تير 1397 - 02:18

نمایش مشخصات همراز محمدی و همچنین نقد کردید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.