شاید کمی اعتماد؟؟

استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود اگر می فهمید چه ؟؟ اگر شک می کرد ؟ مازیار پسر باهوشی بود زود می فهمید با صدای بهم خوردن در از جا پرید . مازیار عصبی بود نکند فهمیده بود از همین حالا خودش را باخته بود چند سیلی روی صورتش خواباند تا از رنگ پریدگی و حالت شک در آید . دستی به پیراهن سفید و صورتی اش کشید و موهایش هم صاف کرد و به سمت بیرون قدم برداشت دستانش را روی دستگیره فشرد جوری که پوستش به سفیدی می زد لب پایینی اش را گاز گرفت و همین طور که سعی می کرد استرس و خشمش را روی دستگیره خالی کند به خودش دلگرمی می داد : او حق نداشت نه نه حق نداشت او از اول دیده بود که من زشتم . از زیبایی فقط اسمش رو یک می کشم حق نداشت نه نمی تونست
فشار دندان هاش با اشکی که از چشمانش ریخت هماهنگ بود
نه نه اون حق نداشت اون می دونست من پولدار نیستم می دونست من من خانواده ی درست حسابی ندارم نه اون اون حق نداشت
اشکش را پاک کرد و برای فشار دادن دستگیره مصمم شد .
_سلام
صدای ضعیفش در سوت و کور خانه گم می شد نگاهش به مازیار افتاد . چیزی درونش فرو ریخت نه او نمی توانست دوستش نداشته باشد چشمان مازیار زیادی خسته بود آرام گفت:غذا حاضره خیلی دیر اومدی کشیدمش یخ کرد تا لباست رو عوض کنی گرمش می کنم .
مازیار با صدای دو رگه ایی جواب داد: لازم نیست می رم می خوابم
نه نباید میرفت کمی بیشتر تلاش کرد و گفت : نمیشه که گرسنه بخوابی منم نخوردم بیا یه لقمه با هم بخوریم
چنان کلماتش را مظلومانه ادا کرد که دل سنگ هم رحم میشد
مازیار کلافه سرتکان داد و گفت : باشه نمی خواد گرمش کنی
و به سمت آشپزخانه راه افتاد
وقتی سر قابلمه رفت به غلط کردن افتاده بود ای کاش می گذاشت می خوابید دودل بود که با صدای مازیار به خود آمد
مازیار: امروز با دکترت حرف زدم راستش زیبا می گفت می گفت ...... باید بیمارستان بستری شی
دستش لرزید و سینی از دستش افتاد عالی بود پس بهانه اش برای طلاق دادنش همین بود خب بهانه ی محکمه پسندی هم پیدا کرده بود می خواست با این بهانه اورا از سر خود باز کند سریع به خود آمد و
زیر لب ببخشیدی گفت و خم شد تا سینی را بردارد مازیار سریع به کمکش آمد و طرف دیگر سینی را گرفت مازیار درمانده سعی در قانع کردندش داشت : زیبا فقط یه مدت کوتاه دکتر می گفت بیماریت خطرناکه ممکنه به خودت آسیب بزنی خواهش می کنم زیبا فقط یه مدت کوتاه تو بیمارستان بستری میشی
زیبا زمزمه کرد : تیمارستان
مازیار :چی؟؟
صدای زیبا کمی بالا رفت _ لازم نیست کلمه ی معدبانه اش رو به کار ببری بگو تیمارستان باید بستری شی .
مازیار سرش را پایین انداخت
زیبا بدون توجه به او سینی را بلند کرد و مشغول برنج کشیدن شد
قاشق اول را که مازیار برداشت تنش پراز استرس شد یعنی مازیار می فهمید اما او خیلی محافظانه کار کرده بود قاشق را که از خورشت وارد به سمت دهانش برد قلبش فرو ریخت
مازیار قاشق را وسط راه نگه داشت و گفت : چیزی شده ؟؟
لعنتی بخور دیگه .
_نه ببخشید بهت زل زدم داشتم فکر می کردم
مازیار قاشق را که در دهانش گذاشت شروع به شمردن کرد.
1..
2.. اثر کن دیگه لعنتی و پایش را روی زمین ضرب گرفت
صورت مازیار سفید شد گویا تشنه ی قطره ایی اکسیژن است
3.
.
4زیبا .شروع به خندیدن کرد
6
7
8
9
10
خب خب حالا دیگه نمی تونی طلاقم بدی نه؟؟
11
12
13 چقدر بد شد که من حالا به جای یه زن مطلقه یه زن بیوم نه و برای سیع تر شدن روند کار دستش را روی گلوی مازیار گذاشت شروع به فشردن کرد
14

و تمام صورت بی جان مازیار توی دستش افتاد چشمام متعجب مازیار که هیچ اثری از خستگی در ان نبود را بست و سرش را روی شانه ی مازیار گذاشت یک دفعه شروع به گریه کردن کرد و داد زد : آخه چرا این کارو با من کردی ؟؟
صدای بوق پیغامگیر تلفن با صدای در که احتمالا پلیس هایی که خودش زنگ زده بود ترکیب شد
لطفا پیغام خود را بگذارید :الو آقای محبی راستش نمی دونم خونه هستید یا نه اما چون مبایلتون رو جواب نمی دین من خودم رو موظف دونستم اطلاع بدم وضعیت زیبا از اون چه فکرشو می کردم بدتره اون به شدت شکاک و بد بینه نمی تونم دقیق پشت تلفن بگم اما جانتون در خطره کاری نکنید که براش شک برنگیز باشه خدافظ
**************
سلام داستان امروزم هم باز مثل قبل نیست البته امید وارم خوب بوده باشه ممنون که وقت می گذارید
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالفضل مولوی ,زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (15/4/1397),کامران غفوری (15/4/1397),ابوالفضل مولوی (15/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (16/4/1397),زهرابادره (آنا) (16/4/1397),پروین بهادری (19/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/4/1397),مینا رسولی (6/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 تير 1397 - 23:37

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان عالی بود و یک نفس خواندم ، تعلیق لازم را داشت و ضربه نهایی را وارد کرده بودید
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 تير 1397 - 02:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













خانم «همراز محمدی» گرامی، من تقریباً همه‌ی کارهای شما رو خوندم، استعداد و ذهنیتِ داستانی‌تان بسیار عالی است. این ذهنیت خلاق و پویا چنانچه به آن پرداخته شود داستان‌گوی فوق‌العاده‌ای خواهد شد...

اما با عرض پوزش، نکته‌ای که پیش‌تر نیز بهتون گفته بودم: «توجه به نثر و ریتم و شیوه‌ی نوشتن و جمله‌بندی‌هاست» ای کاش تمرکز بیشتری به این جریان معطوف بفرمایید( باور کنید حیف است داستان‌های به این زیبایی) گاهی اوقات درست به همین دلیل خط روایت گم و مخدوش می‌شود...و برخی‌ از جمله‌ها در رسانیدن مفهوم و جهت‌شان ناموفق عمل می‌نمایند.

جهان شما یک جهانِ زیبای داستانی‌ست، درود بر شما و برقرار باشید.

:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همراز محمدی Members  ارسال در یکشنبه 24 تير 1397 - 16:27

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون که وقت گذاشتید.حتما به توصیه شما عمل می کنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.