غروردیوانه

دختر وای دختر تو دیووونه ایی دیوانه اخه کدوم آدم عاقلی پامیشه میره درخونه ی طرف از دیوارش بالا بکشه که چی ؟ دنبال یه فرش .
_وای معصوم باز شروع نکن که اصلا حس توضیح دادن ن. ن. دارم
صد دفعه گفتم نمیر اون ه آخر اسمم بچسبان بعد بگو
_بیخیال معصوم. بعدم اون واصه تو یه فرش پاره و پوره و سادست واسه من یادگاریه ok
ا از کی تا حالا زدی تو کار جمع کردن یادگاری
پایش را از روی میز انداخت و بلند شد باید می رفت اگر صبر می کرد معصومه تاصبح باز جویی اش می کرد همان طور که به سمت در می رفت گفت:از وقتی تو زدی تو کار پلیسی .
و سرش را برای جسم احتمالی پرتاب شده خم کرد دمپایی سبز رنگ را با حالت چندش گوشه ایی از ان را گرفت و بالا کنار صورتش گرفت و گفت :نچ نچ صفر امتیازی زدی و سریع در را باز کرد و بیرون پرید این بار نشنید معصومه چه بارش کرد هرچه که بارش کرد مهم نبود اما می دانست هیچ گاه از حرف بی پدر استفاده نمی کردچقدر از این حرف بدش می امد (بی پدر ) گویا پنجه هایت را را روی گلویش بگذاری و بفشاری به قصد خفه کردن یا انگار صد ها نفر سرش ریخته و او را باچوب به قصد کشت می زدند اخرین بار از کی شنیده بود آها مادر بزرگش که از شیطنت زیادش می نالید گفت تنها کسی که با این حرفش فقط بغض کرد و با چشمان اشکی نگایش کرد از هرکس دیگر می شنید کمترینش حاضر جوابی بود گذشته مگر چه داشت که دم به دقیقه در آن غرق می شد بیخیال شانه هایش را بالا انداخت و پشت کفش اسپرتش را کشید حتی پوس پوس های روی کفشش هم نتوانست رویش را کم کند تا کمتر بیرون برود بالاخره که چه وضع مالیشان همین بود درحیاط را باز کرد تا بیرون برود که با صدای معصومه برگشت
معصومه: ترانه لقمه ات یادت رفت و آن را از تراس برایش پرت کرد
لقمه را در هوا گرفته و گفت نوکر آبجی دستت طلا من مگه اینکه تو فقط یاد ما باشی
معصومه:برو دیرت نشه رو بند یادت نره
با گفتن یادمه در حیاط را پشت سرش کشید
تا به حال صاحبکاری به مهربانی معصومه ندیده بود بیش تر رفیقش بود تا صاحبکار
بند و بساطش را که همچون بقچه ایی بسته بود از مغازه دار گرفت خدا خیرش دهد اگر او بند و بساطش را نگه نمی داشت هر روز مجبور به حمل بقچه می شد
گره کوره بقچه را باز کرد و کنار خیابان گذاشت صورتش هم با ان دستمال سیاه رنگ بست و داد زد لباس لباس زمستانی ,تابستانی حراج بیا ببر حراج
واقعا اوجوبه ایی بود نه اینکه زنان دیگر دست فروشی نکنند نه اما هیچ کدامشان به اندازه ی او پرو نبودند که داد بزنند و از جنسشان تبلیغ کنند باز مثل همیشه شانه هایش را در برابر نگاه های پر تعجب بالا انداخت گرسنگی مگر شاخ داشت یا دم . ماه رمضان هم افطار دارد اما در خانه ی آنها هر روز خدا ماه رمضان بود البته بدون سحری و افطار زنی خوش پوش کنارش ایستاد نه بابا بهش نمی خورد مال بازار قیامت باشد طرف کلاسش خیلی از این چیز ها بیش تر بود بیخیال نسبت به زن به داد زدنش ادامه داد بیا بیا انواع لباس نبری پشیمان میشی کسی زن را صدا زد زن هنگام برگشت پایش را روی لباس هایش گذاشت و بی توجه به راهش ادامه داد
_هوی خانوم لباسه ها
زننگاه تحقیر آمیزی به لباس ها انداخت و گفت : واقعا مگه کسی هم هست اینا رو بپوشه حالا اگه خسارت می خوای
و دست در کیفش کرد و چند تراول صد تومنی روی لباس هایش پرت کرد و به سمت مسیرش حرکت کرد
خواست بگویید خسارتت پول نیست خسارتت عذر خواهی است که تربیتش نشدی اما تا آمد زبان باز کند زبانش خشک شد مگر خودش کجا تر بیت شده بود پیش مادر بزرگ مادری اش کسی که تربیتش جاروی دستش بود پوزخندی به خودش زد و شروع به تکاندن لباس ها کرد شاید این تراول ها حقش بود دو دل از اینکه آن را بردارد یا نه یکی به او می گفت پول تحقیرت است پول شکستن دل و غرورت می توانی آن را خرج کنی ؟ بدون توجه به صداهای ذهنش باز شانه هایش را به نشانهی بیخیالی بالا انداخت و با خودش زمزه کرد : گرسنگی که شاخ و دم نداره
امروز او گرسنه بود شاید شکستن دل و غرورش به کیلویی گوشت در یخچالش می ارزید

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

حمید جعفری (مسافر شب) ,"صابرخوشبین صفت" ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (20/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (21/3/1397),مجتبی صمدیار (21/3/1397),همراز محمدی (21/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (22/3/1397),قدسیه میرعظیمی (22/3/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 خرداد 1397 - 09:51

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم محمدی
داستانی با تم اجتماعی که نشاندهنده ی کاستی های جامعه است.
فقر مانند دیوی پلشت زندگی شخص اول داستان تان را تهدید می کند و او را وادار به دست فروشی و خرد کردن شخصیتش کنار خیابان کرده است.
ولی او با تمام توانش در مقابل قطار بدبختی ایستاده و می جنگد.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط همراز محمدی Members  ارسال در سه شنبه 22 خرداد 1397 - 08:12

ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.