دورگه

پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد. امروز آسمان چشم های پسرش دلگیر بود یادگاری ویلیام که حالا نزدیک 18 سالش بود .
دستش را به سمت گونه ی پسرش برد که ناگهان پسر صورتش را عقب برد و گفت : به من دست نزن و بعد صورتش را نشان داد و گفت: ببین . می بینی؟؟؟
به منظور دلداری در حالی که اشک از چشمانش می ریخت رو به پسرکش گفت : مهم اینه باطن آدم زیبا باشه . پوزخند تلخ پسرک را وقتی فهمید که گونه ی راستش پشت سر هم چین خورد. و گفت : هه باطن و بعد شروع به خندیدن کرد
نمی دانست چرا این پدر و پسر کمر به قتلش بسته بودند و صدای ویلیام در گوشش زند زد :(هه عشق ) با صدای پسرش به خود آمد
: باطن دیگه ؟ می دونی این حرف رو فقط آدم های زشت برای دلداری خودشون می زنن
صدای پر اعتراض در خانه پی چید : _دنیل؟؟؟؟؟
پسرک دوباره تلخ خندید و گفت : جالبه حتی اسمم هم مثله چشمام عجیب و غریبه نه؟
_ دنیل تو هم زیبایی خودت رو داری پسرم
دنیل فریاد کشید : رو این تخته سیا چه چیز زیبایی می بینی ها ؟؟
و بعد همان جا روی زمین نشست و سرش را ما بین دست هایش گرفت
مادرش مات و مبهوت به پسرش خیره شد و آرام دستش را روی شانه ی پسرش گذاشت
دنیل سرش را با لا آورد و در حالی که حنجره اش می لرزید گفت : می دونی وقتی عکس رو برای مادر بزرگ فرستادم لندن چی جوابم رو داد ؟؟؟
مادر آهسته کنارش نشست و منتظر به او خیره شد
دنیل ادامه داد: نوشته بود نمی دونم رنگ آبی چشمات رو باور کنم یا سیاهی پوستت
اما امید وارم آسمان دلت هم مانند چشمانت باشد .
اشک از چشمانش فرو ریخت و گفت : بد کردی مامان. در حقم بد کردی. هیچ وقت یه آفریقایی با یه ارو پایی ازدواج نمی کنه هیچ وقت
***********
عکسی که تو ی اینترنت دیدم باعث شد به فکر نوشتن هم چین داستانی بیفتم
نمی دونم واقعا امید وار بد نشده باشه
ممنون که وقت کجاشتید
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) ,همراز محمدی ,فرزاد خدنگ ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نگین پارسا (9/5/1397),همراز محمدی (9/5/1397),زهرابادره (آنا) (9/5/1397),نگین پارسا (10/5/1397),زهرا میرزایی (13/5/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (14/5/1397),مهشید سلیمی نبی (14/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),

نقطه نظرات

نام: فرزاد خدنگ کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 07:33

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ هوم خوب بود و مهم اینه که میشه بهش فکر کرد. حتی برای گرفتن ایده جدید
@};- @};-


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 16:36

نمایش مشخصات نگین پارسا میان سیرت و صورت خدایا دلم برعالم صورت شکیباست...عالی بود


@نگین پارسا توسط همراز محمدی Members  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 20:20

نمایش مشخصات همراز محمدی مرسی خانوم پارسا


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 23:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستانی با ایده ای جدید
قلم تان عالیست
کاش پوست سیاه را از جنبه مثبت به چالش کشیده بودید .
منو یاد پسرکی انداخت که در همین اینترنت گفته بود که من بر خلاف شما ، تنها یک رنگ دارم .
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط همراز محمدی Members  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 23:21

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون خانوم بادره


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 مرداد 1397 - 13:13

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: شایسته   ارسال در یکشنبه 14 مرداد 1397 - 00:57

سلام و عرض ادب
زیبا بود@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.