آنائیل

نگاهی به تابلوی رو به رویم می اندازم سه زن با زیبایی های افسانه ایی . یکی از انها کوزه ایی زیبا بر سر دارد گمان می کنم این کوزه گویا از گل ساخته نشده است . دومی ظرفی انگور بر سر دارد انگور هایی درشتی که هر لحظه تو را وسوسه می کند که دانه ایی کوچک از ان بکنی و در دهانت بگذاری اگر از ان می خوردی تا کنون حتی مزه ی گس هسته هایش هم زیر زبانت بود اگر بچه های شیطانی که نمی توانی انها را یک جا بند کنی چشمشان به این ظرف می افتاد فاتحه ی ان انگور شیرین را باید می خواندی . دهانم اب افتاد بود . نگاهم به لباس های طلایی و نارنجی رنگ زنان افتاد گویا انان را از ابریشم دوخته بودند راستی در ان کوزه چه بود ؟ این قدر محو انگور شدم که ان را فراموش کردم . شاید شیری به شیرینی عسل درونش بود . شاید هم اب ؟؟ نه گمان نمی کنم در این کوزه ی گران قیمت اب جابه جا شود این بار برق پولک لباس زنان چشمم را می گیرد . محو لباس شدم که چیزی درونم فریاد می زند پس سومی کو ؟ دنبال سومی می گردم مطمعنم خودم دیدم سه نفر بودند نفر سوم دستش را روی در گذاشته بود . برای لحظه ایی پلک می زنم امکان ندارد او همین جا بود دستم را به سمت تابلو می برم و جای خالی سومی را لمس می کنم
کسی در گوشم زمزمه می کند : منم آنائیل
وحشت زده دستانم خشک می شود
و صدا ها در سرم فریاد می زنند آنائیل !!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره (آنا) ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزاد خدنگ (9/5/1397),نگین پارسا (9/5/1397),همراز محمدی (9/5/1397),زهرابادره (آنا) (9/5/1397),نگین پارسا (10/5/1397),پیام رنجبران(اکنون) (15/5/1397),نگین پارسا (15/5/1397),مهشید سلیمی نبی (16/5/1397),

نقطه نظرات

نام: فرزاد خدنگ کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 08:08

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ اینکه با این لحن و با این ساختار نحوی بخوایم ترس رو القا کنیم خیلی آسونه یعنی با توجه به توانایی شما توی توصیفا مشخصه که براتون کار راحتیه و البته سابقه داره توی ادبیات و داستان نویسی. پس میشه همون اول با توجه به نوع توصیف لحن و نحو به سرانجام کار که اون داد زدن و ترس خشک هست فکر کرد. پیشنهادم اینه که با نثر ساده تری این ترس رو بیارید به متن که شخصی تر و کم دیده شده تر باشه.
نکته بعدی پراکندگی هست که توی توصیفات و یا خط نگاه راوی هست. هرچند میشه این پراکندگی رو با پایان بندی داستان همخوان دونست و مثلا بگیم که ذهن مشوش، پایان فانتزی ترسناک هم میطلبه اما خب این هم تکرار شده هستش. پیشنهاد چیه ؟ نمیدونم شاید باید اون بین از ایجاد فضای وهم با پرسیدن از خود(جایگزین پیدا کنی براش) در کنار اون شیرینی(عسل، انگور، بچه های شیطون و ..) دست بکشی و یه تغییراتی بدی...


@فرزاد خدنگ توسط همراز محمدی Members  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 16:31

نمایش مشخصات همراز محمدی بله ممنون که وقت گذاشتید و نظر دادید
و در رابطه با نقد هایی هم که کردید ممنون


نام: نگین پارسا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 16:24

نمایش مشخصات نگین پارسا @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 مرداد 1397 - 00:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان زیبایی خواندم ، غافلگیری اش بسیار عالی بود لذت بردم
قلم تان ماندگار و موفق



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.