خاطرات(همیشه من)

سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید خنده های پر دردش را احساس می کردم گاهی اینقدر بابت نردبان ناراحت می شدم که خیره به افرادی که او را با ترحم نگاه می کرند می شدم تا از رو بروند.
اما جالب ترین انهامیشا بود دختر خجالتی که .. به هیچ کس نگاه نمی کرد اما آن چند روز خیره خیره به نردبان نگاه می کرد گمان می کردم عاشقش شده است چون هرگاه مرا دست در دست نردبان می دید اشک در چشمانش جمع شد راستش هیچ وقت از نردبان نپرسیدم اسمت چیست من هم مثله همه به خاطر قد بلندش او را نردبان صدا می زدم بین خودمان بماند اما نردبان از همان اول هم نمیتوانست درست راه برود همیشه مجبور بودم او را هل دهم و یا دنبال خودم بکشانم او خانه هم نداشت چون شب ها را می دیدم که در دانشگاه می خوابد رو به نردبان گفتم:هی امم اسمت ؟؟چیه نردبان فقط برو بر مرا نگاه می کرد اگر زبانش را نمی دیدم گمان می کردم لال است همیشه من برایش حرف می زدم ,دردل می کردم, همیشه من او را به صرف شام دعوت می کردم و همیشه من..........
این بار هم مثله همیشه من ادامه دادم نظرت راجب اسم نوید چیه ؟؟ هومم خوبه دوسش داری ؟؟
باز هم با سکوت جوابم را داداز دستش کلافه شدم تا کی قرار بود( همیشه من ) بودن ادامه پیدا کند همین طور که به سمت اتومبیلم میرفتم رو به نوید گفتم : امشب رو همین جا بخواب تا زمانی که تصمیم نگیری درست شی شبها هم همین جا می مونی
و پایم را روی گاز, بدون توجه به نگاه خیره ی او گذاشتم.
روز بعد برف کل خیابان را بسته بود نگرانش شدم بعد از چند ساعت تاخیر که به دانشگاه رسیدم کل دانشگاه را دنبالش گشتم اما گویا اب شده بود و رفته بود توی زمین .
همان روز از بچه شنیدم که به هم می گفتند دیشب هیزم مشتی تمام شده بود پیر مرد تا صبح یخ می زد اگر.......
چند روزی گذشت دیگر نردبان با من نبود اما نگاه ترحم انگیز بچه ها هنوز احساس می کردم .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره (آنا) ,مینا رسولی ,همراز محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (24/5/1397),زهرابادره (آنا) (24/5/1397),همراز محمدی (25/5/1397),مینا رسولی (26/5/1397),مجتبی صمدیار (28/5/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 مرداد 1397 - 18:55

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
داستان جالبی خواندم ، توصیفات خوب و فضای تنهایی را به خوبی ترسیم
کرده اید .
غافلگیری داستان عالی بود لذت بردم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط همراز محمدی Members  ارسال در پنجشنبه 25 مرداد 1397 - 15:50

نمایش مشخصات همراز محمدی ممنون از شما خانوم بادره ی عزیز


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 مرداد 1397 - 14:35

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












آفرین، آفرین، آفرین!!!

به این میگن داستان کوتاه!

همه چیز به اندازه، چه «بازی‌ِ زبانی» فوق‌العاده‌ای که به فضایی چند تاویلی و همچنین معما ختم شده! «بازی‌های زبانی داستان را از یک‌بار مصرف بودن نجات داده و ابهام‌شان آن‌را به اثری هنری مبدل می‌سازنند»

بهتر بود تا پیش از پایان‌بندی نشانی از پیرمرد در داستان تعبیه می‌شد! یه کاشت یا بذری که از آن در پایان داستان برداشت عالی‌تری بشه! مثلاً راوی و نردبام از کنارش رد می‌شدند و همان حین بهش اشاره‌ای می‌شد که قضیه‌اش چیست! «بهترین نوع غافلگیری آن است که با پیش‌زمینه به وجود آمده باشد» اما این‌ها از ارزش‌های داستان اصلا کم نمی‌کند، خیلی خوب!

نثر! نثر! نثر! نثر!...این داستان با یک ویراست و نثر شکیل‌تر، یک داستان کوتاه کاملاً حرفه‌ای است.

زنده باد.


نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 مرداد 1397 - 15:26

نمایش مشخصات مینا رسولی داستان جالب و زیبایی بود
موفق باشید
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.