عاشقانه های مجازی


به نام خدا
عشق سر آغاز وجود هر روحی هست وقتی با تفکر و از روی عقل باشد نه از روی احساس، عشق هست . زندگی بدون عشق بی معنی هست عشق وقتی معنا دار هست که عاشق و معشوق با تمام وجود برای هم بسوزند نه برای مدتی گذرا بوده و به فراموشی سپرده شوداز عشقی میخواهم بگویم تا مرز رسوا شدن عاشق پیش رفت چون واقعا عاشق بود چون می میرد برای معشوقش. داستانی که برایتون با زگو می کنم ،داستان واقعی می باشد وجزء یکی از شخصیت ها،بقیه تماسها و گفتگوها ازطریق اسمس و پیامک می باشد، داستانی به یاد ماندنی و عبرت آموز، بخصوص برای کسانی که از روی جوانی و بچگی تن به راهی می گذارند، که تا پای مردن هم می روند زندگی پر از درو و غصه هست داستان من شاید تجربه ای برای عشا ق ساده دل باشد، عاشق بودن خوبه، نه برای کسی که ندیده و نشناخته خودت را فنا کنی و زندگیت را بر پایه قول های ا لکی بنا کنی...

آیداچندماهی می شد باوحید دوست بود .وحید پسری قدکوتاه چشمانی بادامی،بینی قلمی داشت، سال اخرارشد برق بود اکثرا باهم بودند تا اینکه رابطه شان بهم خورد آیدا دختری تنوع طلب همیشه رژ لب قرمزش، نمایان تر بود،باصورتی کشیده ،بخاطر انحنای دماغش بیشتر عینک میزد. تو سن هیجده سالگی و اوج عا شقی بودهفت سالی از وحید کوچکتر بود، از خانواده ای متوسط.. اواخر سال1389بود ،راهی تهران شدیم ،آیدا به وحید گفته بود، مریض احوال هست، قراربراین بود توی تهران همه چیزرا رو در رو بازگو کند... دوروز قبل رفتن مان یه پرونده پزشکی به کتابفروشی بردیم، تا به اسیم آیدا جعل کند تا درستی حرفاش برای وحید ثابت شود. کتا بفروش پسر جوانی بود، چنان مهر دکتر را اسکن کرد که شک برانگیز نبود....، شب ساعت هشت ،آماده رفتن سمت ترمینال بودیم یکی ازهمسایها به اسم فرح، آیدا روصدا زدمن داخل بودم چند دقیقه ای بینشان حرفای رد وبدل شد دریغ از یک کلمه، آیدا بهم بگه.رسیدیم ترمینال داشتیم سوار اتوبوس می شدیم،
- آیدا بهم گفت:انگارمموری گوشیم روجا گذاشتم زود میرم تا حرکت اتوبوس ، خودم را می رسانم
- گفتم :باشه زود برگرد تا حرکت نکرده... . داشت اتوبوس راه می ا فتاد به زنگ هایم جواب نمی داد،تااینکه خودش زنگ زد- گفتم: معلومه کجای؟ داره حرکت می کنه
–گفت :دارم میرسم .....التماس راننده کردم- آـقا، چند لحظه هم صبر کنید توی راهه.. بالاخره رسید اعصابم بهم ریخته بود که چرا با این عجله رفت و دیر برگشت،منم زیاد پا پی اش نشدم ......ساعت 4 صبح تهران رسیدیم. یکی از فامیلای دور آیدا ،آقا یاسر دنبال مان آمد27سالی ،به نظر می رسید، سوار پرایدش شد یم و با چشمای خواب آلو بزور سلامی داد یم، رسیدیم به آپارتمان ، زنی کم سن ترو تپل، خوش چهره در را برامون باز کرد از آیدا کم سن تر بود بعد از رو بوسی ،ما را به اتاق خوابشان راهنمایی کرد تا لحظاتی به صبح مانده استراحت کنیم ، عکسهای عروسی پوستر شده شان اتاق راخوشگل کرده بود،آیدا قبلا طی تماس تلفنی گفته بود برای امتحان استخدامی قراره، مزاحم شان بشیم ، بعد از سه ساعت، هنوز خواب از سرمان نپریده بود، بلند شدیم صبحانه آماده بودآبی به صورت زده، سر سفره نشستیم ، الهام از امتحان پرسید؛ وگفتیم توی دانشگاه ، ساعت پنج، امتحا نه.....، بعداز ظهر بود،خانمی قد متوسط ،سیاه چرده خانه الهام آمد شهناز خانم ، خواهر یاسر پرستار بود یه پسر25 و دختر 27 ساله داشت، پنج سالی بود از شوهرش جدا شده بود.
عصر رفتیم بازارو پاساژ گشتی. آسمان چهره تاریکش را نمایان کرد ، شب خا نه دختر شهناز جان، دعوت بودیم علاوه بر ما مهمان نیز داشتند ما دربزرگ شیدا و بردارو زن برادر یاسر و زن و شوهر جوانی که از دوستان خانوادگی شان بودند، آدمای آن منزلگاه خونگرم بودند،راحت بودیم ، شیدا خانم سفره رنگینی چیده بود، باردار هم بود آخرشب برگشتیم به خانه، یا سر بیمارستان کار میکرد خواهر و برادرهاش دکتر می گفتند ،دیپلم بزور داشت ولی برای دل گرمی لقب دکتر داده بودند،برای راحتی ما آن شب به خانه نیامد.
ساعت سه، باید آماده رفتن به جلسه امتحان می شد یم شهنازخانم، پی ما آمد، توی راه از ما می پرسیدند کارت ورود به جلسه روکی دادند؟-منم می گفتم: دوستم گرفته، قرارشده دانشگاه تحویل بدهد ،خدا ،خدا می کردیم گیر نیفتیم ودروغها برملا نشود ،شا نس با ما یار بود امتحان استخدامی چند گروه دیگر هم آن روز برگزار بود...نگهبانی ،به هرکسی اجازه ورود به دانشگاه را نمی داد شهناز خانم بزور وارد محوطه شد وقتی از محوطه دانشگاه بیرون آمد
- گفت: امتحان بعدی، ساعت 5هست، توی دلم رخت می شستم اگر لو می رفتیم همه چیز معلوم می شد . برای تظاهر آیدا هم خودش را داخل رساند که بامامور دانشگاه مشغول صحبت بشه ، تا شک الهام و شهنازجان برطرف شود ،راه برگشت روبه من نشان دادند؛ که از این مسیر باید برگردیم، منتظر دیدن جمال وحید بودم انگار جریان چیزدیگری بود، آیدا طاقت نیا ورد – گفت: وحید تبریزه، نمیاد. وقتی فهمیدم داشتم آتش می گرفتم، دعواش کردم ، -داد زدم چرا موقعه ی سوار شدن به اتوبوس نگفتی؟ تا برگردم که الاف تونمی شدم .... چیزی برای گفتن نداشت، خدای من باز یچه کی شده بودم ،بخاطر یک کا رقراربود داییش برام جور کند مثلا تو ادا ره شان استخدام شوم.... .
تا ساعت 7عصر باید خودمان را سرگرم می کردیم، چند دقیقه ای نشستیم روی صندلی ایستگاه اتوبوس،....دوروبر دانشگاه پرسه زدیم تا اینکه ، جای پیداکردیم که محل جشنواره بود داخل شدیم غلغله بود، رفتیم طرف کافی شاپ، آیدا کیک ونسکافه سفارش داد، داخل سالن پراز جمعیت بود بلیط نداشتیم ، ناچارجلوی در ورودی ایستاد یم نگهبان داشت بلیط ها راجمع می کرد به ما رسید،- گفتیم؛ نداریم
- گفت: همین جا کنار در وایسید،...مجری پای تریبون بود حرف می زد ، برای اتلاف وقت ، چند دقیقه نظاره گر بودیم حوصله نداشتم –گفتم: بریم بیرون ، توی حیاط آمدیم ،آیدا داشت با گوشیش از داخل حیاط فرهنگ سرا ،عکس می گرفت که شاید به وحید نشان داد یه روزی تهران بود.....
از همون مسیر که شهناز نشانم داده بود برگشتیم ،با دربستی تا دم مجتمع ، اذان مغرب طنین انداز شد بلیط نداشتیم باید زودتر به ترمینال می رسیدیم ،الهام ،نصف راه را با مترو وسواری همراهی مان کرد،بقیه راه راخودمان با مترو طی کردیم، تا یک ساعته باید ترمینال بود یم، نیم ساعت مونده بود به ساعت حرکت، سریع بلیط گرفتیم، سوار اتوبوس شدیم و درهوای برفی زمستانی بدون هیچ نتیجه به خانه برگشتیم.
* * * *

شبی از شب های دلگیرو تنهایی من بود ،آ یدا با دوظرف یکبار مصرف برنج پیشم آمد- گفت :می خوام اینها رو خونه وحید ببرم
-گفتم: شک می کنند، ازهمسایه ها بپرسند ومعلوم بشه به اونها ندا دی رسوای ببار میاره ،... توی نوشا به از سحر و دعای که ازدعانویس گرفته بود، ریخت وبرای تابلو نشدن ، از فریزشون چند تکه گوشت آورد که به سه تا ازهمسا یه ها حداقل برسد وبگوید نذری برای سه خانه با پنج تا از فامیل بود......
آیدا توی سینی گذاشت ترو تمیز، انگار سفارش غذا داده باشند وبه بهزاد پسر برادرش که نه سالش بود سینی را دادبه خا نه وحید و همسایه بغلی شان ببرد و خود آیدا هم گوشت را به دو نفرا ز همسایه ها برد و-گفت :که برنج نرسیده و برای شما ،فقط گوشت مونده..... خا نم فرامرزی مادروحید،کنجکاویش گل کرده بود برای همین صبح از تک تک همسایه ها می پرسیدکه بشماها هم نذری دادند ، همسایه روبروی مریم خانم گفته بود،به ما ندادند. پس شک همه بیشتر شد و حرفا پشت سر آیدا وخانواده اش شروع شد ، مهنازخانم (مادر آیدا) باپچ پچ همسایه ها متوجه دست گل آیدا شد، برای جمع کردن گند دخترش؛ چاره ای نداشت دست به دامن فرح شد که همسایه روبروی بود، زنی 60 سا له ولی جوانتر از سنش بود خواهش کرد برای حفظ آبروشان ماست مالی کند...
فرح خانم عصری سراغ مادر وحید رفت-گفت: برامنم نذری دادند انگار نذر به نیت پنج تن آل عبا برای پنج تا ازفامیل وهمسا یه ها بوده
چندروزی از این ماجرا گذشت قرارشد با آیدا برویم بیرون، توی پاساژ تابلوی میخکاری شده را دید خرید –گفتم: براچی خریدی؟
-گفت :دامادمون صادق ، یه دوستی توی بانک اینجا پیدا کرده بهم گفته بخرم وبراش از طرفش کادو ببرم. هیچی نگفتم ،
آیدا اکثرا خونه فرح خانم پلاس بود حتی بعضی وقتها منم با خودش می برد..... سه تااز بچه های فرح ازدواج کرده بود یه دختر مجرد داشت و به همه گفته بود شوهرش بدهی بالا آ ورده و فراری هست
عصربود دنبال آیدا بودم ما درش بهم -گفت : خونه فرح هست ، فرح به داخل خانه تعارف کرد قبول کردم، داشتم می نشستم ،چشمم روی دیوار میخکوب شد همون تابلوبود خریده بودیم تعجب کردم یواشکی به آیدا گفتم: این همون تابلوست
-آیدا گفت : نه،انکار کرد ساکت شدم بعداز ده دقیقه برگشتم ، مدتی تابلو فکرم را مشغول کرده بود ولی حرف آیدارا با ور کردم
بگذریم.... تابلوی خریداری شده ، رازی داشت به وقتش سراز رازش برخواهم گشود
خرداد ماه از راه رسید، چهار خرداد تولد آیدا بود باکیک تولد شبا نه راهی خانه فرح شد، باهم خوش بودند حتی با گوشی خودش عکس های جالبی گرفته بود نصفه های شب بسوی خانه شان رفت،همیشه جای سوال بود؟ چه سنخیتی باهم داشتند که من نباید چیزی می دانستم
عشق وعاشقی وحید و آیدا زبانزد شده بود اما، کم کم رابطه شان کم رنگ تر شد،آیدا هرچقدر زنگ میزد، پیام می داد وحید جواب نمی داد هر روز کارمان رفتن، پیش این دعا نویس، آن رمال بود، هر چقدر دعا ،جادومی کرد کارساز نبود آخر خا نم فرامرزی نیز سراغ دعانویس می رفت وکار آیدا سخت تر می شد تاثیری نداشت ،ولی نا امید نبود ،..... بالاخره دعا کار ساز شد وحید به آیدا جواب داد
اون شب نحس از راه رسید دعوای بین فرح وخانواده آیدا افتادوجریان اون معما که همیشه ذهنم را در گیر کرده بود رو شد، صادق برای دختر فرح (زیبا)خواستگار پیدا کرده بود طی چند روز قرار براین بود خانواده خواستگار همراه صادق راهی شهرستان شوند ولی برنامه عوض شد، فرح ظاهری زیبا ولی باطنش شیطان صفت وزنی بد ذات بود، صادق ازمومنی خواسته بود استخاره کند اگر چند روزی خانواده فرح صبر کردند ،خواستگاری خوش یمن هست ولی فرح برای شوهر دادن زیبا عجله داشت پس شبانه با دختر بزرگش آسوده ،که ذاتی شبیه مادرش داشت به خا نه آیدا ریختند مهناز خانم برای نپاشیدن زندگی آیسان(خواهر آیدا) تمام مشکلات ودعوا را از گور آیدا می دانست آیسان به راحتی خودش را کنار کشید.آسوده (دختر فرح) صبح زود، بدون هیچ سرو صدای وارد خا نه مهناز خانم شد، جر وبحث شان بالا گرفت –چرا؟ با ابروی ما بازی کردید، همه فامیل قراربود اونروز برای بله برون جمع شوندو شما همه چی رو بهم زدید.
آیدارا هل داد سرش به کمد خورد ، مهنازخانم از حال رفت آیدا چند روزی توی اتاقی زندانی بود ؛ شکور در پی شکایت از آسوده شدبوی شکایت به مشام آسوده که رسید دست بوس بهمن خان پدر آیدا شد که غلط کرده،تااز گناهش بگذرند قید شکایت را زدند ولی فرح تابلورا دست به دست به همسایه ها نشان می داد ؛می گفت این راخواستگار خریده ،وایراد دخترم چی بود که پشیمون شدند.
با این اتفاقات، خانم فرامرزی(مادر وحید) بیشتر به جادوی آیدا و وحید ترغیب می شد،قبل ما جرای فرح، وحید نرم شده بودولی این دعوا همه چیز رابدتر کرد....آیدا هنوز دنبال سحر و جادو بود – گفتم: چرا این همه پول حروم سحرو دعانویس می کنی؟ وحید ارزشش را نداره ،چیزی نگفت... نگو،چیزدیگری بینشان بود من خبر نداشتم وو زبانش اون لحظه ها لال می شدهم
* * * *
قبض موبایل آیدا زیاد شده بود باید واریز می کرد سراغم آمد چندتا النگو دستش بود- گفت: می خوام نصف قیمت بفروشم – گفتم: باشه، فقط همش روندارم بدم ، صد تومان صد تومان ازم می گرفت تارسید به400هزار تومان –گفتم: ببین آیدا ،پولی ندارم بدم ،خودتم می دونی این پولها مال من نیست.
تصمیم گرفتم ،النگوهاراقیمت کنم داخل زرگری شدم - ببخشد آقا این ها را وزن می کنید دستش گرفت- گفت : خانم اینها که بدل هستند
- آخه شماره دارند
– باشه هرچی شماره داشته باشه قرار نیست طلا باشه .سرخ شدم درموردمن چی فکرکرد لابد النگوها را دزدیدم آمدم بیرون ، توی خیابان اشک هام هر عابری را به خود جلب کرده بود به زنگ هام جواب نمی داد بعد،چندبار گوشی را برداشت- دادزدم تو ،درمورد من چی فکر کردی؟ پولامو آماده کن دارم میام، رسیدم دم درشان ،خودش انتظار داشت من زنگ در را بزنم خودش در را بازکرد -گفتم: بهم کلک میزنی، من بهت اعتماد کردم، با داد وگریه می گفتم پولام را بده – گفت: تروخدا یه کم آروم ،الان همه می شنوند
- بذار بفهمند چه دزدی هستی، از سرو صدای ما جرا دست مادرش آمد–گفت: موقعه دادن پول ما،خبرداربودیم الان اومدی سروصدامی کنی ؟- گفتم: بهش اعتماد کردم ازم سوء استفاده کرد چه بدی بهش کرده بودم،؛ ظهر مهناز خانم خانه مان آمد،النگوهای بظاهر طلا روگرفت و رفت ، وای خدا !!؟؟چرا باید از سادگیم هر بلای سرم بیاد هر کثافتی ازم سوء استفاده کند، دیگه رابطه ما بهم خورد منتظربودم پولم را بده دوستیم را خاتمه بدم، ..جریان را آیدا به مسعود گفته بود من تا حالا ایشان راندیده بودم فقط از آیدا تعریفش را شنیده بودم سی ساله، توی کرمان، چند سالی کارمند(شیلات) بود بعد منتقل شده بودشماره من را آیدا داده بود پیام زد - عقل وشعور نداشتی ، خودت باعث این اتفاقات شدی –گفتم: حق دارید فقط پولامو بده نه من نه اون (آیدا). * * *
عید سال 90 هم از راه رسید، هنوز آیدا پولم را نداده بود ، تهدیدش می کردم به پدرش خواهم گفت، چندروزازعید گذشته بود به خونه مان آمد- گفت :بیا این200هزار تومنو داییم داد و این50هزار هم عیدی خودم
– بقیش روکی میدی؟
- اونارو هم پس میدم
– باشه چنددروزم صبرمی کنم....به همراهم پیامک آمد، که پول دستت رسید دایی آیدام؛ -گفتم: آره، ولی همش نیست
- بابت حرف اون روزم ازتون معذرت میخوام خواهرم (مهناز) طلاها را عوض کرده و این چندتا، النگوی بدل را توی کمد گذاشته بود . من ساده هم باور کردم آخرخریت بودم ، مسعودخان هوای آیدا را بیشتراز دایی های دیگرش داشت بعضی وقتها بهم پیام میداد که آیدا چرا جواب نمیده ومن مجبور می شدم برم خونشان ،که دائیت کارت دارد و کم کم رابطه من و آیداخوب شد ومثل سا بق همه حسرت می خوردند.
* * * *
چند روزی از تعطیلات نوروزمی گذشت، مسعود بهم پیام دادکه در مورد دوستش نظرم رابدهم،باهم همکلاس هم خانه بودند، مهدی تمام خانواده و فامیلش را توی زلزله بم از دست داده بود، مسعود بعد از زلزله انتقالی گرفت ومهدی راهم به شهر تبریز آورد، اززمان دانشگاه هردو همکارودوست بودندمسعود شد برادرو دوست و همه کس مهدی .هرجا می رفت مهدی رو باخودش می برد در جواب پیام مسعودخان نمی دانستم چه بگویم، -می گفتم: مگه منودیده شاید ازم خوشش نیاد؟
-گفت: قبلا خواهرزاده هام رادر نظر داشتم آرزو، آیسان که ازدواج کردندوآیدا هم با وحید در تماسه
-گفتم: درمورد خونوادم چیزی میدونه؟جواب نداد... بخاطر تنهایی هام قبول کردم که مدتی باهم در تماس باشیم، مسعود خان همان لحظه که من جواب دادم- گفت: خانمم داشت صلوات می فرستاد که نظر شما مثبت باشه وخداروشکرقبول کردید....
بعد از خداحافظی پیامکی ازمسعود خان. تلفنم زنگ خورد آیدا بود- گفتم: مگه منودیده؟
-گفت: آره
– کی، کجا؟
-گفت :یادته ،عاشورا بود اومدم دنبالت تا بریم دنبال دسته ها
– خب، یادم آمد،آیدا آنروز آمده بود پیشم - گفت: دلم گرفته، بیا بریم دسته ها رونگاه کنیم
-گفتم باشه،
- گفت :آرایشم کن شال سبزتم بپوش... زمستان بودپالتو تنم کردم به احترام امام حسین یه ذره آرایش کردم رفتیم خیابان ،آیدا باموبایلش حرف میزد آن موقعه با وحید رابطه اش بهم نخورده بود- گفتم کیه؟
- گفت :وحیدهست، خیابان ها خلوت بود، همه دسته هارفته بودند،چندقدمی دورتر از ما وحید هم بود بعد غیبش زد و ما هم به خانه برگشتیم -آیدا گفت: همون موقعه یه بنزسفید رد شد ونگاهت کردند دائیم ومهدی بودند
- گفتم: چرا من ندیدم؟
-حتی اونا فکر کردند تو شناختیشون و ازمن پرسیدند که جریان رو بهت گفته بودم ، به داییم گفتم ، توبی خبربودی،
-پس اینطور! دعواش کردم چرابهم نگفتی
– گفت:از این طرف ترسیدم بگم و مهدی نپسنده ،بیشتر دلخور می شدی!!؟؟؟
* * * * * *
مسعود خان از طرف اداره، سمینا ری داشت ، مهدی نیزدر این سفر همراهش بود، راهی آنتالیای ترکیه شدند، بعداز یک هفته باید برمی گشتند ،توی راه فرودگاه تصادفی رخ می دهد مسعود وزینب (همسرمسعودو هستی دخترش ) طوری شان نشد، ولی ضربه بسر مهدی می خورد حدوددو ماهی توی ترکیه کما بود، مسعود باید برمی گشت ایران، تا از حسابش پول برداشته و برای عمل مهدی خودش را برساند....
بعد،سه ماه بهوش میاد حال و اوضاع زیاد خوبی نداشت باید ایران برمی گشتند؟ مهدی جز مسعود کسی را نداشت وتمام دارائیش راموقعه ورود به ایران ثبت و ضبط کرده بودند ......توی یکی از بیمارستانهای تبریز بستری شد، ساعت هشت شب بود چند روزی از بستری مهدی می گذشت از شماره مسعود پیام آمد -سلام بخشی هستم، ببخشیدکه مزاحم میشم، فهمیدم دوست مسعودهست، سلام دادم
- گفت: من زندگیمو مدیون داداش مسعودم که نجاتم داد
-گفتم :میتونم راحت باشم
–آره گلم،حتما ، مادرم دکتر داخلی ومعده بود پدرم فرماندارواستاد دانشگاه وخواهر پرپرشده 7سالم توی زلزله بم فوت کردند واگه قبولم کنی، چراغ خونم بشی تاعمر مدیونت میشم
– گفتم :از من و زندگیم چیزی می دونید ؟....-گفت: آره، حتی خواهرت خونه ای نداشته باشه حاضرم بدم، ازقبل خواهرآیدا ،خیلی ازشما تعریف کرده بود بجدم قسم وقتی دیدمت احساس کردم همون نیمه گمشدمی که دنبالشم، خواهر آیدا وقتی از مادرت تعریف می کرد چجورزنی بود گریه اش گرفت خدا رحمتش کنه...
هرموقعه وقت پیدا می کرد پیام می دادهنوز توی بیمارستان بستری بود حاج آقا حاجی می گفتم فقط از طریق پیامک درتماس بودیم یه شب گفت: چرا حاج آقامیگی؟
- گفتم: مگه مکه نرفتی
- گفت :بله، یه بار مکه دو بار کربلا دو بارسوریه ،عزیزم قول میدم اولین روز نامزدیمون بریم پاپوس آقا امام رضا ،دوره نامزدی بریم کربلا،فردای عروسیمون بریم ماه عسل مکه،اینها شعار نیست بروح خواهر پرپرشده ام.
* * * *
12اردیبهشت بود ساعت 11 صبح باید عمل می رفت - پیام زد: گلم دارم میرم عمل دعاکن...شروع کردم به خواندن قرآن و دعا.
چند روزی از مهدی خبری نشد گوشی دست مسعود خان بود پیام می دادم بهوش نیومد
- می گفت: نه خواهرم بالای تختش براش قران می خونم..... دوهفته سپری شد، کلاس داشتم ، دوستم مریم یواشکی-گفت: خواستگار، برات پیداشده، کلاس آشپزی می رفتم مربی مان -گفت :ترومورد خوبی دونستم معرفی کردم،
صبح فرداش، توی کلاس بودم خواهر خواستگارآمدتوی اتاقی حرف زدیم- گفت: برادرم کارمند اداره راه آهن هست، توچند سالته؟ –گفتم: 25 سالمه
- گفت: پس دوسال ازبهرام کوچکتری ، حرف ها که تموم شدبعداز ظهر قراربراین شدآقا بهرام دم کلاس بیاد همدیگررا ببینیم، معصومه خانم، خواهر بهرام آمد کلاس دنبالم ، بهرام بیرون بود از کنارم رد شد قد بلند،باموهای یک طرفه ، باسیبلی که داشت توجهم را جلب نکرد قرارشد جوابم را از طریق مریم و مادرش بهش انتقال بدهم.خداحافظی کردند ومنم داخل کلاس شدم مریم ازم پرسید چجور بود؟- گفتم: به دلم ننشت آخه من به یه نفر دیگه، بله دادم،
-گفتند: لگد به بختت نزن، خانواده ای خوبی هستند نمی دانستم چکار کنم؟ توی یکی دوماه به مهدی دلبسته بودم......
خانم مددی، مادر مریم سه روز بعد، ساعت ده صبح زنگ زدکه شماره ام را معصومه خواسته وخیلی هم ازت خوششان آمده، ولی مهدی بود چکار باید می کردم بااینکه نه مهدی رودیده بودم نه صداشوشنیده بودم تنها ازطریق آیدا شناخت داشتم . .... پیام زدم به مسعود خان، - میشه تکلیف منو مشخص کنید خواستگار دارم، پیام زد:
-آرزوی خوشبختی شمارو دارم اگه راضی هستید من حرفی ندارم ، ازاین حرفش دلم گرفت نق زدنام به آیدا شروع شد که مسخره شما نیستم هرجور خواستید، تصمیم بگیرید...... خانم مددی شماره را داده بود،قرارشد به خانه زنگ بزنند.....نزدیک ظهر بود تلفن زنگ زد خودش بود- گفت: جوابتون چی شد؟
- گفتم: والاه شاید استخدام بشم برم شهرستان، برادرتون میتونه همراهم بشه
- نه نمیشه،....... دعای خوشبختی برای خودش و برادرش کردم گوشی را گذاشتم.
* * * * *

از عمل مهدی یه ماه می گذشت ، تازه بهوش آمده بود.- آیدا پیشم آمد- گفت: از دایی وزنداییم اولین چیزی که بابغض وچشای پر، پرسید ه، مینو ازدواج کرده وداییم زده زیر خنده ؛ .....ساعت نه شب بود پیام آمد،مهدی بودخوشحال شدم بهوش آمده، -گفتم: چرا اونحرفو ازمسعود خان پرسیدید؟
-گفت:خواب دیدم خواستگار داشتی ودو دل بودی ولی دلت بامن بود براهمین گلم، میشه ازت خواهشی کنم
- گفتم: بفرمایئد،-میشه چادر سرکنی،
- گفتم: من که حجابم کامله، آخه براچی ؟
-گفت: می ترسم تروازدست بدم؛........
قبول کردم، از ان روزچادری شدم، دل خوشیم پیامکهاش بود، بهم می گفت فکش شکسته، حرف زدن براش سخت هست منم بی چون و چرا قبول می کردم. بدون هیچ انتظاری ، کاش میمردم و زیاد اصرار می کردم تا رنگ صداش را می شنیدم!!! عجب عشقی بود ،ندیده ونشناخته ،عاشق بشی ومن شدم.
* * * *
یکی از شبهای بهاری بود ، سید مهدی برام تعریف کرد- مهربرون آیدا بود مهرماه رفتیم خونشون، عاقد می خواست صیغشونوبخونه امید وآیدا خوشحال بودند امید،پسر دوست بهمن خان بود داروسازی خوانده بود آقای طلایی پدر امیدمغازه داشت .یهو در باز وحیدوارد هال شد با چشمای پر اشک ، بدون اینکه کسی رو ببینه رو به آیدا کرد- گفت: هم به من قول ازدواج دادی، هم به این پسر، آیدا انگار منتظر همین لحظه بودانگشترو از دستش در آوردو رفت توی اتاق،امید بابغض ،-گفت: حلالت نمی کنم خانم و آقای طلایی ناراحت مجلس رو ترک کردند بزور وحید را بیرون بردند ،مسعود تا علاقه شدید وحید به آیدا را دید راه فرارشون راجور کردو آیدا هم از در پشتی بیرون رفت ،راهی خا نه مسعود شدند ،غیبت آیدا را توی خونه متوجه شدند مسعود گفت: خودم پیداشون می کنم.
مهدی ومسعود سمت تبریز راه افتادند،مسعودتوی راه به خانواده آیدا زنگ زد که آیدرا پیدا کرده و چند روزی خونشان می برد، خانواده وحیدهم خبر دارشدند فردا دم غروب به سمت خا نه مسعود حرکت کردند وقرار براین شد که وحید و آیدا صیغه شوند تا موقعیت وحید بهتر شد، رسما خواستگاری کنند،از خانواده آیدا، خواهرش آیسان اصل ماجرا را می دانست و به آیدا زنگ می زد قید صیغه شدن را بزند،.. ..ولی مسعود مسئولیت این صیغه را برعهده گرفته بود، این دو بهم محرم شدند....... همین جوری مات مونده بودم وقتی مهدی، برام تعریف می کرد- گفتم: واقعا راست میگی
- گفت: آره
–گفتم: پس برای همینه آیدا ازسحرودعا دست بر نمی داره، چون صیغه هستند وپدرومادرشم بی خبر.مهدی بقیه رو برام تعریف کرد - گفت:وحید گذاشت خونه داداش و بعد یه ماه اومد دیدنش، آیدا رو در حضور ما می دید حتی قسم خورد تازمانی که عقدش نکرده به آیدا دست نزنه
–گفتم: خب ،بعد چی شد؟
- گفت: ماشینودادم به وحید، رفتند بگردند منم رفتم اتاق دراز کشیدم خواهر وحید(رها) بدنبال شیشه شیردختر خاله اش ،وارد اتاق شد خودموزدم به خواب، کاش این کارونمی کردم زیرچشمی می دیدم چه غلط ها می کرد، یه لحظه دستشو از موهام تا پیشونیم کشید ترس برم داشت که دست نامحرم بهم برخورد از خودم بدم اومدکه چرا چشامو باز نکردم؟
- گفتم: خب جالب شد، قضیه عشق وعاشقیتون کجاکشید ؟
-گفت: چه عشقی توام ؛از فرداش منی که تاحالا گوشیم پیامکهای عاشقانه نداشت زنگ زیاد نمی خورد، دم به دقیقه پیام وزنگ داشت نه می تونستم به داداش مسعود چیزی بگم... مادر وحید، خاله اش و خواهرش پیام پشت پیام بهم میزدند،مادرش(خانم فرامرزی) پیام زد: یاباید دخترموبگیری یا کاری می کنم وحیدوآیدا ازهم دورشوند
- گفتم: پس چکار کردی؟
- هیچی مجبور شدم خطموعوض کردم
–خب بعدش چی؟
- گفت :مادرش شروع بسحرو جادو کرد تارابطه این دو بهم خورد؛ بعداز مدتی خانواده امید قراربود بازبرند خواستگاری، وحید جریانو فهمید سیانور خورد تا پای مرگ رفت خیلی وحشتناک بود از جدم آقا ابوالفضل خواستم کمکش کنه و حتی خانواده آیدا رو،مقصر دونستند و پدر آیدا نزدیک5 میلیون خرج دکترش کرد و اینکار بیشتر باعث شد خونواده وحید راضی به جدایی این دو نفر شوند
- عجب! ماجراهای داشت این آیدا و جریانو ازم قایم کرده بود.
* * * *
ساعت ده ونیم صبح بود سید مهدی بهم پیام داد- گفت: خواب امام زمانو دیدم که آیدا مرده وخوابهای امام زمانم به واقعیت می پیوندند چیزی نگفتم،- گفت: شاید بخندی بگی مگه خدای! باورش کردم،
واقعا راست میگی، چقدر وقت داره؟
- گفت: 40یا 45 روز، تا اون موقعه باید وحید برگرده با هم باشند یا صیغشون باطل گرددبعد از دنیا بره چون اونموقعه دین اش رو به وحید ادا نکرده میمیره
-گفتم :شاید خدا نبردش
–نه خدا چند باری خواسته ببرد ولی هر موقعه بازبهش فرصت داده ولی این بار حتمی هست ، قران می خونم تاوحیدوببینه بعد از دنیا بره....... توفکر خودم باورش سخت بود یاباید اعتقاد پیدا می کردم حرفش راقبول کنم یا منتظر شدم این چند روز از راه برسد-مهدی باز پیام زد : به یه عارف تو قم هست، چشم بصیرت داره ازش خواستم برای خوابم استخاره کنه واون عارف همون حرفارو گفته بود که زیاد عمر نمی کنه گفت قول بده به کسی نگی این خوابم رو...... باورش برام سخت بود -مهدی گفت: بایدکمکش کنی موبایلش وصل شه تا وحید بهش زنگ بزنه
- گفتم: صبح نمی توانم برم بیرون، بهم اصرار کرد حتما برو... روزه بودم حوصله بیرون رفتن رانداشتم پول فیشم من باید می دادم ،به خاطرمهدی ،هر کاری می کردم برای واریز فیش موبایل بعدازظهر تا ساعت4رفتم وزودآمدم......خواب مر گ آیدا بدجور ناراحتم کرده بود براش اشک می ریختم به مهدی پیام زدم کاش فوت نکنه
–گفت:مرگ حقه، این بار نوبت آیداست، آیدا از اول بخت واقبالش این بوداگه شانس داشت پدرو مادرش ول نمی کردند
-گفتم: منظورت چیه؟پدرو مادرش مگه بهمن و مهناز نیستند؟
-گفت :مگه از قضیه آیدا خبر نداری؟
– چه قضیه ای؟.........- پدرومادر آیدا ساواکی بودند بعداز انقلاب فرار می کنند ازبهمن کوچکتره پدر آیدا ، همراه پدرو برادرو مادر آیدا، یه پسربهمن و برادرکوچکترش نیزفرار می کنند
- گفتم: چرا بهمن خان آیدا رو پیش خانوادش نمی فرسته ؟برای آیدا پدرش پول میفرسته؟
-گفت :آقا بهمن نمی گذاشت پول بفرستندو چون آیدا خبری از پدرومادر خودش نداشت می ترسیدندبهش بگن، برای همین نمی تونستند بفرستند،حتی موقعه صیغه شان عکس و فیلمشو داداش برای مادرش ایمیل کرد
–گفتم:پدر ومادرش دیگه سراغ آیدا رونمی گیرند؟
–چرا بیشتر ازهمه مادرش هفته ای ،یکی دو بار زنگ میزنه به داداش، واسه پرسیدن حال آیدا ،آخه مادرش خواهر مسعود میشه؛ مادرش دکتره، پدرشم جراح مغز و اعصاب جزء بهترینها توی دنیاست ،برادرش 4،5سالی از آیدا بزرگتر و اونم چشم پزشک هست
– چرا پدرو مادرش اون موقعه نبردند
–گفت: چون اون موقعه آیدا بشدت مریض بودهمه می گفتند؛ احتمال مردنش زیاده، انگار ماه محرم بودآقا بهمن نذاشت آیدارو ببرند، همون موقعه مادرش به آقا بهمن گفت؛ نذر می کنم دخترم خوبشه، هرسال ماه محرم بهش لباس سیاه بپوشانی
- گفتم: آره هرماه محرم می دیدم لباس سیاه می پوشید،یادمه بهم گفته بود وحید گفته بلوز مشکی چیه، آدم دلش می گیره،دیگه نپوش اونم زیاد نمی پوشید.
** * *
تمام سیستم بدن مهدی بهم ریخته بودهیچ تحرکی نداشت مثل جسم بی تحرک روی تخت بیمارستان بود مسعودخان تمام پس اندازش راخرجش کرده بود بایددست به دامان آقا بهمن می شد، اقا بهمن یه کارخانه شراکتی داشت سهم خودش را می فروشد خرج بیمارستان می کند....بعد عمل ،مهدی فرقی نکرد بهمن خان بدون اصلاع خانواده اش پول داده بود، زیاد عمل به حالش فرقی نداشت.......مهدی چندروزبعد پیام زد: آیدا سیم کارتی نداره، تومال خودتوبده زندایش کار واجب داره ، منم آنقدربهش اعتماد داشتم بخاطر مهدی؛ رفتم سیم کارت را به آیدا دادم -گفتم چکارت داشتند؟
-گفت: زندائیم گفته ،که موقعه تولد مینو، مهدی هرجور شده پیششه..... ولی از آن تولد چند سال گذشت و به قولش عمل نکرد. بگذریم؛ توبحر داستان بریم...... هنوز سیم کارتم دست آیدا بودیه روزصبح دیدم به همراهم یکی از دوستای خوابگاهیم پیام زد، فاطمه بود بچه بوشهر،تعجب کردم ، زنگ زد-گفت: چرا شماره کارت خودتوندادی؟
- چی میگی ؟چیشده فاطی؛
–به اسم آیدا سرمست ، ازم پول خواسته که؛پدرم مریضه، منم فکر کردم تویی
–نه فاطی سیم کارت دست دوستمه
- گفت :ببین از بچه های دیگه بازکلاهبرداری نکرده، صبح زود با عصبانیت رفتم طرف خانه شان خواب بود،از سروصدام بیدارشد مادرش گفت :
-تروخدا آروم باش ،همه خواب هستند،رفتم اتاق سراسیمه از جاش بلند شد انگار مامور دیده باشد رنگش مثل گچ سفید شد؛-چراباید ازم سواستفاده کنی ؟زودپول مردم رومیدی، شماره کارت می گیرم واریز کنی..... از فاطی عذر خواهی کردم – گفتم: که قراره پولتوبده خبرت میکنم......
چندروز گذشت ،بیرون یکی از بچه های شرکت را دیدم آقای صفری؛ سلام داد- گفت: 60 تومن به حسابت اومد ، اگه پول باز لازمه تقدیم کنم خشکم زد –گفتم: آقای صفری، من کی ازشما پول گرفتم؟ باردومم باشه، شماره مهدی رانشان داد وشماره حساب به اسم آیدا –گفتم: خطم دست خودم نیست،
- گفت: میرم شکایت کنم داییم کارمند فرمانداری هست
–تروخدا ؛اینکارونکن اون مریضه ،باعصبانیت و چشمای گریان خودم را خانه ی آیدا رساندم
–گفتم: چرا بامن اینکاروکردی؟ بیابیرون، چنان اشک می ریختم مهناز خانم همه چیز را فهمید داشت ،دنبالش می گشت قایم شده بود، بالاخره توی زیرزمین پیداش کردیه کشیده به آیدا زد -گفت؛ بمیر،چرا نمیمیری؟ آبرومون راهمه جا بردی، آیدا هم کم نیاورد - گفت: بزن بمیرم
-گفتم زود باش به صفری زنگ بزن پولشوبده...اشک ریزان برگشتم خانه، به مهدی پیام زدم:
-که از مردم پول می گیرید با اون دختره ،چرا آبروموبردید، جوابده، تا اینکه جوابداد
-گفت: آروم باش، تعریف کن چیشده؟ بخدامن خبرندارم فقط از شماره باباش پیام زد که به این شماره بفرستم
–مگه نخوندی چی نوشته بود؟ –نه بخدا،
-گفتم: تموم شد همه چی بین ما؛ نمی خوام بسه دیگه، آبروموبردید...... دوتا عکس از مهدی چند وقت پیش آیدا بهم داده بود،نه می دانستم خودشه ؛نه دیده بودمش ،با عصبانیت و گریه پاره اش کردم ظهرشدپیام زد،
- دارم میمیرم تنفس مصنوعی وصل کردند فقط بگو کنارم میمونی یا نه؛ آره یا نه؟اشک امانم نمی داد
- گفتم: آره ،دلم نیامد عکساش را دور بریزم شروع کردم به چسباندن تکه های عکسها ،اشک می ریختم ومی گفتم: -نبایدبمیری،تاعمردارم اونوقت خودم رومقصر خواهم دونست . توی آن وضعیت بزورپیام می داد-گفت: به آیدا بگونماز مولا علی را برام بخونه، باگریه به آیدا زنگ زدم خواهش کردم؛نماز مولا را بخواند ،مهدی پیام زد: وضع آیدا چطوره؟
- گفتم: آیدا بدنش، سست شده سرگیجه داشت وبی حال شده بودبا اصرار من نماز راخوند؛ ده دقیقه گذشت دیدم مهدی پیام زد: دیگه نمی برنم عمل ،چشام پر اشکه خداحاجتم روداد....وای خدای من !! خودم نیزنماز مولا را خوانده بودم... اگر می بردنش عمل ،احتمال زنده بودنش کم بود-گفتم: چرا گفتی نماز مولاروبخونه ؟-گفت: حس کردم یه نفر بهم میگه نماز مولارو بخونه کسی که، مرگشم نزدیکه وآیدا بایدمی خوند، به خیر گذشت مهدی کنارم موند،تنفسش نرمال شد.

آیداپول فاطی و آقای صفری را هنوز واریزنکرده بود زیاد باهاش خوب نبودم......توی گرمای سوزان عصر تابستان آیدا را بازار دیدم –گفتم: پول مردم چیشد؟ سیم کارتمم بده، همراه مادرش بود پول را ازش گرفتم خودم انتقال دادم ومال آقای صفری را قرارشد خودش بده، همان روزم سیم کارتم را ازش گرفتم به سید مهدی گفتم: آیدا ازشماره ام سوء استفاده کرده- گفت: بشکن همین الان ،نمی خواستم بشکنم مجبور کرد اینکار را کردم،...
هرازگاهی مهدی پیام می زد شب بود- گفت: بیاد مادرم، محمدمهدی یا محمد فقط بگو... بهم قول میدی، وقتی بهوش اومدم عملم تموم شد کنارم باشی،
- گفتم: تنهای بیام
-نه گلم ،به راننده آقا بهمن (سعید) میگم.... خوشحال شدم که انتظار به پایان رسید،می توانم ببینمش، محمد وقت عمل داشت،اقابهمن و وکیلش رفته بودند بیمارستان ، تا دارایی محمد به اسم آقا بهمن شود، خدای نکرده،محمد از عمل سالم بیرون نیامد داراییش دست دولت نیفتد،
برای دیدن محمد لحظه شماری می کردم ولی خبری نشد؛ دلم گرفت چرانرفتم؟ حکمت خدا چی بود؟این جور عذابم میداد، گریه کردم بحال خودم، به عشقی که دلم براش پر می زد، دل خوشیم پیامهاوعکسهای پاره وبهم چسبیده شده بود.

از طرف محمد مهدی ماموریت تازه بهم داده شد، که قضیه پدر ومادر واقعی آیدا روطوری بگویم شوک وارد نشود، دنبال فرصت بودم قرا گذاشتم بیاد منزلگاه مان، بعداز چند دقیقه گپ و گفتگو شروع کردم آنچه محمد مهدی گفته بود موبه مو گفتم؛ آیدا به فکر فرو رفت،
- گفت :چطور امکان داره نمیشه؟ آخه! شناسنامم به اسم خودشون گرفتند، آنطور که دوست داشتم باب میلم برام خرید نمی کردند، قضیه خون دادن را تعریف کرد که شک داشتم چرا هیچکدوم از اعضای خانوادم نمی توانستند خون بدهند و هی جواب سربالا می دادند....
آیدا از پدرومادرش نفرت پیداکرد که آنها توی لندن درنازو خوشی هستندومنم اینجا بدون امکانات وآرامش ،
بااینکه آقا بهمن بهش می رسید ولی راضی نبود.....آیدا- گفت: مادرم روبخاطراینکه بهم شیر داده حلالش می کنم پدرم رو ازش نمی گذرم
- گفتم: آیدا باورت میشه، محمدمهدی اینارو توی خواب چندروز پیش دیده بود برام پیامک زده بود، که بادلی شکسته در حسرت دیدنشان از دنیا میره وبدتر ازهمه وحید دلش را می شکند خواب محمد رابراش گفتم
- آیدا گفت: من که الان بهت میگم خبری نداشتم چنین خوابی دیده ، غمگین ازحال و روزخودش بود.
* * * *
مسعود بخاطر فوت یکی از دوستاش قلبش می گیرد باید عمل می کردچون تمام پس اندازش، خرج محمد مهدی شده بودوکسی جزآقا بهمن کمک نکرد ،نزدیک 80میلیونی خرج بیمارستان شد هرکس هر چقدر از دستش آمد کمک کرد حتی آیدا به خاله خودش خواهر مسعود زنگ زد، توی بیمارستان مشهد تکنسین هوشبری بود، چندمیلیونی قرارشد جورکند، همه خودشان را به این ور اون ور می زدند تا پول عمل مسعود خان جورشود، حتی امید وسعید دریغ نکردند...،محمدمهدی بهم پیام زد -خواب دیدم داداش به کمکت نیاز داره ، طوری شده، نتوانستم خودم رانگهدارم
–گفتم: مسعود قلبش گرفته باید عملشه، – چیزی شده راستش رو بگو
-گفتم:فعلا به پول نیاز داره
- تروخداکمکش کن ،هرچندناچیزباشه، شاید جلوی رفتنش رو بگیره، صبح با آیدا رفتیم بانک، یک تومن از پول پدرم توحساب من بود برداشتم و به آیدا دادم قرارشد سعید پول را ببرد ،به آیدا اعتماد داشتم، دنبال پول را نگرفتم که داد یانه؟ آخر جنون عشق در من بود که چیزی را بخاطر محمد نمی دیدم فقط ازطریق پیامک در تماس بودم حتی با سعید راننده بهمن خان، همه چیز آیدا را باور داشتم؟ انگار عشق من به آیدا بستگی داشت .بعد از ظهر از شماره سعید پیامی دریافت کردم که زن مسعود(زینب) راضی نیست پول رابگیرد،- جواب دادم که بهش بگوید الان وقت این حرفا نیست، بعدا بهم پس میدهد.

مسعودعمل شد ولی به هوش نیومد به کما رفت، با شنیدن وضع مسعود،حال محمدمهدی هم بدترشد- پیام زد:حاضرم بمیرم، داداش توی اون وضعیت نباشه، حالش خوب نبودبرای سرش هم ،هر لحظه باید دستگاه وصل می شدبرای هرروزش نزدیک 500هزارتومانی می گرفتند،مسعودهم نبودکمک حالش شود،
-آیدا فرداش زنگ زد: برای فیزیوتراپی محمدمهدی نزدیک یه 800هزارتومنی می خواهند
-گفتم: ازکجابیارم توام شهرستانی،
-گفت بده: اتوبوس بیاره لای کتاب بذار،بامقداری لباس بفرست، بازرفتم سراغ پول بابام، برداشتم وفرستادم واقعا نمی دانستم ،چقدراز حرفای آیدا راست بود،عشق کورم کرده بودانگار عقل نداشتم فقط محمد و آیدا هرچی می گفتند چشم بسته انجام می دادم ، آیدا اکثرا، تبریز بودوقت پیدا می کرد دیدن محمد می رفت؛ من چی ؟ حقم نبود، که ملاقاتش نرم.....قرارشد آیدا رفت بیمارستان ،گوشی خودش را به محمد چند لحظه ای بدهد.....
.بعدازظهر، از شماره آیدا پیام داشتم محمد بود- خواب دیدم گلم، باید با آیدا انجامش بدید- چه خوابی،عزیزدلم؟
- یه جای هست ،که آقاقبری بهش میگن برید برام دعاکنید، دیدم نمک نذر می کنید، شماها میرید نذرم ادا میشه ،
–آخه چه جور باید برم، چه بهانه ای باید به خونه بگم، نمی شه آیدابره، این کاروبکنه
–گفت :عزیزم، اونی که باید دعا کنه توی نه اون، مگه نمی خوای کنار هم باشیم برای خودمون،رسیدن به هم وآینده مون توباید دعاکنی؛ روز یکشنبه من عمل هستم شماباید اونجا باشید،قسمت میدم ازته دل دعا کنید حتی به آیداهم یاد آوری کن از اون روزیک در میان نماز مولا علی روبرام بخونه، حتی وضعش بد میشه با سردردی که خواهدگرفت... .
صبح یکشنبه زدیم بیرون ،به بهانه کلاس و اداره، ساعت 9 رسیدیم به امامزاده، آیدا نماز راخواند بی حال شد یک بارم افتاد، - گفتم: پاشودوباره بخون
–گفت :سرم داره میترکه از درد، الان می خونم،....قرصی خورد و لحظه ای دراز کشید ونماز را از اول شروع کردبه خواندن......عصربه خونه برگشتیم. روزهای یکشنبه و پنجشنبه ،اکثرا امامزاده بودیم یکی دو سال همش توی جاده روزهام را سپری کردم.

محمد را به بیمارستان دیگر باامکانات کامل ترمنتقل دادند. محمدمهدی اوایل خیلی اذیتم می کرد فقط اشکم را درمی آورد باعث دعوامی شد، چند روز بعد انتقالش- گفت :الان به آقا بهمن میگم هر چی خرج کردی بهت بده ،وگوشیوپرت می کنم راحت بشم، همش دنبال بهانه بود، ساعتها می نشستم بخاطرکارهاش، اشک می ریختم،آیدا چندساعت بعدش زنگ زد
- گفت :گوشی بسر پسر نوجوانی افتاده
–خدای من! الان چی میشه؟
– نمیدونم احتمالا پدر پسره شکایت کرده
زینب به آیدا زنگ زده بود و دسته گل محمد را گفته بود ، مسعودهم نبود،پول ازکجا بایدمی

آوردم
پدر پسره هم گیر می داد چرا باید دستگاه به تووصل شده درش بیارید به پسرم وصل کنید........تنها یادگاری که از مادرم به جا مانده بودو نذری بودند،گوشوارهاش بود فروختم به آیدا دادم اونم ازطریق پسرداییش عباس به بیمارستان رساند ومقداری هم عباس گذاشته بود، واقعا نمی دونستم آیدا چکار می کرد؟

تابستان بود توی یکی از روزهای گرم و سوزان، چند روزی محمد خاموش بود،گوشی نداشت نگران حال و روزش بودم، سه روز بعد،ازشماره زینب( زن مسعود) پیام زد :
-احتمالش هست آیدا عاشق پسری بشه،سبزه،با قد متوسط،باید کاری کنی به هم برسند،که موقعه رسیدن به هم،هردو تصادف خواهندکردومی میرند
-گفتم:ما چند باری توی مزار پسری رو دیده بودیم ،آیدا نگاهش معنا دار بود ولی مطمئن نیستم خود پسره باشه،-گفت:مگه سبزه نیست؟-آره،
- پس خودشه ، باید کاری کنی این دو به هم نزدیک بشن ،این دو اونقدر عاشق هم میشندکه هیچ چیز براشون مهم نمی شه ،همه صیغه شان رو می فهمند و آیدا قانونی از وحید جدا میشه
-گفتم: نمیشه، بی خیال ، چطور باید به پسره بگم ازش خواستگاری کنم .با اجبار محمد قبول کردم ،گیر سمج داده بود.
نیمه شعبان شد سرمزار برای ظهور امام زمان شکلات پخش می کردم، منتظربودم ببینمش آنی دیدم، با دبه ای، توی دستش آب برای سنگ قبربرادرش ،رفت بیاره ،موقعه برگشت جلوش را گرفتم :- ببخشید، آقای نوری،
- میتونم، چند،لحظه ،وقت تون رو بگیرم
–بفرمایید
- شما دوستم رودیدین فکرمی کنم به هم علاقه دارید،نگذاشت حرفام تمام شود
-گفت :نه خانم، این جور نیست،.... راهش راگرفت ورفت. زنگ های پی در پی آیدا هم اعصابم کرده بودبه چه کارهای منو وادارکرده بودند؛ -جواب دادم : خواستگاری نشد
– وای چرا؟
- نمیدونم، فقط شرمندگی برای من ماند.....هرموقعه سر خاک می دیدمش سرم را پا یین می انداختم و خنده ام می گرفت، اونم تبسم میزد.



تمام تلاشم ،این بود،بروم ملاقاتش، ولی نمی شد، دلم می گرفت ، عذاب می کشیدم -می گفتم؛ چرا نمی خوای بیام دیدنت؛ چیزی نداشت برای گفتن ،فقط این راگفت : اگه ناراحت ونگرانت می کنم ببخش.
اکثرا با آیدا بیرون بودیم، یا بخاطر رفتن پیش دعانویس، یا بخا طر الافی، هر موقعه بیرون بودیم مثل روزهای قبلی یا از این پاساژ به اون پاساژ می رفتیم و یا بستنی می خوردیم ، ولی آن روز، برای محمد روزه گرفته بودم، تلفن آیدا زنگ خورد زن دایی ، زینبش بود به آیدا گفته بود، بدن و ستون فقرات ومهره های محمدمی تواند حرکت کند، وای! قبلش نمی دانستم فلج وبی حرکته ، وقتی شنیدم بغض کردم هم ناراحت، و هم خوشحال که روز ه ام قبول شد.
رسیدم خانه، به محمد پیام زدم چرا از حالت من را خبر دار نکرده بودی ،-گفت :گلم ،بخاطر روزه تو وآقا بهمن بود اونم ،امروز روزه گرفته بود، گلم نمی خوام فلج بشم هر حرفی همه دلشان خواست بهت بزنند،خداکمک کرد بدنم با دعای تو حرکت میکنه

بهترین ماه سال از راه رسید،ماه رمضان........ محمد پیام زد- گفت: یه خواب عارفانه دیدم، که تووآیدا، توی مسجد، شب قدر گریه دارید می کنید، باگریه جوشن کبیرمی خونید، هرچی از خداهم میخواهید بهتون میده....... بهترین شبهای هرکسی از راه رسید ،شب قدر، ساعت 11 شب به سمت مسجد محله، راه افتادیم بعداز سخنرانی و مراسم، نوبت جوشن کبیر بود، موقعه خواندن جوشن کبیر چنان ازته دل اشکم می ریختم که صدای گریه ام راهمه می شنیدند، که بدجوری مشکل دارم یکی ازمیان جمعیت -گفت :خیلی ازته دل اشک می ریختی؛ خدا حاجتت رو بده ،
تمام اشکهام برای محمدمهدی وخانواده ام بود، برای سلامتی شان و بیشتر فکر وذهنم محمد بود .... شب بیاد ماندنی بود محمد چند روزبعد پیام زد وخبرمهمی داد- گفت: نمی دونستم خدا به این زودی حاجتم رومیده
-گفتم :خداروشکر، محمد بهترشدی؟
- گفت: آره گلم ، دعاتون قبول شد ... اما برای عمل سرومغزش به دکتر مطمئن نیازداشت.

سیم کارت امید،همان خواستگار آیدا، دست محمدمهدی بودبا آن شماره، بهم پیام می زد حرفمان شد بدون هیچ دلیلی، به بها نه قهر، جوابم را نداد دیدم چند دقیقه بعد پیام آمد؛ -خواهر چیزی شده ، که سید گوشی روبهم داد،انگار حا لش خوب نیست –گفتم: نه آقا امید، همش دعوامی کنه دنبال بها نه هست ، خواهش می کنم بهش بده گوشیو،
-گفت :فعلا حا لش خوب نیست باشه میدم، منتظر بودم ، پیامی از محمد گوشیم را بصدا در بیارد، نزدیک ظهر بود پیام باز ازامید بود،
- گفت: سید گفته خانم تنابنده، انگار دچار مشکل شدند، اگه در خواست کمک از شما کرد بهش کمک کنید
-گفتم :مادر آیدار رومیگین
- نه زن آقا مسعود
–چه کمکی آخه ؟دیگر چیزی نگفت ............ چند روز از پیامک امید می گذشت که زینب زن دایی آیدا بهم پیام زد بااینکه تنها تماس ما از طریق پیامک بود، واقعا بعضی موقعه شک داشتم به همه چیز،ولی بخاطر محمدسکوت می کردم، چون دوستش داشتم مثل کرو کورها بودم نفهمیده و نپرسیده هر حرفی را قبول داشتم مقصرم خودم بودم
-زینب بهم گفت: حامله هستم ،تقریبا دو ماهمه ،توی رحمم تومور هست باید بچه رو سقط کنم و هر چه زودترباید عمل کنم – پس سریعتر عمل کنید چقدر لازم دارید ؟
-گفت: از زندگی خسته شدم مسعود وداداش مهدی هم بااین حالم ،تنهام گذاشتند ، نزدیک 800هزار تومن عملم میشه،این خانم را اصلا ندیده بودم به حرف امید، شایدم کس دیگه، چون صدای امیدهم را نشنیده بودم... کمکش کردم شماره کارت داد مال آیدا، دست زنداییش بودواریز کردم، قسم داد به کسی نگویم، عشق دیوانه ام کرده بود، هیچی رانمی دیدم که واقعا! این خانم زن دایی آیداهست یا کس دیگه؟
عمل کرد منم به کسی تا چند روز چیزی نگفتم ......انگار بعدعمل، چون زیاد سرپا بود حالش طی چند روزه، بازبد شد،محمد از طریق پیامک مشکل این خانم را پرسید،گفتم: بعدا میگم ولی پیش نیامد تا همه چیز را تعریف کنم.

سردرد محمد هر روز بدتر می شد، اگر دستگاه وصل نبود کما میرفت برای عمل سرش ،به دکتر مطمئن نیاز داشت توی فکرش اون دکتر پدر آیدا، جراح مغزواعصاب توی لندن بود تنها راهش راضی کردن آیدا بود، تا به پدرش صحبت کند که محمدمهدی رومنتقل کنند به لندن، ........... می گفتم: تروخدا حال محمدمهدی، داره بدتر میشه بمیره حلالت نمی کنم بهم می گفت: نمیتونم به کسی زنگ بزنم که باعث این حال و وضعیتم هستند....
قبلش، آیدا نزدیک یک ماه خا نه خواهرش آیسان شیراز بود ،......آرمان (برادر آیدا)،هم بعداز چند روز هم برای سیاحت ،هم به بهانه ای دیدن آیدا به شیراز می رسد، آیدا موقعه دیدن برادرش حتی بزور دست بهش میدهد
چندباری آرمان موقعه حرف زدن با مادرش گوشی رابه آیدا می دهدحتی آرمان گوشی را دمگوش آیدامی گذارد،آیدا حرف نمی زند، نفرتی توی دلش بود، شایدم حق داشت ........
موقعه بدرقه آرمان فرا رسید، شماره تماسی به آیدا می دهد، تا هر موقعه احساس کمک کرد زنگ بزند،...
ساعت چهار صبح راهی فرودگاه برای بدرقه آرمان شدند، و بعداز چند روز هم آیدا به دیارش برگشت

فکرو ذهنم محمد بود هزاربارم می شد بازقربون ،صدقه آیدا می رفتم تا کاری برای محمد بکند –می گفتم: خواهش می کنم برو به پدرت زنگ بزن، محمد داره میمیره خسته شدم ، نمی بخشمت ، با دیدن اشکا م دلش به رحم آمد ......باهم رفتیم مخابرات ، من بیرون بودم به آرمان زنگ زد، شماره آیدا را گرفته بود ،که فعلا دکتر کشور دیگری برای عمل رفته، زنگ میزنم شمارتومیدم؟-
منتظر زنگ دکترشدیم، چند روز بعد، دکتر یعنی پدرش زنگ زد - آیدا بهم گفت :که همون اصالتش روداشت، لهجه ترکی هنوزم با خودش بود، آیدا قضیه محمد را گفته بود که باید عمل شود و دکتر مطمئن فقط ایشان را سراغ داشته ، قرار شد با دکترهای تبریزکه آشنا ودوستانش بودند هماهنگ شده که محمدمهدی رو در اسرع وقت بفرستند،خارج


آبان سال 91 بود ، لحظه رفتن محمد رسید من ومحمدمهدی قرار گذاشتیم این بار ملاقاتش بروم، لحظه شماری می کردم زودتر ببینمش، خودشم خوشحال بود
-گفت :به دکترم گفتم، نامزدم میا د ملاقا تم،
شاید با ورش سخت باشه، به حالم گریه کنید نمی دانم، چقدر باید عذاب می کشیدم فردا قراربود برم بیمارستان دیدنش ،ولی یهوبهم پیام زد -گفت: بایدمنتقل بشم، شاید بگی بهانه میارم ونمی خوام ببینمت، ناراحت شدم اشک می ریختم
- گفتم: چرا؟ اینقدر بها نه میا ری باشه، نخواستیم بیاییم........بعد از چند دقیقه آیدا زنگ زد:
- گفت: زنداییم میگه، فقط برای یکشنبه بلیط هست اگه الان نره، می مونه یه هفته ای دیگه، و محمد نمی خواد بره... داشتم گریه می کردم چرا ؟آخه تاکی؟ بایدعذاب بکشم قطع کردم به محمد پیام زدم:
– توحق نداری، یه هفته عقب بندازی باید بری؛..................اول باید به کرج منتقل می شد صبح فرداش بهم پیام زد
- گفت: می خوام باهم عهد ببند یم، منتظرم بمونی – مگه چند ماه میری؟
-عمل مغزه ،شوخی بردار نیست که عزیزمن،کمه کمش شش ماه شاید طول بکشه ،قول بده روی عهدمون میمونی واگه موقعیت خوب پیداشد ازدواج کن ، داشتم اشک می ریختم
–گفتم:شش ماه، یه لحظه سرم گیج رفت ،از پله ها افتادم، پام سر خورد،
- گفت: بخاطر تو،دارم میرم شش ماه شد الان چندسال................ ، و من هنوزم منتظر، انتظار سخت تر از عاشق شد نه


چندهفته، از رفتنن محمد مهدی می گذشت گوشیشم خاموش بود خبری ازش نداشتم تا اینکه، بعداز مدتها بهم پیام آمد ؛ -گلم خوبی ، گوشیم آنتن نمی داد، زنداداش( زن مسعود خان ) به آقا حسین (دکتر )زنگ زد؛آقا حسین، بهش گفت ؛از تبریز جلوی خط روباز کردند
خوشحال شدم ............................-عزیزداشتم دق می کردم ،از نگرانی
- گلم، کسی نبود بدرقه ام کنه اززیر قرآن ردم کنه ؟ نه خانواده ام بود، نه زن داداش، ونه اینکه تو،تا رسید نم فقط اشک ریختم ......... من همون لحظه، برای تنهای محمد، به حالش ،اشک ریختم دلم گرفت، چرا باید اینجوری میرفت خدایا! چرا نگذاشتی باهاش برم ،توی دلم گفتم واشک ریختم. اینم سرنوشت من بود، باید عذاب می کشیدم و کارم فقط اشک بود

پول لازم داشتیم، باید از ایران براش داروفرستاده میشد من ساده ،فکر می کردم رفت خارج ،مشکلاتم تمام شد که همه چیز آنجا مجهزترو کامله،با خیال راحت برای آمدنش منتظر باشم، درحالی که اول مشکلات بود، آیدا بهم گفت: حلقه ی نامزدی وحیدروهنوزدارم ، می برم بفروشم ،زرگر آشنا هست،
عصر فروخت- گفت: 400هزار تومن شد به حساب ریختم، منکه باهاش نبودم باورش کردم، کارم از اینور، اونور گدایی پول و قرض کردن بود، تا شرکت ، دارو را بفرستد. محمد توی خارج بهم پیام زد:
- احتمالاٌ وحید از آیدا حلقه اش رو بخواهد،اونم بایدپس بده ،اگه نده وحید بدجوری لج میکنه به جون همه خواهد افتاد
-گفتم: حلقه ای در کارنیست، آیدا راست و دروغش رو که نمی دونم گفت فروووخته
- وای خدای من باید کاری کرد ؟؟؟ ا حمد، برادر امید،خواستگار آیدا ، بدون اینکه امید بفهمد دلباخته آیدا شده بود، دانشجوی پزشکی بود، ا حمد را از بچگی عموش بزرگ کرده بود چون صاحب فرزندی نمی شدند ،محمد پیام زد :
-گفت باید به احمد بگم، حلقه ای جور کنه...... طی تماسهای که محمد با ا حمداز طریق پیامک داشت قرارشد احمد بره پیش وحید.........حرفای بین وحید و ا حمد طی میشه ،ولی ا حمد از اتفاقات افتاده ،حرفی نمی زند ...
من نگران بودم که وحید حلقه رابخواهد، آیدا ازکجا بیارد؟
- محمد پیام زد: دیگه فایده نداره به احمد پیام دادم گفته ؛ آیدا لیاقت هیچ پسری رو نداره ....از آن لحظه ،احمد قید آیدارا برای همیشه زد....... ولی و حید پی حلقه بودآیدا هی امروزو فردا می کرد باشه حلقه رو پس میدم ، وحید فروش حلقه را فهمیده بود، با خواهش های آیدا ،قرارشد وحیدم حلقه آیدا را پس نده. و قید انگشتر را بزند.....


محمد توی خارج به دارو نیاز داشت آیدا بهم گفت: پدرش (دکتر)گفته؛ چشای محمد بزور میبینه باید زودتر عمل بشه
-چکار باید بکنم؟ از کجا پول بیارم،زیاد جواب پیامهای محمد مهدی را نمی دادم کاری از دستم برنمی آمد بهم پیام زد:
- اگه کور بشم مقصر تویی، اونوقت چجوری خودتو می بخشی ، موبایل رو میا رم جلوی چشام تا پیام بدم .....
دلم گرفت توی این فکر بودم فقط پول وکیل داداشم(علی) 600هزارتومان بود را بردارم، علی برای پرونده زمینش که یکی کلاهبرداری کرده بود، وکیل گرفته بود ولی جواب علی را چی باید میدادم، به آیدا گفتم زن داییش زنگ زد جریان پول علی را به محمد بگه، خودش بهم جواب نمی داد یا خاموش بود ؟ قرار بر این شد از عا رفی بخواهد استخاره کند وعارف گفته بود که باید عجله در کا ر باشد وگرنه دیگر فایده نخواهد داشت .......با خودم کلنجار رفتم اگر ندم کور شود چی ؟ از اینور به علی چی بگویم، نمی دانستم چکار کنم ،...........محمد دو روز بعد بهم گفت : نگران نباش پول وکیل جور میشه ...
ریختم پول را به حساب آیدا ....روز اول یک بهانه برای واریز نکردن به حساب وکیل ،برای علی آوردم روز دوم گفتم؛توی بانک تا ظهر منتظر شدم شبکه قطع بود، گریه می کردم ، وای خدای من ،از کجا بیا رم؟ با محمد هم بدشدم چرا مجبورم کرد پول رابریزم ........ تنها چیزی که بفکرم خطور کرد مدتی پیش وام قرض الحسنه باچندتا از خانم ها وآشناها توی محله، گذاشته بودیم ولی هنوز نوبت من دوماهی مونده بود، دست به دامن پری شدم مسئول وام ،گریه و زاری کردم، بایکی از خانم ها حرف زدقرارشد نوبت وامش را به من بدهد، بعد دوماه به جای نوبت من ، آن خا نم اشنای پری بردارد و قبولم کرده بود......... من باخیال راحت رفتم واریز کردم بخیر گذشت اون روز لعنتی هم

هر چند روز باید پولوجور می کردیم تا داروی دیگری فرستاده می شد، حال محمد بدتر میشد- گفتم : نباید بمیری چرا بامن اینکارو میکنی؟
-پیام زد: ازت ممنونم دیگه حتی نفسم برنمیاد؛کاری از دستم جز دعا کردن برنمیاد بروخوش با ش برو شیرینم ،من به آینده تو خوشبینم.برو که الهی خوشبخت بشی مثل من درد جدایی نکشی نوشه جونت همه بی کسی هام بروخوشبخت بشی. اگه رفتی، اگه تنها موندم، برو خوشبخت بشی، اگه تو خاطرهات جاموندم، بروخوشبخت بشی ،نوشه جونم که همش دلتنگتم، اگه تنهام، اگه بی کسم نگران من نباش ،کاش میشد بادلم می ساختی ،توهنوز دل منو نشناختی، کاش مثل قبل عاشق بودی با اینکه حالو روزم گریه داره نگرانم نباش .......... پراز اندوه و غصه بود پیامش ، می خواندم و اشک می ریختم چکار کنم؟ ،فردابعداز ظهر پیامی آیدا برام فرستاد:
-سلام دارم دق می کنم، از درد میمیرم بخدا، به روح همه عزیزانم ،تموم زندگیمه مینو، هستی منه، من بخاطر مینو، بخاطر آبروش که از این همه نگرانشم چیزیش نشه، از عمق وجودم دوستش دارم تروخدا مواظبش باش، کمکم کنید تا معنی واقعی خوشبختی وزندگی روکنارش بچشم.
-گفتم: اینا چیه؟ -
آیدا گفت: محمد فرستاده،... بیشتر اشک ریختم داغون شدم حال خودمم بدتر از محمد بود ،همش توی فکروغصه جور کردن پول بودم ،عشقی که نه می توانستم به خانواده ام بگم، فقط توخودم می ریختم
چند روز بعد محمدبا حال وخیمش پیام زد-تروبقرآن، تروجون دایی مسعودم، تحمل کن بخدا مینو خودش رو به آب وآتیش میزنه کمکت کنه ،اگه اینطور برید،اون یه عمر با سرکوفت زندگی می کنه شما خیالت راحته، که دیگه میرید ولی اون چی ،آخه به چه گناهی ؟؟! اگه میرید پس اونم ببرید، نذارید از غصه وسرکوفت ،عذاب بکشه به روح ما درتون تحمل کنید تا ما پولوجور کنیم. گفت ؛ اینها پیامهای آیداست .
اشکهام مجال جواب دادن نمیداد....... نمی دانم، چجوری جورشد پول ،ساعت ها توی اتا ق می نشستم و اشک می ریختم به حال خودم به تنهای محمد.....آیدا از دوست، آشنا بقول خودش قرض گرفت من که کنارش نبودم ،کی داده؟ کی کمک کرده؟ خودمم از پول پدرم و علی مقداری برداشتم، دیگر پس اندازی نداشتم، مجبورا دست به پول علی دراز کردم که توی حساب من از روی اعتماد گذاشته بود فکرو ذهنم این بود اگر خواست از کجا بیارم، چه جوابی دارم.هی گیر می دادم ،کاش نمی گذاشتم بری خارج ،فکر کردم بری خیالم راحته، بدترهم شد همش پول از کجا بیارم ، بحثمون شد
-گفت :اگه اینطور میخوای تنهام بذاری با شه ،میرم به جدم قسم، همه کسم بودی عاشقتم ،خدا مادر وحید رو ذلیل کنه که جادو روتازه کرد نمی تونم نفس بکشم ،..........گوشیم را خاموش کردم به خانه زنگ زد، روشن کردم پیام پشت پیام، با گریه نوشتم- بگوچکار کنم؟ خودت باعث شدی
- گفت: برو به آیدا بگونماز بخونه ،..........سریع رفتم سراغ آیدا،
- تروخدا محمد داره میمیره زود نماز بخون- گفت :باشه الان میخونم ......
هنوز دارونرسیده بود منم کارم فقط گریه بود، محمد فرداش پیام زد- گفت :از خدا، فقط باتو بودن رومی خواستم آیا خواسته زیادی بود، که اجلش رو فرستاده هر لحظه منو ببره، کسی هم کمکم نکرد، توی این دنیا همش بی کس بودم دلم داغون بود ولی فکر می کردم به تومیرسم چراغ امیدم روشن خواهد شد، اگه تحمل کنم نهایتش تا صبح دوام بیارم
- گفتم : تو نباید بمیری گناه من چی بود تروخدا دوام بیار
- گفت: هر پنجشنبه برام قرآن وفاتحه بخون ،..............داغون تر شدم
-تروخدا تحمل کن ،تاداروبهت برسه ،.............. زینب خانم توی بدبختی و درد و غصه هام بود پیام زد- گفت : اگه مسعود ومن نبودیم از دخترم مثل دختر خودت مراقبت کن
-گفتم: خوب میشید، نگران نباش کنار دخترت می مونی ، دلم برای زینب هم می سوخت
صبح ساعت 11 محمد با آن حالش پیام زد: خواب زنداداش رودیدم دستشوبسوی من دراز کرده بود، کمک می خواست من نمی تونستم کاری کنم گریه می کردم
- گفتم :از کجا بیارم کمکش کنم... یهونتونستم جلوی زبونم روبگیرم،300هزارتومن علی دستمه ولی نمی تونم، در ضمن با این پول عمل نمی کنند
- امید تو،از دست نده ،مطمئن باش قول شرف میدم 300هزارتومنو بریزی ،جدم همه چیزوحل خواهدکرد زنداداش ازمن واجبتره ، شاید دست اونوبگیریم ،خدا هم دست منوبگیره تو300روبده اون عمل شه حداقل کم وکمش، تا یه سال پیش دخترش بمونه
- گفتم :جواب علی روچی بدم نمی تونم ،بی خیالشو... .....ولی محمد ول کن نبود حتی باهام دعواکرد ، عصر هم آیدا زنگ زد- گفت: حال زن داییم ،روز به روز بدتر میشه ، شاید زیاد دوام نیاره
با اصرارهای محمد مهدی فردا بعداز ظهرش ، رفتیم بانک انتقال دادیم در همون لحظه پیامی به آیدا آمد که آیدا زود باش حالش بده، من که ندیدم پیام را که دختر عموش بود؟ آیدا بهم گفت؛ قرارشد بقیه پول رادختر عموهاش توی تبریز جورکنند حرفی نزدم
مدتی حال زینب وخیم بود ازش بیخبربودم ،از آیدا جویای احوالش بودم ...
- می گفت احتمال داره ، زن داییم بمیره ولی با شیمی درمانی شاید چندسالی زنده بمونه حتی بچه اش هم سا لمه ،تعجب کردم -واقعا راست میگی ،آیدامگه میشه،
- گفت: دکترها گفتند اگرتا دو سالگی بچه دوام بیاره زنده خواهد موند.....نمی دانستم چیرا پی گیر هیچ چیزی نمی شدم واقعا تاسف باید به حال من خورد آدم اینقدر نسنجیده تصمیم بگیردهمه چیز آیدا را قبول کند،من که تنها تماسم با مسعود خان ،زنش حتی محمد مهدی پیامکی بود،و نقل قول های آیدا بود که تا چه حد ش راسته ، ولی عشق تمام وجودم را گرفته بود تا مرز ناکجا آباد، می خواست ببرد و طاقت من بخاطر محمد ،تا چه حدی بود، ریسمان عشق ،توی گردن بود ومن اسب رام شده بودم که لگامم دست آیدا و محمد بود.
بعد اتفاقات فرح ، آیدا اکثرا خونه عمه اش پلاس بودتا دختر عمه اش اختر،برای آشتی وحید و آیدا میانجیگری کند،اختر دختری لاغر بور وذاتی پلید داشت باعث جدایی دو عروسشان شده بود،ازبس حسودوبد صفت بود فقط خودش می خواست بهترینها را داشته باشه و راستی این ضرب المثل جاش اینجا صدق می کردچوب خدا صدا ندارداختربایک مردی دوست بود ، هنگام بیرون رفتن ،مامورها شک کرده و دستگیرمی کنند،آن مرد، توی دادگاه اعتراف می کند که این اختر بود مجبورم می کردبیرون بریم و این هم تمام اسمس هاش، همه چیزبه ضرراختر تمام شد،چند ماهی هم براش زندان بریدند، ولی با وسیقه آزاد شد....


آیدا آمد پیشم گفت: برادربزرگ اختر(فرزاد) گوشی وبیرون رفتن را برای اختر منع کرده، اگه گوشی داری گناه داره، بدم بهش -گفتم :فقط زودتر پسش بدیا ،ما ل بابامه ،قبول کرد هر وقت لازم داشتم، برگرداند...
از دادن گوشی مدتی گذشت .نزدیک ظهر بود شماره ناشناس زنگ زد- الو، من اختر دختر عمه آیدا هستم
-گفتم: بله، بفرمایید........ تعجب کردم شماره ام دست این چکار میکرد؟
- گفت :آیدا به شما طلا داده تا بفروشید،
– نه ،دروغ گفته
– انگشتر خواهرم رو دزدیده ،حتی ازداداشمم 150هزار تومنی پول دستی گرفته ......
قطع کردم اعصا بم خراب شد ،دم ظهر رفتم سراغ آیدا ،-گفتم: ببین دختر عمه ات شمارمو از کجا داره ،توانگشترشونو دزدیدی
– آیداگفت :گاهی گوشیم دستش بود لابد از فرصت استفاده کرده شماره تورابرداشته، دروغ میگه، انگشترشون کجابود ؟خواهرش زهرا با یه پسر تهرانی دوست بوده انگشتر پسره رافروختند، پسره زهرا رو نمی خوادو انگشترش را پس می خواد، ازاین طریق می خواهندپول از پدرم بگیرند
-نمیدونم فامیل توئه دیگه؟

زمستان و سردیش با رسیدن یلدا، خودش را نمایان کرد ، دو روز به شب یلدا مانده بود برف می بارید ، رفتم پیش آید- گفتم: گوشی چی شد ،گرفتی از دختر عمه ات (اختر)
-زنگ زدم ،جواب نمیده، ماما نم بیاد از تبریز، میفرستم بگیره؟ شماره خانه اختررااز آیدا گرفتم .... زنگ زدم و خودم را معرفی کردم - گفتم: گوشی که آیدا بهت داده ما ل منه پس بده؟ باچه بی شرمی گفت:
-کدوم گوشی، بیجا کرده یه گوشی خراب بود، اونموقعه شکست ،داشت اعصابم خراب میشد ، حرفای رکیکی بزبان آورد منم هرچی لایقش بود اسمس زدم
–گفتم: آبروتومیبرم، حرف خیلی زشتی زد، بد دهن بود، بدتراز ذاتش ، پلید بود- گفتم :خداموها تم مثل دندونات سفید کنه خدا جوابتو بده ، حرفاش آتیشم زد نمی توانستم از قید گوشی بگذرم....... بعداز ظهر ساعت سه بود بهم پیام، دادند از شماره آن دختر (اختر) بود
- نوشته بود من خونه نیستم عصربرمی گردم بروخونه از خواهرم بگیر.....من ساده باور کردم، دریغ از اینکه همه این حرفا، نقشه هست ،چه نقشه ای برام کشیده بودند، کاش آن روز هیچوقت نمی رسید به آیداگفتم؛ آن احمق نیز برای راحتی کارش وسط چند نفر گرگ آدم نما انداخت
بعدازظهر با آیداسوار تاکسی شدیم ، رسیدیم ،آیداخودش راقا یم کرد،تنها رفتم، برادراختر بیرون داشت ماشین می شست... آیفون را زدم خواهرش زهرا -گفت :بیاتوبزوربردحیاط
-گفتم: کار دارم، گوشیوبدین برم، یهوی اخترومادرش خودشان را نشان دادند، هلم دادن افتادم روی برفها ،وای خیلی ساده ام گول آیدا ،فامیلش را خوردم برادرش (سالار)از سروصدا آمد حیاط -گفتم : ببینید خواهرومادرت چه بلای سرم اوردند گوشیموبدید؛اختر خواست لبم رازخمی کند دستش که رفت توی دهنم ،چنان زیر دندونام انگشتش راگا زگرفتم ناچار دستش رابیرون کشید و داد زد ،برادرش کشیده ی خواباند زیرگوش اختر، برادر آیدا شکور هم خبردارشد داخل آمد، با چشمای گریان - گفتم :این حقم نبود اینجور بکشونند خرابشون، و هل بدند بخورم زمین .... حرفی نداشت و باهم سوارماشین سالارشدیم خواهرش زهرا و شکور هم بودند.....
آمدم خانه با چه وضعی ، کاش میمردم اینجور خوار نمیشدم به آیدا زنگ زدم –گفتم: ببین چه بلای سرم آوردی؟-گوشی را مادرش برداشت
- گفت :برای چی رفتی اونجا بیچاره ؟
نشستم زار زار اشک ریختم شب یلدا بود زهرمار شد برام ، دو سه روز با انواع شماره مزاحمم می شدند، به پدر گفتم تا پی گیر مزاحمها بشود، آیدا یکی از شمارها را شناخت –گفت: این شماره خواهر زاده اختر(پدرام ) هستش
بابام مزاحم را تهدید کرد که هرجور شده پیدات می کنیم؟..........
شب جمعه بودآیدا زنگ زدخونواده اخترخانه شان هستند یجوری خودم را برسانم . بابام آمد منم ناراحت، شام نخورده ،همه چیز را تعریف کردم که مزاحم ازطرف فامیل آیداهست و آن روز چنین بلاهای سرم آوردند بابام
- گفت باشه، نشونشون میدم داخل خانه شدیم وقتی مارا دیدند رنگشان سفید شد، آن اخترومادرش متحیر شدند، چه جورما خبر دار شدیم .... خودشان را انداختن بغلم، تا آشتی کنند مادرش با بی حیای- گفت: منم مثل مادرت
- گفتم خدانکنه ،توجای مادرم باشی بلاهای که سرم آوردید یادم نرفته که؟
نمی دانستم زندگیم به آن اختر، از آن روز گره خورده بود، دلم برای خودم می سوخت.
دنبال فرصت بودم ،تلافی کنم شماره اش راکه داشتم قرار شد با آیدا پخش کنیم همون جور که اختر شماره من را به اینوآن داده بود توی چندتا برگه نوشتیم اختر نمدی ، اختر خوشگله. دو سه روز بعد آیدا خبر دارشدکه کسی ازفامیل های اختر، انگار ما را دیدند، که دو نفر بود
-گفتم :خب حالا چی شده؟ ثابت کنند که ما بودیم
-گفت :می ترسم
-ترس نداره ،هیچ کاری نمی تونند بکنند؟ قضیه را به محمد تعریف کردم ، شب یلدا چه بلاهای سرم آوردند- گفت: حقته،نمی تونستی بزنی؟
- تکوتنها چکار می کردم ؟
-گفت :لاغره بهم پیشنهاد دوستی داده بود،توی عروسی برادر آیدا (شکور)
-گفتم :اخترومیگی ؛شرمم نمی کنه به چی خودش مینازه ، به آبروی از دست رفته اش یا بنظر خودش خوشگلیش
- محمد مهدی گفت به میمونی ش می نازه....
واقعا آن روز نحس، قیافه واقعی اخترو دیدم شبیه روح بود و مادرش انگار قیافه سگ داشت.

نزدیک های عید نوروز بود محمد گفت :احتمالاٌ اونا (اختر) دست پیش بگیرند باید تو وآیدا، زودتر دست به کار بشید،
رفتم سراغ مهناز خانم (مادر آیدا) -گفتم :من که از چیزی خبر ندارم برای چی کاسه ،کوزه سرمن باید بشکنه ؟..... فرداش بامهناز خانم رفتیم خانه اختر ؛ رسیدیم دم درشان، باترس وارد خانه شدیم ،برادرش فرزاد، خانه بودکه اختر از آن حساب می برد -گفتم :با ترس اومدم این پسر خواهرت (پدرام ) مزاحمم می شد فحش میداد؛ برای چی همه جا ،جار زدید کار منه در ضمن شماره منوکی پخش کرده؛گوشی بابامم که ندادید، اختر خواست بطرفم ،هجوم بیاره، فرزاد بادسته جارو برقی ،افتاد دنبالش، رفت توی اتاق دادو جیغ زد.
مادر پدرام خواهر بزرگ اختر-گفت :الان توواختر بهم شک دارید تومیگی اون پخش کرده ،بهتره مدتی سیم کارتت رو خاموش کنی کسی از آشناهامون دیده بود دودختر پخش می کرد ما به آیدا شک کردیم.
-فرزاد(برادر اختر) گفت: پول گوشیت چقدر میشه؟
- گفتم دوسال پیش نزدیک صدهزار تومن خریدیم.... صدو پنجاه هزار تومن شمرد و داد، موقعه بیرون اومدن از خا نه، مادر اختر دادزد- ببرید برای جادو خرج کنید ،
-گفتم :من از این کارها بلد نیستم این شماهاید با سحروجادوزندگی می کنید.
-فرزاد دم در بهم گفت :از من می شنوی بهتره دور اون دختره (آیدا) را خط بکشی ودوری کنی
– گفتم : من با اونم کاری ندارم ...... انگار ازآن روز سرنوشتم طوری بود که باید با اختر بجنگم، آخه خدا چرا چنین آدم بد ذاتی را آورد به زندگیم .

یه سالی بود، محمد توی خارج ،برای مداوا رفته بود خاله آیدا( شکوفه ) مدتی پیش قاچاقی راهی خارج شد ودکتر حسین شکوفه را به عنوان دختر خوانده قبولش می کند تا بی هیچ دردسری مقیم آنجا گردد...
آیداعصر به دیدنم آمد -گفت : که اختر به شکوفه زنگ زده گفته؛ شماره دوست آقا مسعود رومیخوام شکوفه هم داده،......
یک روزکه شیفت ،توی بیمارستان بود میره پیش محمد،گفته که شماره ت به اختر دادم
محمد دادزنان گفته بود-تو غلط کردی بدون اجازه من شمارمو به کسی دادی، تو این هیرو ویری دهنش پر از خون شد چون تازه فکش را عمل کرده بود.....
از آن روز زنگ وپیا مهای اختر، مزا حمتا ش برای محمد شروع شد.اعصاب خردکنی وزنگهای پی در پی اختر و اصرار های من ،که چرانمی گوید، نامزددارد ؟کاش لال می شدمسماجت به خرج نمی دادم تا محمد به اختر بگویدبا من در تماسه !....
محمدبهم اسمس زد- گفت :اون دختر عمه آیدا رو چنان ناامید کردم
-چی گفتی ؟
- گفتم :نامزد دارم واسمشم مینو نیست، نفس هست بیهوده تلاش نکن ، ماعقدکردیم، وروز عقدهم باهم رابطه داشتیم
– واقعا اینجور گفتی؟
- اره نفسم، تا یه سالم اشک بریزه تمومی نداره ؟...........
آیدا صبح زود بودبا زنگ بی وقتش از خواب بیدارم کرد،
- گفت: اختر برام خط ونشون کشید که من این رابطه رو جور کردم
- خب توچی گفتی ؟
-گفتم؛ من هیچ تقصیری ندارم ، خودشون دیدند وپسندکردند؛ اختر چنان گریه کرده بود صداش بزور در میومد......
به خیال خودم خوشحال شدم در حالیکه شروع درد سرها، و سحروجادو کردن توسط عجوزه جادوگر بود.
هر لحظه به محمدمهدی پیام میداد قید رابطه اش با من را بزند،خواهش کردم پیامها را برام بفرستد، یکی از آن پیام ها این بود: مینو گداست نمیتونه برات کاری کنه ، زندگیم روبپات می ریزم ، وپیام های دیگرکه با خواندنش داغون شدم- گفتم حرفاشو باور میکنی عزیز؟
- نه فدات بشم ،خاله آیدا (شکوفه) روفرستاد ه بود، که بگه تو 40 سالته ویه بارهم ازدواج کردی و چرتو پرت های زیاد
-توچی گفتی ؟
- گفتم: حتی 70سالشم باشه من می گیرمش ،
-اون اختر، دروغگوست ،حرفاشم شامل خودشه، آخه آیدا مدتی قبل بهم گفت که صیغه پسر عموشه اختر، هنوزم باطل نشده ؛ خودش فکر میکنه چند سالشه ،هم سن منه بیست و چهار پنج سالی و صیغه مردم هست.
آن عجوزه جادوگر( اختر) وارد زندگیم و عشقم شده بود و آن زنیکه فرح هم پای نقشه هاش بود آیدا را مسبب این بلاها میدانستم.

شماره محمد دست دخترهای فرح افتاد، باعث می شدندمحمدمهدی، ماهها گوشیش خاموش باشد ،منم زیاداز حال و روزش خبردار نبود،با آمدن اختر وزنیکه (فرح)زندگیم پراز جادو وطلسم شد .
من وآیدا چندماهی یا حتی یک سال طول می کشید، پول دارو رابه حساب بریزیم؛ دارو آماده ارسال می شد مشکل تازه پیدا می شد، باید ویزا راتمدید می کردیم سخت ترین روزها راداشتم.کاراخترو دخترهای فرح، اسمس زدن به محمد مهدی بود، از من بد میگفتن، طوری که آیدا با پافشاری من می گفت ؛چنین پیامهای دادند، محمد بهم پیامک داد: که دیگه سلام علیکی با اون زنیکه (فرح) نبینم داشته باشی؟
- گفتم چیشده؟
- زنیکه رفته سراغ مادر زن ،داداش که برای دوست مسعود یه دختر خوب سراغ دارم
–منظورش دخترش بود –آره عزیزم
- مادرزینب چی گفته؟
- گفته: اون نامزد داره،
- گفتم :حرفای زنیکه رو در مورد خانواده ام چقدر باور کردی ؟
-گفت: بی خیال شو،به چنین آدمای ارزش نمیدم چه برسه به حرفاش

اختر با بردار آیدا (آرمان) در تماس بود شماره منم ،از طریق آن دست اختر افتاده بود، حتی هر شماره که محمد عوض می کرد آرمان طوری کف دست اختر می گذاشت. چند روزی از این اتفاقات خوب و بد ،می گذشت ،آیدازنگ زد که دکتر حسین گفته؛ آرمان از ایران دختری میخواد اسمشم سانازه،نکند نوه فرح باشد.
–آیدا گفت : دکتر گفته؛آرمان و ساناز توی وان ترکیه قرارگذاشته بودند چند روزی هم با هم بودند
- گفتم: مردم چه روی دارند، لابد توی هتل باهم می خوابیدند. محمد ازآرمان پرسیده بود که از ساناز بپرسد منوآیدا رومی شناسد،
-اونم گفته بود؛ ساناز تا حالا چنین آدمای رو ندیده ونمی شناسه به محمد گفتم :دروغ گفته،دختره نوه فرح هست ،که هرلحظه برات مزاحمت ایجاد می کنند.
محمد،بعد ازفهمیدن قضیه ،هر چقدر باآرمان حرف زد که دل از ساناز بکند،در جوابش گفته بود، به کسی ربط نداره ماهمدیگررومی خواهیم و رابطه اش با محمد هم شکراب شد.
دکتر به آیدا گفته بود با اینکه از ایران خیلی وقته رفتیم ،ولی رسم و رسومها مون یادمان نرفته ،با امید حرف زده و بعداز چندصباحی، تماس و دوستی این دو به پایان رسید.


برای خریدن دارو زینب خا نم توان مقابله با این همه مشکل را نداشت، خودش راکنارکشاند،ازبس تمام دارو ندارشان خرج محمد مهدی شده بود ،خودشم مریض احوال، خانواده اش و خواهرهاش زیاد کمکش نمی کردند،... آیدا از شوهر دختر عموش (کامبیز) خواست مسئولیت خرید دارو را به عهده بگیرد.اما پوزه اختر قوی بود دست کامبیز را تو حنا می گذارد ،و زنش طاهره هم خبر دار شد از خانه بیرونش کرد وحتی به آیدا هم زنگ می زنند چه رابطه ای بین توو کامبیز هست ،فیش واریزی به اسم توهست ،آیدا چیزی به زبان نمی آورد ،زن عموش راهی خانه آیدا می شود تا رو در رو همه چیز را از زبان آیدا بشنود،باز آیدا سکوت اختیار می کند ؛ این سکوت زن عمو را به خواباندن کشیده زیر گوش آیدا، وادار می کند،- آبرومون روبرای چی میبری ؟
کامبیز از ترسش جواب زنگ های آیدا را از آن روز نمی دهد. سیاوش خضری یکی از نقش های این داستان سینه سپر می کند، کارت دارو از کامبیز طی قراری توی تبریز بدست سیاوش می رسد.
آیدا با سیاوش ازطریق شبکه مجازی دوست شده بود، با چشمای عسلی وبیست ساله، دانشجوی کامپیوترسال آخربود واقعا آیدا را دوست داشت ،چندماهی سیاوش همه کارهای دارو را انجام می داد، هرجا آیدا با پسری بود،اختر زودتر از همه کس می فهمید آخر به پا، برای آیدا گذاشته بود دختره برای رسیدن به هدف شومش پای وحیدم به وسط آورد اختر،مادر وحیدرا خانه فرح دعوت می کند ،فرار پدر مادر واقعی آیدا وساواکی بودنشان ، برملا می شود
وحید دیگر هرجور بودمی خواست با آیدا باشد و مادرشم راضی شده بود ، با هر ترفندی می خواستند آیدارو بطرف خودشون بکشانند، اگه با وحید میشد نمازهای محمد مهدی روکی باید میخوند،؟ تمام فکرم درگیر بود، هی توگوش آیدا می خواندم مبادا گول حرفاشون را بخوری، ازکجا تضمینی بودباهاش خوش رفتاری کنند؟-اونم می گفت :آره راست میگی ،روی خوش نشونم نمیدند تلافی همه چی رو درمیارند......برای ترغیب نشدن آیدا بطرف وحید هر کاری می کردم ،تا آنی تصمیم نگیرد. محمد بهم می گفت: آیدا کمبود محبت داره برو از جای براش پالتو بخریند
از کجا،همه قیمت ها گران بود، گفت که جای سراغ ندارم اقساطی بخرم.... رفتیم سراغ برادر دوستم مینا، که پوتیک داشت،بهش قسطی داد، خودم با لباس کهنه می گشتم ولی برای خانم خریدم،

یک سال دیگر هم یواش یواش کوله بارش رو بسته بود، بوی عید میامد، بین من و آیدا دعوای پیش آمد،با گفتن این حرفش که فرح واختر قصد رفتن به خارج پیش محمد را دارند گفتم :هرچی خرج کردم پس بدید اونم به گوش محمد رسانده بود . به محمد پیام دادم ؛ملاقاتی خواهی داشت خوشحال باش خاک برسرمن،آیداهم به طرف وحید بره چکار کنم ؟چقدر ساده ام هر بلای سرم آمد،درجواب پیامکم گفت:
- اون قدر حسودی که فقط خوشبختی خودت رومیخوای.......زار زار اشک ریختم، برای حرفاش،
- گفتم :من که بخاطر توهر کاری می کنم آیدا باوحید باشه، ازدواج کنه، کی برات نماز میخونه؟چنان داغونم کرد حرفاش، آتیشم زد -گفت :به آرمان (برادر آیدا)میگم به دختره (اختر)بگه پولاتوبده
–وای خدای من! به چه روزی افتادم که اون بهم پولای دزدی میداد پولای آن دختره رابه رخ من میکشید ،حقمه باید بکشم .بااشک التماسش کردم آبرومونبر،غلط کردم ببخشید..... محمدمهدی خیلی عوض شده بودانگار سحروجادوهای اختر برای اونم تاثیر گذار بود،هرموقعه اتفاقی می افتاد ؛می گفت :تو آدم بشونیستی ،نمیتونم تحمل کنم،
بیشتر داغون می شدم- گفت : به دکتر گفتم ،بقیه عمل هام بمونه میخوام برگردم.
انگارآمدنش حتمی بودهمه خبردار شدند؛ آیدا نقل وحیدرا گفت؛ سید هم داره برای عروسی میاد، بهتراز این نمی شه. همه خوشحال بودند کارمن فقط گریه بود.....


عید شد محمدگوشیش خاموش بود تنها کسم آیدا بود خبربرام بیاره التماس کردم تروخدا بدکتر (حسین) زنگبزن ،عصر زنگ زد، بهم گفت کلیه محمد خراب شده دارو باید برای عمل کلیه اش از ایران فرستاده بشه به آیدا گفتم؛ تروخدا بگوگوشیشو روشن کنه؟ عصربود بوق خورد گوشی محمد- گفتم قربونت برم چرا خاموشی؟ نمیگی از نگرانی دق میکنم
-گفت :حالم وخیمه دارم میمیرم از درد
.آیدااز خوشحالی اخترگفت؛ که محمد براش پیامزده عشقم باید از اونجا دارو فرستاده بشه وای ،آیدای دهن لق هم بهش گفته از کرج دارو میخریم .....اختر دست به کار می شود آماده به سمت شرکت دارو برای رفتن به شرکت دارو آماده می شود .. . ............از محمد پرسیدم چکار کردی؟
- گفت اشتباهی به او ن دختره پیام زدم وای دارم دیونه میشم،حواس پرتی محمد با ارسال پیامک اختر را به اوج پرواز در آورده بود، بدبخت من چندمیلیونو از کجا بیارم اعتبار ویزا هم تموم شده بود آیدا هرلحظه خبر میدادکه اختر راه افتاده میره کرج ........
بابام زمین علی را فروخته بود پولش دست من بود تا از سودش استفاده کنم هر چند پول زیاد نبود ولی بهتر از هیچی ،و کمک خرجم بود..... هر چقدر اختر نزدیکتر می شد به شرکت دارو من بدبخت تر می شدم ،می خواست مدرک دستش باشد بگه برای این پسر (محمدمهدی) خرج کردم چرا من را نمیگیرد همه مثل من ساده، احمق نبودند که نشناخته ندیده هر کاری براش می کردم به محمدقبلش گفتم استخاره باز کند، اگر بابام پولش را خواست زمین بخرد از کجا بیارم ، استخاره ا ش این بود؛بروح خواهرم به این زودیا پدر زمینی نخواهد خرید وپول جور خواهد شدبه اعتماد حرفش پول را ریختم برای ویزای محمد ؛وای چه روزهای در پی خواهم داشت هر لحظه خودم راقایم می کردم یا همش دروغ تحویل بابام می دادم .خدا اختررا ذلیل کند زندگیم راپر جادو کرده بود.بدترین روزها در انتظارم بود. خودم را آماده هر اتفاقی کرده بودم زخم و زبان های دیگران هم نمک رو زخمم بود، مقصر خودم بودم کاش نمی ریختم، کا ش اعتماد نمی کردم به آن استخاره
رابطه ام با پدرم کم رنگ شده بود بهم اعتمادکرد که همه پولارا دست من داد، توی خانه فقط بحث پول بود کار منم تحویل دروغ............
یک شب زمستانی بود، توی اتاق بودم بابام صدام زد قسمم دادبگوچکار کردی؟ گفتم برای وام گذاشتم ،گفت ؛کدوم بانک تا برم مطمئن بشم مجبور شدم دروغ بزرگ گفتم؛ برای مکه ثبت نام کردم .حالش بدشد؛گفت من که پدرتم چرا دروغ میگی؟ مکه را میخوام چکار ؟سرو سامان دادن شماها برام مهم تره
رفتم اتاق زیر پتویواشکی، اشک ریختم تا صبح بیدار بودم و گریه می کردم لعنت به آیدا وآن دختره زندگیم رانابود کردند.

اواخر بهمن شد روزی که انتظارش را نداشتم از راه رسید علی برادرم پول لازم بود و من با جواب ندادن به زنگ تلفنش بیشتر کلافه اش می کردم ،دست خودم نبود اعصابم نمی کشید حرفی نداشتم بگویم حق داشت بداند پولاش را کجا حیف و میل کرده بودم
بدترین ظهر آن روزم بود،علی به بابام زنگ زد ،دادگوشی رادست من، گفت؛ اگه بیام برات دارم... خط ونشان کشید قطع کردم، انگار من طلبکار بودم دوقورت و نیمم باقی بود بخدا حق داشت گوشی بابا راخاموش کردم چند دقیقه ای گذشت در زدند دوست علی بود گوشی خودش را داددستم پشت خط علی بود-گفت چرا قطع میکنی پولاروچکار کردی؟ می کشمت، فقط نبینمت، گوشی را پس دادم دادم درم بستم ، بازدر کوبیده شد این بار بابام دررا باز کرد گوشی را از دوست علی گرفت مانده بود بین من و علی ، و در جواب به علی گفت که برای حج ثبت نام کردیم. تلفن َقطع شد بحث بین من و بابام اوج گرفت یک آن دیدم فقط کشیده صورتم را به درد آوردو دندان جلوی لق شد منی که تا آن سن و سال از بابام طعم سیلی را نچشیده بودم به خاطر آن آقا خوردم ، بابام گفت برو بمیر، گریه و داد زنان گفتم الان خودم را می کشم بابام طاقت نیاورد من را به داخل اتاق کشاند،خودشم حالش بد شد ترسیدم نکند قلبش بگیرد.اشک می ریخت توی خواب ،بیدارش کردم، باعث همه دردسرهام آیدا بود نمی توانم حتی الانم ببخشم ولی بخاطر عشق ندید ه ام مجبور بودم باهاش کنار بیام.
حال وروزم فقط گریه بودازهر کس وناکس پول می خواستم دو برابرش لیچار و حرف باید می شنیدم،خوب شدن محمد همه روح و جسمم را اشغال کرده بود، خیلی لاغر و نحیف شده بودم استخوانهای گردنم هویدا بود غصه و گریه زندگیم را فرا گرفته بود...
اختر عجوزه ، با نمایش عکس و فیلمهای که از آیدا ووحیدداشت باعث شد سیاوش دیگر علاقه ای برای ادامه دوستی با آیداابراز نکند .سیاوش هم کمک دستمان بود وهم خودش شرکت دارومی رفت . کسی دیگر نبود خرید دارو را به دوش بکشد؟ مدتی گذشت ماهم نگران محمد و دست به کار شدن اختربودیم ....... آیدا بفکرش خطور می کند ازامیر ملکی کمک بگیرد . با خواهرملکی دوست بود و چند باری از مغازه اش خرید کرده بود، من ندیده بودمش، آیدا تمام جریانات را براش تعریف می کند واقع با مرام بود وبا سیاوش قرارگذاشته کارت دارو را می گیرد امیر خودش درگیردوا درمان مادرمریضش بود داشت ولی با این وجود مردانگی کرد و مشکل ما راهم به دوش کشید
امیرملکی فقط با آیدا در تماس بود من فقط رویداد ها را از زبان آیدا،راست و دروغش را نمی دانم می شنیدم.
یک روز لنگ ظهر بوداز آیدا طی تماس تلفنی شماره امیرملکی را خواستم آیدا ایرانسلی بهم داد برای اولین باربود پیامک زدم ،معرفی کردم خودم راخواهش کردم تروخداپولی دم دست دارد،کمک کند ،گفت:
- بجان مادرم ششصدهزارتومن برای داروی مادرم جور کردم ،باشه اونومیریزم حساب .خوشحال شدم حتی به محمدگفتم برای مادرش دعا کند... چند ماهی گذشت انگار مادر امیرملکی قلبش میگیره برای عملش پول لازم داشت ،من بعدا از زبان آیدا شنیدم ؛ که امیر ملکی پولش را رفته از بانک برداشته،خدالعنتش کند نمی بخشمش با چه زحمتی آن پول را جور کرده بودیم خدای من باز برگشتیم سرجای اول به آیدا گفتم:
- چرا بهم نگفتی لااقل براش از اینور اونور جور کنیم زدم زیر گریه امیر ملکی را نفرین می کردم .. چند ماه طول می کشید تا آن دومیلیون برداشته شده جورشود انگار برکت پول از بین رفته بود
.مدتی از امیر خبری نشد درگیر کارهای مادرش بود چند روز گذشته بود که آیدا خبر زنگ زدن ملکی را دادکه گفته؛ با اینکه خواهرمو ندیدم همش توی خواب نفرینم می کرد از حال مادرش جویا شدم
- گفت زمین گیر شده ناراحتشدم، مقصر خود امیر ملکی بود باچه مصیبتی آن پول جور شده بود و بدون اطلاع من برداشته بود
من برای شرکت مهندسی عمرانی کار می کردم از طرف اداره با چند نفر،شرکت زده بودیم...
زمستان سال نودو دو بود شرکت برای بچه ها طرح داده بودکه کروکی و نقشه می کشیدیم هر کس ،بعد برداشتن سهم خود درصد شرکت ها راهم باید می پرداخت نیجه تلاش منم نهصد هزار تومنی می شد، درصد شرکت را ندادم بی توجه به عواقب کارم همهش راریختم برای حساب دارو یا ویزا ؛ بعدچندماهی باید سهم شرکت واریز می شد. ازشرکت علیپور و حتی خودشم با تماس های مکررشان اعصابم را بهم ریخته بودند جواب نمی دادم علیپورم هر لحظه گزارش می رساند به اداره ..
بی اعتنا به همه رویداد های پیش آمده ،به درخواست مدیر شرکتمان خان رضایی مدتی رفتم تعاونی روستائیان ، هر جا بودم این شرکت علیپور هم بود اسمش زهرا بود باهاش دوست شدم شماره هم را گرفتیم لازم شد صبح ها برای پیاده روی باهم هماهنگ شویم از نامزدش بهم می گفت ؛ که مشکل صمد حل بشه میره خواستگاری زهرا . تا حدودی یکی دو ماه صمیمی شدیم.
هنوز پول به حد نصاب نرسیده بود آیدا یک گونی نخود از خانه شان کش رفته بود و امیر ملکی با آیدا هماهنگ می شود شبانه، از در پارکینک بردارد ببرد منکه ندیدم واقعا گونی نخود در کار بود یانه؟؟؟گفته های آیدا بود.
پول هنوز کامل نشده بود دست به دامن زهرا هم شده بودم خاک برسرمن. شصت هزار تومان چه بلاهای سرم نیاورد موقعه برگشت از تعاونی ، زهرا از حسابش برداشت و داد، امیرملکی توی کرج بود هی پیامک؛ خواهرم عجله کن اگه چندروزه جور نشه دو میلیونی میاد روی ویزا،تنهای چکار می توانستم بکنم آیدا هم مدتی ازش خبر دار نبودم
.عید شد هنوز نوبت امیر نشده بود، لفت می داد یک بار کارت بانکی را شکست گفته بودند؛ بروکارت جدید بگیر،به منم پیام می داد تروخداکاری کنید باز زهرا جلوی چشمم آمد کاش چشام را می بستم و پیام ها را نمی دیدم زهرا تهران بود التماس زهرا کردم برای فردا لازمه کمکم کن کارتت پیشت نیست درجواب ،پیامک می داد نه،،
ساعت سه صبح شد و اشک می ریختم و به زهرا پیام میدادم و کمک می خواستم نا امیدی وجودم را گرفته بود توی حالت خواب و بیداری بودم صدای پیامک بیدارم کرد نزدیک صبح بود، زهرا بود:
- گفت: شماره کارت بده، خوشحا ل شدم
- گفتم :خوشبختشی برات دو رکعت نماز پامیشم بخونم
- گفت: از کس دیگه گرفتم زود فقط پس بده
-گفتم :باشه جمع می کنم نصف نصف میدم .امیرملکی هم با پیامک هاش به هول و وله انداخته بود تا ده صبح رفتم واریز کردم، زهرا صد و پنجاه هزار تومانی ریخته بود، به خیال خودم پول جور شد نفس راحت کشیدم نگو ادامه داشت.امیر میاد کارت بکشد می بیند باز کم هست، دیوانه می شدم خسته شده بودم تا کی باید ذره ذره پول جمع کنم از مردم گدایی کنم ، این باراز سودا خواستم کمکم کند یکی از بچه های شرکت بود،
- گفت: آدرس خونتونو بده
- گفتم :خونه نیستم بعدازظهر میام بیرون ساعت چهار منتظرتم، قبول کرد بیچاره ،با همسرش سر موقعه آمد سیصد هزار تومن داد و رفتند منم رفتم از این بانک به آن بانک التماس این و آن کنم انتقال بدهند،- تروخدا آقا مریض دارم این پولو انتقال بدید
خدارا شکر یک جوانی پیدا شد انتقال داد- گفتم :خیر ببینی وبا دویست هزار تومن خودمم پانصد هزار انتقال دادم.
یک هفته از قرض گرفتن نگذشته بود زهرا پیام زد برای پولش.
- گفتم: زهرا جان اگه برای یه هفته میخواستم نمیگرفتم بخدا ندارم باشه پس میدم
-گفت: من بخاطر تو بکسی روانداختم اینجوری میخوای مزدمو بدی دستم نمک نداره . ازش شماره کارت خواستم که ذره ذره جور کنم پنجاه پنجاه واریز کنم باشه جور میکنم ، در جوابم این جور گفت ؛ مگه خورد خورد داده بودم اینطور میخوای پس بدی ؟؟ نداشتم ،خسته شده بودم از هرکس و ناکس حرف می شنیدم دیگر از زهرا خبری نشد
چهاردهم فروردین بودسر و کله یک طلبکار دیگری پیدا شد ، سودا بود پیامکش چنان کوبنده بود؛ پولمومی خوام زود باش بده -گفتم ؛مگه نمی خوام پولتوبدم اینجو میگی، بخدا ندارم صبرکن دستم بیاد پس میدم ؛ ترو مثل خواهرم میدونستم چرا اینجور میگی –گفت: قسط دارم پول لازم دارم هر چه زودتر جورش کن بده؟ چقدر تحقیر چقدر اشک باید می ریختم بخاطر کی که نمی دانستم کیه و توی چه وضعیتیه و بیشترمواقعم خاموش بود، باید بکشم عاشق پیامکی نتیجه اش این بود بکش خودم را سرزنش می کردم.
از زهرا خبری نبود گوشیشم خاموش بود یکی از روزهای اردیبهشت بودزهرا زنگ زد از احوالش پرسیدم و چرا خاموش بود، باگریه
-گفت :بخاطر پولی که برای توجور کردم طرف به سرش زده شکایت کند تروخدا باهاش صحبت کن. شماره طرف را گرفتم و اصرار کرد که خودش بعدا زنگ می زند منم تماسی نداشته باشم . شماره را گرفتم، گوشی بوق خورد کریم کلانی–بله بفرمایید.
–من دوست زهرام؛ گفت شکایت کردین ،اون بخاطر من از شما پول گرفته، منم مریض ومشکل دارم هرموقعه دستم اومد پس میدم، ماجراهای که اتفاق افتاده بود از سیر تا پیازش را برام گفت که بخاطرزهرا تا پای مرگ رفته، توی شهرمان چندتا لات چاقو می زنندو بستری شده بود وقتی زهرا ازش پول خواسته بود شبش امامزاده بود، از بالای کوه به داخل شهر صبح خودش را می رساند توی بانک فقط یک شماره می دهد به مسئول بانک. از تمام گذشته زهرا گفت از خواستگاریش که اول راضی بود بعد بخاطر کس دیگر پا به احساس این آقا گذاشت
-گفت : براش پول واریز می کردم اومدم تهران کار پیدا کردم نزدیکش باشم دیربه دیر می رفتم شهرمون اهواز،
- گفتم: باشه هرکاری از دستم بر بیاد براتونم می کنم ولی زهرا با کس دیگه بود حسی به کریم نداشت هر چقد بازهرا حرف زدم قانع نشد ورابطه مان خراب شد حتی زهرا بخاطر پولش شصت تومان آبرو را توی اداره برد سودا را هم شریک خودش کرده بودقرض گرفتن من را به اداره گزارش داده بودند انگار دادگاهی بود، داغون تر شدم به سودا زنگ زدم چرا بامن اینکاررا کرد مگر پولت را بالا کشیدم در جواب چی داشت که زهرا مجبور کرده بود حتی فکرش این بود بیاد دم درمان-
از حرص ،گفتم: میومد ین مگه، اون مدرک داشت پولودوست پسرش داده بود خدا جوابتونوبده من کم بهت کمک کردم دوستم رافرستادم باهات اومد روستا ،کارهای شرکت را با کمک دوستم روبراه کردی
- گفت :من نمی خواستم برم اداره ،اون منو برد
- گفتم نمیبخشمتون ..... زدم از شرکت بیرون، توی خیابون اشک امانم نمی داد رسیدم خانه، ساعتها اشک ریختم که به چه روزی افتادم هر بلای سرم بیاد. از آن طرفم شرکت علی پور پی پولش بود منم نداشتم بد بیاری پشت سرهم داغون شدم هر حرفی بارم کردند زهرا پام را کشاند اداره.. ...با اشک از اتاق معاون اکبری زدم بیرون
- گفتم :آبروموبردی بحق فاطمه زهرا آبروت بره، هرموقعه یادآن لحظه می افتم اشک یاریم می کند، هیچکس جای من نبود بخاطر محمد هر بلای سرم آمد . زهرا وعلی پور باعث شدند، سهامم را از شرکت ارزان بخرند و اسمم توی شرکت نباشد و از آن روز به بعدهم نرفتم شرکت. بیکار شدم شاگرد خصوصی داشتم آن هم پولش زیاد نبود هشت هزار تومن، ولی بهتر از بیکاری بود هر آنچه دستم میامد می ریختم حساب.


یکی از روزهای خدا بود ، ما هم طبق معمول دنبال جور کردن پول ، آیدا گفت ؛ با بیست یا سی هزار تومان نمی شود کاری از پیش برد،تمام گردو ها و بادام ها توی گونی هست، آخر شب میارم تا صبح زود برای فروش ببریم .می ترسیدم کاسه کوزه ها سر من بشکند،یک شب شد زنگ زد اول همه جا را وارسی کرد کسی بیرون نباشد،گونی ها را کشان کشان آورد،زودی داخل آوردم جای امن گذاشتم ، محمد مهدی ، همه چیزم شده بود،آبروم را گذاشتم پای محمد،کسی که حاضر نبود حتی یک لحظه صدایش را بشنوم،بهانه اش فکش بود،صبح شد آژانس گرفتیم هر مغازه که رفتیم گردوها را می شکستندخرد می شد و بادام ها هم ریز بودند،سیصد هزار تومانی کلش شد،رفتم واریز کردم،چند روز گذشته بود، مادر آیدا آمد سراغم،خبری از گردوها دارم یا نه؟پاسخ دادم
-آیدا بهم گفته بود به یکی از دوستانش که مراسم ترحیم داشتند داده، بهم گفت:آخه این همه
دیگر حرفی نزدم ،آیدا را به خاطر نبودن گردو ها چند روزی توی اتاقی زندانی کرده بودند ،من که واقعیت را از نزدیک نرفتم ببینم گفته های آیدا بود.بعد از چند روز از این دسته گل آیدا،وحید به آیدا خبر داده بود تا برای فسخ صیغه شان بروند ،آیدا برایم تعریف کردکه جمال دوست وحید هم حضور داشت،نمی دانستم، واقعا داشت طلاق می گرفت یا اصلا صیغه ای وجود داشت؟ یا آیدا من راابله فرض کرده بود،
آقای پالیده یکی از کارمند های بانک ،تو جور کردن پول ،کمک حالمان بود، و آیدا باهاش درتماس بود،حساب ما را به عنوان یکی از مشتره های خاص فعال کرده بود که هراز گاهی سودی روی حساب واریز می شد.آیدا طی این مدت بدون فرند بوی بود، فارغ از هر فکری راهی خانه خواهرش آیسان شد،چند روز از سفرش می گذشت که بهم زنگ زد که با پسری از طریق چت آشنا شده ،به اسم مهیار تهرانی،که اگر آیدا عکسی به مهیار بدهد ،او هم سیصد هزارتومن واریز خواهد کرد، نقش من چی بود شماره عکسی بهم داد تا برم به عکاسی ،قبول کردم،
بعد از ظهر بود،پولی هم تو بساطم نبود،جز سه،چهارتومان، رفتم عکاسی،گفت: یک ساعتی طول می کشد آماده شود،خیابان ها را پرسه زدم تا یک ساعت سپری شد....عکس ها را گرفتم و به آیدا زنگ زدم چکار کنم؟
-گفت:فردا قرار میذارم بیاد فلکه حافظ،ازت بگیره،
قبول کردم،برای صبح هماهنگ شدیم ،پسری قد بلند،خوشگل و لاغر اندام، سر قرار آمد بزور زبانش چرخید سلامی داد،و عکس ها را بصورت سه در چهار بود بهش دادم.مهیار طبق قولش آن پول را واریز کرده بود،ذره ذره پول جمع می کردم ،مثل گداها شده بودم. بعد از دو هفته، آیدا از خانه خواهرش برگشت. با مهیار هم تلفنی و هم حضوری در تماس بود،مهیار از دوستیش با آیدا به خاله اش چیزهای گفته بود،تولد مهیار از راه رسید همه فامیل ،دوست ،آشنا جمع بودند،آیدا هم از طرف خاله مهیار دعوت بود اما رفتنش کمی مشکل می شد ،جشن تولد شب برگزار می شد،حیله های آیدا آدم را فریب می دادو رو نمی شد،به بهانه یکی ،دو ساعت پیش من هست ،با آژانس راهی شد،ولی مهنازخانم نیم ساعت نگذشته بود آمد دنبالش ،چی باید می گفتم ،بذارید فرم ها تموم شد میفرستم،به آیدا زنگ زدم و پا پی شدن مادرش را گفتم ،-
گفت: باشه ،الان خودم یه زنگی می زنم،
بعد نیم ساعتی شایدم بیشتر،برگشت و لباس های جشن را عوض کرد و سریع رفت خانه شان.
آیدا و مهیار خوب و خوش بودند،بدون هیچ دغدغه ای، با هم بیرون میرفتند،اما آن روزی فرا رسید که عجوزه جادوگر(اختر)، این ارتباط را باز به نفع خودش تمام کرد،اختر با خاله آیدا قبلا آشنایی داشت،و همه چیز را از زبان خاله آیدا می شنودو شماره مهیاررا با ول خرجی گیر می آورد، تا با جادو مخ مهیار را تعطیل کند،،عاقبت جادو هاش و پیامک های بی موردش، رابطه این دو را کم رنگ می کند،منم اتفاقات پیش آمده را به محمد پیامک زدم ،-گفت:مهیار را باید راضی کنم بیاد خانه، چند ساعتی کنار هم باشند و جای که آیه الکرسی گذاشتم بنشینند، باید مهیار راضی می شد شروع به زدن پیامک کردم که آن دختردروغ میگه،هرچی میخوای بدونی از خودم بپرس،
قرارشد ساعت چهار بعد از ظهر با آیدا سنگ هاشان را باز بکنند ،من نیز به آیدا زنگ زدم که فلان ساعت اینجا باشد،
مهیار آمد حدود یک ساعتی آیدا حق دفاع داشت،انگار حرفای مهیار تمامی نداشت،بعد از خداحافظی شان ، آیدا تعریف کرد
-اختر صیغه را گفته، و فیلمی هم از جشن شان با وحید توی خانه شان انداخته بود،
-گفتم:چقدر بهت هشدار دادم طوری بگرد کسی نبینه، آخرشم همه فهمیدند،
اعصابم را آیدا و کارهاش خراب کرده بود،بخاطر محمد ناز هرکس راباید به دوش می کشیدم،مهیارراشاید برای آمدن محمد لازم می شد،پس حرفاش و نازش را باید می خریدم به دوش.
چند باری به اصرار محمد قبول کردم ،این دو نفرباز با هم باشند ومشکل را حل کنندکه از کجا آب می خورد.پدر مهیاراز عشق پسرش به آیدا،آتو می گیرد،که مهیار واحدهای دانشگاهی را با موفقیت به پایان برساند به خواستگاری می رود.ولی قول پدر مهیار زیاد دوام نیاورد،زنیکه فرح هر آن بااختر در تماس بود،فرح از طریق داماد کارمندش توی بانک،آقای تهرانی (پدر مهیار)راکه باز نشسته بانک بودبه خانه دعوت می کند،از آیدا بد می گویدکه سر آقای تهرانی سوت می کشد و ناراحت منزل را ترک می کنندو مادر مهیار به آیدا گوشزد کرده قید پسرش را نزد از طریق بزرگترها پی گیری می کند.تماس مهیار کمتر شد،اصلاع از فروش زنجیر طلای مهیار،پدرش را سراغ بهمن خان (پدر آیدا)می کشاند که پسرم این مقدار خرج دخترت کرده ،وپدر آیدا برای حفظ آبرو،آن نهصد هزار تومن پول طلا را می پردازد،غائله ختم بخیر شود.
چند ماهی بی خبر از مهیار بودیم،جواب پیامک ها را نمی داد،جزء او کسی نبود،هرازگاهی کمک کند،پیامک می زدم
-تروخدا کمک کن در حقم برادری کن ،حال محمد خوش نیست ،پول کم داریم ،در جواب می گفت:
-کم گدایی کن،برو دنبال کار،پول در بیار
با حرفهاش ساعت ها توی حیاط می نشستم و اشک می ریختم ،این پسرک ،لکنتی را کم داشتم،که این جور سرکوفت بزند،ازش بدم آمده بود- می گفتم : خدا جوابتو بده ،حقمه هر کی از راه نیامده ،بگه گدام ،سر کوفت بزند....
پاییز خزانش را بر دل تنهای من به تصویر کشیده بود، جزء هجران و غصه برام چیزی نداشت
اواخر مهر بود،آیدا نقشه ای ، از آن نقشه هاش طراحی کرده بود، بهم گفت:
-مامانم میره خونه یکی از فامیل ها برای مراسم ترحیم،شاید چند روزی بماند،میخوام دبه های رب را ببریم بفروشیم
-چه جوری میخوای بیاری،اصلا چقدر هستش؟؟؟گفت:
-چند دبه ده کیلویی،یه دبه ی بزرگ بیست ،سی کیلویی،پلاستیک های زیبی و آماده میارم ،راحت بسته بندی کرده ببریم برای فروش.
آیدا مخش برای نقشه های دزدی حرف نداشت،مانده بودم کی می خرید؟؟؟توی بسته های زیب دار رب می ریختیم و بیشتر دردسرها،با من بود،خیلی بدبختی کشیدم ،از این مغازه به آن مغازه می رفتم ،کسی نمی خرید،تا آدرس مغازه فروش رب خانگی را پیدا کردم،چند بسته را فروختم پنج تومانب کیلوی برداشت،جلوی عابر بانک از کسی برای انتقال وجه درخواست می کردم بزور کسی این کار رامی کرد،چند روزی کارم فروش رب بود بایستی زودتر از شرشان راحت می شدیم ،هنوز از خانواده آیدا کسی بو نبرده بود،آیدا بهم می گفت :می ترسم مامانم بیاد ببینه دبه های رب نیست ،یهوی سکته کنه.
به محمد پیامک زده بود،تا آمدن مادرش چجوری قال قضیه را بکند،محمد گفته بود؛باید اروم اروم به مادرت بگی ،یهوی بشنود خوب نیست،
آیدا قبل آمدن مادرش ،نقشه ای طرح می کند،در حیاط را باز می گذارد و آخر شب خودش اتفاقی در را نیمه باز می بیند و داد می زندکه دبه های رب نیست،پدر و برادرش هراسان به بالکن آمده ،آیدا را میخکوب شده کنار در می بینند،
کم کم دزدی را به مهناز خانم می گویند ،مهناز خانم ،بعد رسیدن به منزل ،از همسایه ها پرس جو کرده کسی چیزی ندیده،پسر یکی از همسایه ها ماشینی سر خیابان می بیند چند ساعتی پارک بود ،شک شان به آن ماشین می رود ،نگو دزد از خود خانه هست.

مهیار با جادو های اختر ،رفت که رفت، ولی من زنگ و پیام می زدم ،خواهش و کمک می خواستم ، دریغ از جواب،
آیدا طی چند روز دنبال خبری از مهیار بود صبح با شماره ای پیشم آمد،-گفت:قبلا دست مهیار بوده و شبیه شماره خودشه ولی کسی جواب نمیده.
شماره را گرفتم،زنگ های پی در پی من طرف را وادار به جواب دادن کرد، صدا نا آشنا بود گفت ؛اشتباهی گرفتید .

چند روز گذشت ،آیدا زنگ زد ؛ که مهیار زنگ زده گفته؛ چه خبره هر لحظه پیام و زنگ می زنید، شماره ام دست خودم نیست .
-خب ،چی گفتی؟
- ازش خواهش کردم مقداری پول جور کنه و مهیار گفت که ببینم از دوست و آشنا می تونم چند تومنی قرض بگیرم
امیر ملکی هنوز توی نوبت بود و همش لفت می داد تا پول جور شود ،صبح فردا بود آیدا زنگ زد که مهیار پانصد هزار تومانی به حساب ریخته ، خوشحال شدم از این خبر .محمد پیامک زد مهیار را به طریقی راضی کنم به خانه آرایشگر برود،
مدتی می شد من و آیدا مشتری رعنا خانم بودیم ، زن خوب و آرایشگر ماهری بود، سماجت محمد و مصمم بودنش توی کاری با زور ،ازش زده می شدم ، و همش دعوا را باعث می شد ،گفت:
-همین الان باید بری ،همین که گفتم
با دعوا و غر زدنم به سمت آرایشگاه راه افتادم ،نزدیک محله ما بود ،مشتری داشت منتظر ماندم مشتری حساب کرد و خلوت شدوگفتم:
-رعنا خانم موندم چجوری بگم؛آیدا با پسری نامزده ،خیلی ها سنگ جلوی عشقشان انداختند،چند تا دعا گرفته و برای پسره باید ورد را بخونه و بهش فوت کنه ،فقط اگه مشکلی نیست و راضی هستین بیایند دقایقی کنار هم باشند و این دعاها را بخوردش بده.
رعنا خانم قبول کرد به شرطی که تا قبل رفتن همسرش ، زود از آرایشگاه خارج شده باشند.
قرار شدصبح اول وقت خودم همه جا را وارسی کنم و با رعنا خانم هم هماهنگ شده ،که به عنوان مشتری سر صبحی زنگ خواهم زد ، به آیدا هم گفته بودم مهیار تا ساعت هشت سر کوچه باشد
صبح زود ناچار شدم از خواب نازم زدم زنگ زدم رعنا خانم برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم که دارم آماده میشم بیام ،
سر کوچه رسیدم رعنا خانم پسر کوچکش را به سمت مدرسه راهی می کرد کنارش رسیدم و سلامی دادیم و کلید آرایشگاه را روی قفلی چرخاند و من خداحافظی کردم و برگشتم سمت خانه ، به آیدا هم گفتم که تا ساعت نه بیرون باشند که مبا دا شوهر رعنا خانم ببیندشان دردسر بپا شود.
حول و حوش یازده شد آیدا پیشم آمد گفت:
- مهیار گفته ؛اون اختر معلوم نبود چکار باهاش کرده بود که مطیع اوامر اختر بود و هر چی اختر می گفت انجامش می داد،و حرفای دیگری که بینشان گذشته بود ومن نبایستی سرک می کشیدم

مهیار بخاطر لکنت گرفتگی همیشه غصه می خورد و عذاب می کشید و ضربه می دید شاید مثل من تنها بود شاید این مشکل گوشه گیرش کرده بود ،ولی با بودن آیدا مقداری تغییر کرده بود. هنوز فارغ التحصیل نشده بود پنج سال شده بود تا کارشناسی بگیرد،
آقای تهرانی پدر مهیار ،نگران این بود مبادا پسرش با آیدا دوباره ارتباط داشته ،ناچار می شد اکثرا مهیار را تعقیب می کرد که آیدا باز تور برای مهیار پهن نکرده باشد.

ظهری از همان روزهای تکراری من بود و من خانه خواهرم( ملیحه) بودم ، پیامکی از شماره مهیار دریافت کردم :
-می خواهیم بریم مسافرت ، چند تومنی پول جمع کردم ،میخوام آیدا را ببینم و بهش پولو بدم .
زبان سبز می دهد سر را به باد، به محمد پیامکی دادم ، مهیار چنین گفته ،ولی من نمی توانم برگردم خانه؟در جواب بهم چی گفت حرصم را در میاورد گفت:
باید برگردی، مگه خارج رفتی نمی تونی برگردی!!مهیار باید تو مشت مان باشه؟؟؟
پافشاری محمد و تسلیم شدن من لنگ ظهر مرا به خانه عازم کرد با بابام که برگشتم بعدش به آیدا زنگ زدم که سر ساعت پهار مهیار قرارشده بیاد و دیر نکند.
آیدا زودتر آمد منتظر مهیار ماندیم خبری نبود ،آیدا هم پشت سر هم به مهیار زنگ می زد و او هم رد تماس می زدو یا جواب نمی داد.داشتم کفری می شدم، با خشم بد و بیراه به مهیار می گفتم ؛ بیخود کرد نمی آمد چرا منو به اصرار به خانه کشاند من که مهمان بودم . آیدا هنوز خانه ما بود زنگ می زد برداشت :
-مهیار مرگ من ، بیا خواهش می کنم
گوشی قطع شد،آیدا پکر برگشت و من نیز شروع به زنگ و پیامک به مهیار کردم یا خاموش بود یا رد تماس....
گفتم :نمی خواستی بیایی،برای چی نذاشتی بمونم خونه خواهرم ،غلط کردی ،گمشو...
بعد از یک ساعت پیامکی از مهیار گوشیم را به صدا دراورد
-آبجی ،ببخش بابام پیشم بود ،گیر افتادم
چند دقیقه بعدش آیدا زنگ زد گفت :
-مینو،میدونی چی شده؟مهیار می خواست دور بزنه پارک کنه، یهو باباش سر خیابان پیداش میشه ،مجبور شده با سرعت تمام گاز بده و دور بشه،گفتم:
وای خدای من! اگه موقعه داخل شدن پدرش می دید چه رسوایی به بار میامد
هر چقدر از تدریس خصوصی دستم میامد، بعد از کلاس سریع به حساب واریز می کردم.پول دارو کامل نشده ،اعتبار ویزا به مهر تائید نیاز پیدا می کرد،دیگر رمقی نمانده بود حرف و حدیث پشت سرم، نیامدن محمد ،بی پولی خودم، خواب را ازم گرفته بود،جادو های اختر هم قوز بالا قوز.
طبق گفته های آیدا و امیر ملکی ،محمد عمل کلیه اش به سلامتی تموم شده بود و باید مفاصلش عمل می شد،داروی دیگری باید تزریق می کردند،قیمت آن هم حدود هفت ،هشت میلیونی می شد و اگر نمی توانستیم به موقعه پول را جور کنیم تا چهارده ،پانزده میلیونی هم می رسید.
آیدا فقط با آقای پالیده در تماس بود و پول بیشتر از یکی دو میلیونی اگر بود، توی حساب قرعه کشی می گذاشت ،ومن فقط شنونده اخبار از آیدا بودم راست و دروغش را تشخیص نمی دادم،تمام حواسم جور کردی کسری پول بود،آیدا همه کاره بود منم یک عروسک کوک شده که هرچی محمد و آیدا ساز می زدند می رقصیدم.


آیدا توی عمق نقشه ی جالب تری فرو رفته بود بهم گفت :
- می خوام کاری کنم
- گفتم : خب ،چه کاری ؟ خیر باشه .
- چند روز پیش که خونه خواهرم (آرزو) بودم ،کمد لباس ها را وارسی می کردم ،چشمم به جعبه ی طلا ها افتاد که توی کشوی کمد گذاشته بود،یه فکر بکری دارم ، احتمالا چند روز آینده به خونه مون بیایند،بایستی کلیدها را بر دارم و ببرم کلید ساز ،از روی کلیدها یکی در بیارم ،گفتم :
-مطمئنی درد سر ساز نمی شه،به عواقبش فکر کردی
چیزی نگفت منم بعد از اینکه آیدا نقشه ی ماهرانه اش را طرح کرد به محمد پیامکی دادم از طراحی نقشه آیدا گفتم و نظرش را پرسیدم استخاره خوب آمد این نقشه را عملی کنیم ،گفت:
- ،فقط باید مراقب باشید کسی بوی نبره....

پنجشنبه ،روزی که باید نقشه را مو به مو اجرا می کردم از راه رسیدخواهر آیدا (آرزو) صبح نزدیک ساعت یازده رسیدند،آیدا ترس وجودش را فرا گرفته بود، انگارپا پس کشیده بود،نمی خواست از خانه خواهرش دزدی کند،محمد هم پیامک می داد:
- نذار آیدا پشیمون بشه ،راضیش کن ،احتمال این هست قید برداشتن طلاها را بزند،فقط باید عجله کنید بهترین فرصته
آیدا جواب زنگ ها م را نمی داد،داشتم به حرف محمد می رسیدم ،دو ساعتی از تماس من گذشته بود خودش زنگ زدگفت:
- مینو آرزو و شوهرش الان برای خرید میرند بیرون،من از کیفش دسته کلید ها را برمی دارم فقط زودی باید ببری کلیدساز تا برگشتن شان کلیدها توی کیفش باشه.
گذاشت توی یک پلاستیکی ،زیر درخت کنار خیابان انداخت و گفت:
- مراقب باش کسی بیرون نباشه و سریع کلیدها را برگردونیاااا
دو تا کلید بود،آسمان غروب خودش را به نمایش گذاشته بودکسی هم نبودببرد ناچار بودم خودم ببرم،به چه روزی افتاده بودم ،از این مغازه ی کلید سازی به آن مغازه دیگری رفتم همه بسته بودند یا وسایل لازم برای کپی کلید را نداشتند،آیدا خودش آدرس یکی از کلید سازها را داد،مسیرم را طولانی کردم کلیدساز دورتر از مسیرهای رفتنم بود،رسیدم در مغازه به کلید ساز نشان دادم ،گفت:
-من الان وسایل برای کلید بزرگتر ندارم گفتم:
- تو را خدا کاری کنید؟دانشجوام ،اتاقم قفله،
با سماجت من قبول کرد گفت:
-فردا بیائید با اینکه جمعه هست مغازه را باز می کنم.
قرار شد ساعت ده ،یازده صبح دنبال کلیدها برم،داشتم به زمین و زمان لعنت می فرستادم.
هوا کاملا تاریک شد،آیدا هم با زنگ های مکررش ،اعصابم را بدتر کرده بود و دق و دلی خودم را سرش خالی کردم ،گفت:
- من اصلا نمیخوام طلاها را بردارم،به من چه آخه!!!
گوشی را قطع کرد، پیامک های محمد را هم پشت سر هم دریافت می کردم:
-نذار آیدا پشیمون بشه،حالم خوش نیست، دارو نرسه عمل نکنم،به سرطان منجر میشه،خیلی بدبختم توام خسته شدی...
حرفاش دلم را کباب کرد،ولی تک و تنها این چند میلیون پول را از کجا باید جور می کردم؟
ساعت ده صبح فرداش پیاده به سمت مغازه کلید سازی دوان دوان راه افتادم هنوز آماده نبود،چند دقیقه ای منتظر ماندم ،پولش را دادم و برگشتم آیدا بهم زنگ زدجواب دادم:
-الو ،مینو زیر همان درخت بذاریا،آرزو هنوز سراغ کیفش نرفته .
توی پلاستیک مشکی زیر همان درخت گذاشتم و زنگ زدم که آیدا بردارد.ولی معلوم نبود عواقبش چی خواهدشد؟؟؟
آیدا ترس وجودش را گرفته بود،حق داشت بایستی از خانه خواهرش دزدی می کرد،به شک افتاده بود نمی خواست نقشه را اجرا کند،من هم با پافشاری محمد،قربان صدقه آیدا می رفتم ؛تروخدا،تا اینجا که خوب پیش رفتیم بقیه نقشه را هم به خوبی تمامش کن،آیدا هم به اصرار من قبول می کرد.


دو هفته ی دیگرحلول ماه رمضان ،ماه صفای دل ها فرا می رسید،آرزو اکثرا پنجشنبه ها ،خانه پدریش میامد،روز موعد ما رسید باید نقشه راعملی می کردیم .آیدا لنگظهر بهم زنگ زد گفت:
-فردا آرزو یکی دو ساعت زودتر راه میفته،به جمعه بازار خواهند رفت،دیگه فرصت پیش نمیاد.
آیدا به بهانه غبار روبی مسجد از خانه بیرون زد سوار اتوبوس شد و به مقصد طلاها حرکت کرد،توی راه به خواهرش زنگ می زند که کجا هستند،خواهرش هم می گفت:
-توی ترافیک معطل هستیم
خیالش راحت شد ماشین در بستی گرفت،سر کوچه پیاده شد،چادرش را سر کردکه شناخته نشود،دستکش ها را از کیفش در آوردبه دست کرد مبادا اثر انگشت از خود به جا بگذارد،در را باز کرد وسرش را این طرف و آن طرف چرخاند،خانواده دامادشان(یحیی) از پشت پرده اتفاقی به حیاط دید نزند،کیف شوهر خواهرشم برداشت،سریع از منزل خارج شد،هوا داشت تاریکی خودش را نمایان می کرداتوبوس داشت حرکت می کرد بلیط گرفته ،سوار شد،هنوز نصف راه نرفته اتوبوس خراب شد ،بدشانسی بدتراز این !!
مادر آیدا (مهناز خانم)دم به دقیقه زنگ می زد آیدا کجا مانده؟؟
ساعت نزدیک نه شب بود هنوز نرسیده بود و در جواب زنگ های مادرش می گفت:
-این ها ،دارم میرسم کم مونده،
چند لحظه های آیدا را فقط من می شناختم ،که ساعت ها به طول می کشید،بالاخره اتوبوس با کلی دنگ و فنگ درست شد و آیدا ساعت ده رسید .
توی خانه کیف را وارسی کرد،بهم زنگ زد:
-وای مینو،شناسنامه ها شون توی کیف بود ،لازم شان شد چکار کنند؟ گفتم:
-مگه ندیدی داخل کیف را؟؟
-نه!!فقط خواستم چیزی آورده باشم تا فکرشان منحرف بشه...
صبح شد،گوشواره دزدی خواهرش را آورد تا من ببرم قیمت کنم،و خودش هم دستبند را ببرد.
بدون فاکتور سخت طلافروشی می شد طلای را می خرید ،جای پیدا کردم طلای کهنه شما را خریداریم ،داخل زرگری شدم،گفتم :
مریض دارم ترو خدا،به قیمت مناسب بردارید،با چانه زدن حدود سیصد هزار تومانی خرید،رفتم به حساب واریز کردم.
آیدا دستبند را فردا برای فروش برد،کمی سنگین وزن بود،زرگرپسر جوانی بودقرار شد پس فردا پول دهد،چون شریکش آن روز نبود.
آیدا زنگ زد که این جور گفتند و پولی ندادند،از حرص گفتم:
-آخه چرا دادی واقعا که!!اگر پول را منکر شدند چی ؟گفت:
-نه ،فردا حتما میدند،حس می کنم ارزون هم بردارند دستبد را،مینو،فردا برو ازش بگیر.
-اینم دردسر جدید،آخه به من چه ؟
صبح با آیدا با نق و غر راهی شدم ،مغازه را نشان داد ،خودش برگشت،اصولا من گند کاری های آیدا را باید جمع و جور می کردم ،به خاطر آقا محمد.
داخل شدم ،گفتم :
-دیروز خانمی به برادر شما دستبندی داده ،قرار بر این بود امروز حساب ،کتلب کنید در ضمن شما ارزان برداشتید،مریض داریم ،اگه امکانش هست پس بدید؟ گفت:
-بله ،یادمه،خانمی با عجله اومدند برادرم هم گفته بودند امروز برای تصفیه بیاد،کمی صبر کنید توی راهه،برسه صحبت کنید...
یک ساعتی بیرون مغازه منتظر شدم حالم از آیدا بهم می خورد،به چه کار های وادارم می کرد ،من هم ساده ،مطیع وعاشق چشم بسته بودم.
شریکش بالاخره رسید و دستبند را پس گرفتم و به آیدا زنگ زدم تا دستبند را تحویل بدهم، بعد از یک ربع رسید با عصبانیت دستبند را دادم ، با اخم گفتم :
-بفروش و بریزبه حساب ،لنگ ظهره اینم وضع منه،
برگشتم خانه،نمی دانم واقعا فروخت یا نه؟؟بهم زنگی زد و گفت :
نزدیک یک میلیون ودویست هزار تومانی برداشتند،گفتم :
-الان باز پول کمه ،این بار از کجا و کی دزدی کنم؟؟گفت:
-به امیر ملکی زنگ می زنم، اگه داشت بریزه حساب،چند روز پیش گفته بود به دامادشان کسی بدهی داشته ،قرار بود به خواهر و بچه هاش پولو پس بده .....
منتظر پول امیر ملکی شدیم ولی بدهکار واریز نکرده بود.
دو روز پر از اضطراب و دلشوره سپری شد،آیدا خبرداد که ملکی شش صد هزار تومان را به حساب واریزکرده و بقیه را هم از آقای پالیده خواهش کرده بودحساب را توی قرعه کشی به جریان بندازد.

ماجرای طلاها هنوز لو نرفته بود،مدارک شناسایی آرزو و شوهرش کارما را بدتر کرد،آیدا بدون اینکه چیزی بدانم به محمد پیامکی زده بود،که مینو بایستی ببرد و توی تبریز گم و گورش کند،قبول نکردم ،گفتم:
- نمی توانممممم.
آیدا با دادو دعوا و بیداد گفت:
- شما ها این بلا رو سرم آوردین
- من چکار کنم؟ خودت محتویات کیف را نگاه می کردی ،حواست را جمع می کردی...
پیامک های محمد هم رو اعصابم بود که باید بری،همین که گفتم ،آیدا خودش ببره احتمالش هست کسی ببینه و می فهمند کار آیدا بوده.
با اصرار و سماجت همیشگی محمد و آیدا،صبح زود سوار اتوبوس و راهی مقصد شدم.بعد از دو ساعتی توی ترمینال بودم،پیاده از ترمینال دور شدم نیمکتی پیدا کردم دو رو برم را نظاره کردم ،مبادا کسی موقعه جا گذاشتن مدارک ببیند،آیدا هم پشت سر هم زنگ می زد جوابش را دادم :
- دارم بر می گردم ،کمی دورتر از ترمینال روی نیمکتی جا گذاشتم . گفت:
- چرا نرفتی یه جای دور ،اه ،بیشتر شک می کنند همون دو رو بر گذاشتی ،وای مینو!! گفتم:
- نمی شد ،عجب گیری افتادم به خدا!!!
گوشی را قطع کردم و عازم بدبختی های شهرم شدم که آخرش نامعلوم بود.....


ماه رمضان هم تمام شد آرزو(خواهرآیدا) دعوت به جشنی بود ،سراغ طلاهاش رفت هر چقدر گشت اثری نبود ،حتی از گم شدن مدارک شان تا آن روز چیزی نفهمیده بودند،همه کمد لباس هارا بهم می ریزد شاید لای لباس ها افتاده باشد عرق می کند قلبش به تپش می افتد،همسرش با جیغ ارزو خودش را به اتاق می رساند،به گوشه اتاق زل زده بود شوهرش یحیی هر چقدر آرزو آرزو می کند جوابش را نمی دهدآرزو آنی می افتد ،یحیی سریع به بیمارستان می رساندش ، یکی ،دو روزی به خاطر شوک وارد شده بستری شد و بعداز مرخصی قرار شد آیدا توی خانه خواهرش باشد....

همه ظن و گما ن ها سمت آیدا هست ،اما آیدا منکر همه چیز شده بود.آیدا زنگ زد و گفت :
- خا نواده یحیی (دامادشان) گفتند؛ که از زرگری ها قراره استعلام بگیرند،شاید آیدا بترسد و همه چیز را اقرار کند.
بعد از ظهر فردا آیدا و مادرش به سمت تبریز راهی شدند،همه منزل آرزو جمع بودند تیکه و کنایه می انداختند که آیدا هفته ها خانه آرزو هست و جز او کسی نمی تواند طلاها را برداشته باشد،ناچار مادر آیدا برای دفاع از دخترش ،شروع به صحبت می کند :
- فقط دختر من رفت و آمد داره ،شاید یکی از خودتون بوده....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

محمد نصرتی راد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (12/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/1/1397),مجتبی صمدیار (16/1/1397),محمد نصرتی راد (23/1/1397),مجتبی صمدیار (25/1/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 فروردين 1397 - 13:23

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: بهار رضایی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 فروردين 1397 - 12:09

میشه انتقاد کنم؟ لطفا متن رو یک بار بخونید، خیلی نقطه ابهام داره ،شما نویسنده اید و کاملا میدونید چه چیزی توی ذهنتون هست ولی من به عنوان خواننده متوجه متن نشدم.
یه کم توضیحات بیشتری به داستان اضافه کنید طرح اولیه خوبه ،مطمئنم چیزی که توی ذعن شماست هم خوبه اما سریع نوشته شده ...


@بهار رضایی توسط بهار رضایی Members  ارسال در پنجشنبه 16 فروردين 1397 - 12:20

من این سبک نوشتن رو میشناسم ،خودم هم اغلب این طوری مینویسم ،ذهن شما خیلی خلاقه ،فقط یه کم صبورتر بنویسید


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 16:57

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد درودها
بسیار خوب
چرا طولانی
در چند قسمت مرقوم می فرمودید
عالی بود

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.