قصه باغ و باغبان - تقد یم به کودکان و نوجوانان عزیزی که والدین محترمشان از شاعران سایت هستند

قصه باغ و باغبان . . .

در سرزمینی کوهستانی ، که سایه کوه های بلند چون چتری نگاهبانش بود ، سرشار از درختان سرسبز و سر به فلک کشیده ، چشمه ها و رودخانه ها روان بودند و پیوسته آبادی را زیر خنکای آب جاری خود داشت ، این آبادی در ته دره ای ، مشرف به سایر آبادی های کوچک و بزرگ . . . آبادی پر از باغ های زیبا و چشم نواز بود ، درختان همه جا را احاطه کرده بودند و راه های باریک به کوچه باغ ها منتهی می شد که هوش از سر آدم می برد . و در این آبادی باغی بود به خرمی بهشت و زیبایی آفتاب ، زیباترین گل ها و درختان را درکف باغ و زیباترین و خوشخوان ترین پرندگان را لابه لای شاخه های در ختان خود جای داده بود و کرت هایی که آب از کنار ریشه گل ها ی زیبایش می گذشت و یک باغبان پیر که محاسنش در همین آبادی و باغ سپید شده بود ، بطوریکه پشت او خم ، و بسختی راه می رفت ، تمام عشق و امیدش همین باغ و زیبایی هایش بود و هوای باغ بسی خوش و جان فزا بود .

باغ را دیواری کاهگلی محصور کرده بود و لای شیارهایش پرندگان کوچک و زیبا و خوشخوان آشیان داشتند ، گنجشک ها و سارها ، چکاوک ها و فاخته ها هر کدام بی اذیت و آزار دراین باغ به خوشی و خرمی زندگی می کردند . کندو های عسل در شیار دیوار خود نمایی می کرد و زنبور ها بی وقفه به تلاش ادامه می دادند و به هیچکس کاری نداشتند و با اهالی باغ مهربان بودند.

باغ پر ار در ختان نارون و چنار و صنوبرو عرعر و بید مجنون بود که برسر گل های زیبا و رنگا رنگ سایه افکنده بودند ، بنفشه ها و شیپور ی ها ، گل ها سرخ و سپید و صورتی داودی و آفتابگردان های عاشق و آلاچیق ها و نسترن های رنگا رنگ که همه این ها به دست باغبانی پیر کاشته و پرورش داده شده بود و زندگی ای به زیبایی بهترین روزهای بهاری در هر فصل ، در این باغ جاری بود و همه خوش و سر خوش نگاهشان به خورشید تابان و ابر های باران زا و رگبارهای بهاری که زمین و در ختان و گل ها را پاکیزه و سیراب می کرد .

گنجشک ها به هنگام بازی و پرواز روی شاخه های ظریف درخت سپیدار می نشستند و تو گویی رقص برگ های سپیدار که به هنگام تابش خورشید نقره ای می شد را احساس می کنند و بعضی از آنان همانجا لانه می ساختند و جفت پیدا می کردند و جوجه های خود را پرورش می دادند تا جیک جیکشان زندگی را در باغ زنده نگه دارد .

و چنار کهنسال محل مناسبی برای لانه سازی کلاغ ها بود ، کلاغ هایی که از همه چیز آبادی باخبر بودند و از سرزمین های دور به آنجا مهاجرت کرده بودند ، کلاغ های بازیگوش ، همه مردم آبادی را می شناختند و با آنان همزیستی داشتند و در حین پرواز چنانچه کلاهی بر سریکی از مردم آبادی می دیدند شیرجه می رفتند تا کلاه را از سرش بربایند و این شیطنت کلاغ ها بود .

این باغ مزین بود به پرواز پروانه ها ، شاپرک ها ، پرندگان کوچک و بزرگ و برکه آبی کوچک که پُر از ماهی های قرمز و کوچک بود و میزبان غوک های سبز و خاکستری ، دم جنبانک های بازیگوش با آن پاهای کوچک و ظریف خود در ساحل کوچک برکه می رقصیدند و از کنار برکه پر می گشودند و در اوج آسمان آبی پرواز می کردند و چرخی در آسمان ودوباره شیرجه در آب برکه فرود می آمدند .

هر بامداد خروس های آبادی شروع به خواندن می کردند و مردم آبادی باصدای آنان از خواب خوش صبحگاهی بر می خواستند و گل های شیپوری در شیپور خود می دمیدند و در حضور آفتاب خودنمایی و روز دیگری را در باغ کوچک با پرندگان و سایر گل ها و باغبان پیرش شروع می شد و این زیبایی را به همه نوید می دادند .
مور چه های کارگر ، زنبور های عسل و پرندگان و گل ها ودرختان وهمه و همه در کنار هم تلاش می نمودند و باغبان پیر همه ساکنین باغ را دوست داشت .
باغبان پیر نیز دلسوزانه با دستانی پینه بسته و سیمایی مهربانی به اهالی باغ صمیمانه عشق می ورزید و خدمت می کرد و هر روز صبح زود کار خود را با طلوع آفتاب شروع و غروب آفتاب به پایان می رساند و به کلبه خود که در گوشه ای ازباغ بود برای استراحت می رفت و ضمن صرف یک فنجان چای از درون کلبه نیم نگاهی به باغ کوچک و زیبایش داشت .

صبح ها باغبان پیر گل ها را آرایش می کرد و بوته ها را وجین و علف های هرز را از زمین بیرون می آورد و شاخه ها ی اضافه را هرس تا رویش باغ همیشه زنده و سبز و خرم باقی بماند و نیز کرت هایی را که با دست خود ساخته بود امیدوارانه پاک می نمود تا آب روان به ریشه همه گل ها و بوته ها و درختان برسد وجربان آب پیوسته در ریشه ها جاری باشد .

در این باغ بوته ای از گل سرخ بود که زیبایی آن می درخشید وهنگام برخورد با اشعه خورشید هفت رنگ پدیدار می شد و چیزی جالب بود که نظر باغبان را بخود جلب نموده بود و این بوته گل سرخ در کنار دیوارکاهگلی باغ بیش از همه خودنمایی و چشم نوازی می نمود و باغبان رازی در سینه خود نهفته داشت که هیچکس این راز را نمی دانست که چقدر این گل سرخ زیبا را دوست دارد و زمان آبیاری در کنارش می ایستاد ، دستی نوازشگر بر گلبرگ هایش می کشید و با آن سخن می گفت ، توگویی با یک نفر آدم مشغول گفتگوست ، سپس نسیمی می وزید و گل تکانی می خورد و لبخندی مهربان بر چهره صمیمانه باغبان پیر می پاشید وقتی از سیراب شدنش مطمئن می گشت که مبادا تا صبح فردا تشنه بماند با آوازی خوش از کنارش می گذشت وبه گل های دیگر سر می زد .

دل من رای تو دارد ، سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سرمن مست جمالت ، دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
مولانا
پایان قسمت اول
ادامه دارد

( محمد نصرتی راد )
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد نصرتی راد (15/2/1397),محمد نصرتی راد (15/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (15/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1397),اسیه خلیلی2 (19/2/1397),محمد نصرتی راد (21/2/1397),محمد نصرتی راد (21/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (21/2/1397),مختار محمدیان (31/2/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 - 10:46

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به استاد نصرتی راد عزیز
سپاس از شما و احساس زیبایتان
منتظر ادامه هستیم ......
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط محمد نصرتی راد Members  ارسال در سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 - 11:26

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد درود
سپاس عزیزم
لطف فرمودید
@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 - 10:38

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام،فوق العاده عالی و دلنشین بود@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط محمد نصرتی راد Members  ارسال در سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 - 11:26

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد درود برشما
سپاس ازلطف سرکار علیه
قسمت دوم تقدیم خواهد گردیدبااحترام
@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 - 20:49

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و درود زیبا و دلنشبن بود
پاینده باشید@};- @};-


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 ارديبهشت 1397 - 10:30

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.