کروموزوم اضافه مثل یک فرشته


حرف (ش) را با دخترِ کوچولو کم شنوایی کار کردم تا بالاخره بعد از چند جلسه توانست بگوید: : «ش...»
باورش نمی شد و از خوشحالی می خندید. عروسک کوچولویی را بهش دادم. مادرش هم خوشحال شد و از من تشکر کرد و با هم از مطبم خارج شدند. آنها بدرقه کردم که خانم منشی مسن از حیاط وارد سالن شد. دستهایش را با دستمال خشک می کرد و از من پرسید: چای براتون بریزم؟
-بله بریز.
موبایلم روی میز مطبم بود زنگ می خورد برگشتم که روی صفحه موبایل عکس همسرم با لباس عقد تنش بود لاغر اندام و چهره زیبایی بود و لبخند بر لب داشت نمایان شده بود. دکمه پاسخگو را زدم
-جااااااانم؟
مریم: سلام خوبی احسان؟
-خوبم مریم جان. تو چطوری عزیزم؟
مریم: ممنون. خدا قوت مَرد.
-تو بهترین قوتی هستی که خدا به من داده.
تعارفها و دلدادگیها که تمام شد
او گفت: «همکارم آدرس فروشگاه کارتهای جشن عروسی رو به من داده و میگه کارتهای جشن عروسی اونجا خیلی قشنگند. میشه عزیزم زودتر بیایی دنبالم تا بریم کارتها رو ببینیم و انتخاب کنیم؟»
-باشه عزیزم کم کم میام دنبالت. خب دیگه چه خبرا؟
مریم: سلامتید. چه عرض کنم؟ فعلا توحیاط زنگ ورزش داریم. شاگردام دارند ورزش می کنند. نشستم روی نیمکت تا کمی خستگی بگیرم.
-خسته نباشی، بهت گفته بودم کار نکن. خسته میشی، خونه داری کن! الحمدالله وضعم خوبه! درآمد من میتونه زندگی رو بچرخونه...
مریم: دوباره شروع کردی! من عاشق شغل معلّمیم هستم.
من فهمیده بودم که مریم ناراحت شد. با خنده ای گفتم: «خیلی خب، باز هم من تسلیمم.»
بعد از خداحافظی تماس با همسرم. منشی که چای را آورد تا نصفه خوردم و گذاشتم روی میز، وسایلم را جمع کردم و به کیفم گذاشتم و با منشی خداحافظ کردم.
وارد خیابان که شدم؛ می خواستم سوار ماشین شوم اما پسر جوانی با بازوانش پهن و پاهایش کمی لاغر به نظر می رسید که روی ویلچر نشسته بود، دیدم که تلاش می کرد چرخهای جلویی صندلیش را از چاله بین پل کوچکی نیمه پوشش عبور دهد تا از خیابان به پیاده رو برود. از چهره اش می شد خواند که نا مناسب بودن عذابش شده. به او کمک کردم که تشکر کرد و گفت: «از مطب کاردرمانی برگشتم خونه، همیشه اینجا همین مشکل رو دارم!»
-خدا قوت. ولی مگه به شهرداری اطلاع ندادی که پل رو مناسب سازی کنه؟
پسر با پوزخندی گفت: «مرسی؛ از بس حرف زدم زبونم مو درآورد. ولی مگه اهمیت میدن؟!»
-متأسفم! معلومه مسئولان اصلاً درک نمی کنند. بفرما با ماشین می رسونمت؟
-ممنون، خونمون نزدیکه.
سوار ماشین شده و توی پارکینگ مدرسه إستثنایی توقف کردم و رو به حیاط رفتم تا همسرم را ببینم. دیدم شاگردان و خانم ها در دور یک درخت ایستاده اند و پسرکی که سندرم داون داشت بالای روی شاخه ای نشسته بود و نمی توانست پایین بیاید و ممکن بود سقوط کند. همسرم مریم، خانم سرایدار را صدا کرد و گفت نردبان بیاورید و همین که چشمش به من افتاد سلام کرد و با اشاره به پسرک گفت: «محمد توزنگ ورزش با شوخی به علی یک لیوان آب پاشیده و همکارم دعواش کرده. او هم زود رنجیده. ما مشغول بازی با شاگردان بودیم که علی فوری آمد و بهم خبر داد که محمد رفت بالای درخت!»...
خانم سرایدار با کهولت سنی که داشت نردبانی چوبی کهنه ای را از خانه اش که گوشه حیاط مدرسه بود آورد و به تنه درخت تکیه داد.می خواست از درخت بالا برود. مانعش شدم و همه را قانع کردم که من می توانم محمد را آرام کنم. بالا می رفتم و نگاهم با نگاه او چهره خورده بود. چه چهره غمگین و معصوم داشت و لبانش چون غنچه ای به نظر می رسید. ترس و دلواپسی را در چشمان محمد راحت می شد خواند.
-پسرم چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟
محمد: خانم معلم دعوام کرد.
-خانم معلم می خواد باهات آشتی کنه عزیزم. فقط ترسیده علی سرما بخوره. نباید بهش آب می پاشیدی.
محمد: می خواستم با علی بازی و شوخی کنم.
-می دونم عزیزم. حالا بیا و قول بده دیگه هیچ وقت آب به دوستت نپاشی.
بیشتر با محمد صحبت کردم تا آرام بگیرد. قبول که کرد بوسیدمش و دو پله از نردبان پایین رفتم و او نیز با تردید به دنبال من آمد. مدام در چشمانش نگاه می کردم و با لبخندی سعی می کردم ترسی که برای تنبیه داشت را از او بگیرم. هردوی ما که قدم به روی زمین گذاشتیم همه خوشحال بودند. اما در دقایق آخر پوسته ی نردبان پشت دستم را مثل تیغی تیز بُرید. آن را از محمد پنهان کردم تا سوار سرویس شد و همسرم به کنارم آمد. با دیدن آن رنگ از رخش پرید و گفت: «وای خون میاد! الان جعبه کمکهای اولیه رو میارم.»
به دیوار تکیه دادم و به طرف مینی بوس چرخیدم تا اینکه محمد را پیدا کنم. از پشت شیشه با نگرانی مرا نگاه می کرد. برای این که از نگرانیش بکاهم باز با لبخند به دست تکان دادم و او همین جواب خداحافظی کرد و سرویس دور شد.
همسرم بتادین و پانسمان دستم را مداوا می کرد. اما خونریزی نمی خواست بند بیاید. فقط می کوشیدم از درد ناله ای نکنم یا چهره ام گویای آن نباشد. بالاخره به این نتیجه رسیدیم که دکتر برویم. سوار ماشین شدیم و همسرم پشت فرمان نشست. خون دستم بند نمی آمد. مجبور شدم با همسرم بروم آزمایشگاه. منتظر بودیم تا نوبتی مان بشود. همسرم مریم مرتب می گفت: «آخه احسان چرا رفتی بالای درخت؟ ببین چه به روز دستت آوردی.»
گفتم: «چیز مهمی نیست. خوب میشه.»
نزدیک ظهر مریم زنگ زده بود مطب من و... بعدآخرش بگی: بالاخره نوبت مان می شود. مریم اضطراب دارد. خودم هم کمی عصبی و ناراحتم. حس خوبی ندارم. وارد مطب دکتر می شویم دکتر نگاهی به سرتا پای من می اندازد. مریم بدون این که متوجه باشد، دارد دسته کیفش را توی دستش مچاله می کند. دکتر سرش را پایین انداخته و با دقت به برگه آزمایش من نگاه می کند.
بعد می پرسد: «چطور فهمیدید؟!»
می پرسم: «چی رو آقای دکتر؟»
می گوید: «این بیماری از آن بیماری هایی است که در بدن مخفی است و کسی زود آن را متوجه نمی شود.»
-مگر من بیمارم؟!
-این بیماری پیشرفتی نکرده اگر پیشرفت کرده بود شاید دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد. اما الان خیلی راحت درمان می شود.
مریم اشک توی چشمهایش جمع شده. خودم هاج و واجم. دکتر نگاهم می کند و می گوید: «از کجا فهمیدی؟»
می گویم: «همین الان از شما شنیدم»
-یعنی برای این بیماری به اینجا نیامدید؟
-نه. من رفته بودم تا یک بچه سندرومی را که بالای درختی در مدرسه همسرم بود نجات بدهم که دستم به لبه نردبان تیز گیر کرد و خون آمد و چون خونش بند نمی آمد مجبور شدیم بیاییم دکتر و حالا شما این طور می گویید.
واقعا کار خدا بود که با بالا رفتن این شاگرد از درخت و کمک کردن من به او، متوجه مشکل و بیماری دستم شدم تا با کمک دکتر آن را معالجه کنم، واقعاً محمد یک فرشته بود، خدایا شکرت

«پایان»


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد نصرتی راد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (20/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (21/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (21/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (22/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/2/1397),فاطمه غفاری (24/2/1397),اسیه خلیلی2 (26/2/1397),مختار محمدیان (31/2/1397),منصوره حجاری راینی (1/3/1397),مزان ب (8/4/1397),

نقطه نظرات

نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 13:48

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد درودها
عالی بسیار خوب
@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 22:02

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
به بانو خلیلی
و قلم پر و زیبایشان
خیلی زیبا و بااحساس قلم می زنید
امیدوارم داستانهایت جزء بهترینهای سایت باشد .
سبز باشید .@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.