ضامن آهو

احساس خیلی بدی بود. خسته و درمانده. احساس غربت، تنهایی، نمیدانم تمام احساسهای بد در وجودم رخنه کرده بود. اما حس تنهایی بیشتر از هر چیز عذابم می داد. شب تولد امام رضا (ع) بود. ناراحت و غمگین بودم. از تلویزیون صدای نقاره های حرم حضرت به گوش می رسید. دلم برای زیارتش پرکشید. یادم آمد که خیلی وقت است لیاقت زیارتش را پیدا نکرده ام. چشمانم گرم شد. اشک در چشمانم حلقه زده بود. قلبم به تپش افتاده بود. شانه هایم از بار گناه سنگین شده بود. شوق زیارت حرمش قلبم را به درد می آورد. چقدر خوب بود که کسی کنارم نبود تنهایی آن لحظه را دوست داشتم. گوشه ای خلوت کردم . اشکهایم فرو ریخت. از او کمک طلبیدم. خواستم که مرا به خانه اش بپذیرد. احساس می کردم مرا نمی بیند، صدایم را نمی شنود. گریه امانم را بریده بود به هق هق افتاده بودم. مثل فرزندی که پدر و مادرش را طلب کند دل تنگش بودم. نمی دانم چرا اینقدر قلبم به درد آمده بود و با تمام وجود او را می طلبیدم. در میان هق هق های گریه ام چهره مادرم پیش چشمم نمایان شد. یادم آمد که چند روزی است شادی او را ندیده ام. او غمگین شده بود. ناراحتی او تمام دنیا را برایم تیره و تار کرده بود. دستهایم را رو به آسمان بلند کردم و با تمام وجود دعا کردم اما این بار فقط برای شادی مادرم. مثل این بود که فراموش کرده بودم برای دیدن حرمش سر از پا نمیشناختم و بودن در حرمش را می طلبیدم. در میان سیل اشکهایم به خود می گفتم شاید کسی صدایت را نشنود، دستهای رو به آسمانت را نبیند اما باز هم قلبم فریاد می کشید و خواسته اش را تکرار می کرد. آن شب را با تمام غصه ها گریه ها به صبح رساندم و با کرختی بیدار شدم، مادرم را با چهره ای گشاده در اتاقم دیدم، بغض راه گلویم را بست. اشکهای شوق آماده ریزش شده بودند. مثل این بود که دوباره متولد شده بودم. می خواستم که فریاد بزنم...
آری ضامن آهو صدایم را شنید، اشکهایم را دید، دستهایم را که به سویش دراز کرده بودم را گرفت. احساس کردم در حرمش نسیمی صورتم را نوازش می کند و من خیره به پرچم سبز بالای گنبدش هستم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

عاطفه حجابی دخت ایمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده قادری (8/2/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (17/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.