گرگ زشت‌رو

در زمان‌های قدیم، گرگ جوانی با صورتی نسبتا زشت، در جنگل‌های سرسبز و زیبای شمال زندگی می‌کرد. به خاطر اینکه صورتش زیبا نبود، هیچ دوستی هم نداشت و کسی به او توجهی نمی‌کرد. همین مسئله باعث شده بود که همیشه تک و تنها باشد و نتواند به شکار برود. می‌دانیم که گرگ‌ها گروهی شکار می‌کنند و او چون تنها بود نمی‌توانست به شکار برود و همیشه پس مانده‌ی شکار دیگر جانوران را می‌خورد. این کار باعث ذلت و خواری او شده بود و بیشتر از چهره‌ی زشتش، آزارش می‌داد. او همیشه به این فکر می‌‌کرد که باید راهی بیابد و خودش را از این فلاکت و خواری نجات بدهد تا بتواند زندگی بهتر و آبرومندانه‌ای داشته باشد. او یک گرگ بود و از نیرو و توان بسیاری برخوردار بود اما چون عیب و نقصی داشت و در طول زمان هم اعتماد به نفس خود را از دست داده بود،
نمی‌توانست هیچ حرکت مثبتی انجام بدهد یا تغییری در شرایط زندگی‌اش ایجاد نماید.
در یکی از روزهای پاییزی، که به تنهایی داشت در میان جنگل قدم میزد
و فکرش هم مشغول همین مسئله بود، با خودش گفت که من باید خودم را از این وضعیت نجات بدهم. باید راهی پیدا کنم و به زندگی پر از خواری و ذلّتم، سروسامانی بدهم. به همین خاطر عزم خود را جزم کرد که از فردا به شکار برود و دیگر لاشخور پسمانده‌های شکار دیگران نباشد.
او فردا صبح زود بلند شد و به سوی میانه‌های جنگل سرسبز حرکت کرد. نمی‌دانست به کجا میرود اما چون تصمیمش را گرفته بود، با خودش عهد کرد که تا امروز شکار خوبی نکند به خانه باز نگردد. او این بازگشت
بدون شکار را از زشتی چهره‌اش بدتر میدانست چون با این کار، مجبور بود ذلّت و خواری و طعنه‌های دیگران را تحمل کند. او رفت و رفت و رفت... اما هرچه سعی و تلاش کرد، نتوانست چیزی بیابد. خسته و گرسنه گوشه‌ای دراز کشید و زیر سایه‌ی بوته‌ها به خواب رفت. با صدای قاروقور روده‌هایش از خواب پرید.گرسنگی امانش را بریده بود و حتی مجال خواب را هم از او گرفته بود. نمیدانست باید چه کاری بکند و به کجا برود. خیلی تنها و گرسنه و خسته بود. احساس شکست می‌کرد اما کاری از دستش برنمی‌آمد. مجبور بود برای ادامه‌ی زندگی، به تلاش برای شکار بپردازد. او می‌خواست این ننگ و مشکل اصلی را پشت سر بگذارد و از آن عبور کند. آن روز هم با هر سختی و
عذابی که بود، گذشت و او نتوانست شکاری به چنگ بیاورد. او دوباره روز بعد و همین‌طور روزهای دیگری را پشت سر هم، به تلاش برای شکار گذراند اما باز هم نصیبی نبرد و در پایان روز، گرسنه و خسته، جایی پنهان می‌شد و می‌خوابید. این روزهای عذاب دهنده ادامه داشتند و دیگر برای او توانی باقی نمانده بود. گرسنگی و خستگی و ننگ چهره‌ی زشتش و اینکه نمیتوانست شکاری به دست بیاورد، آزاردهنده‌ترین مسایل زندگی‌اش بودند و همیشه ذهنش را به خود مشغول می‌کردند و موجب عذاب و سرخوردگی بیشتر او می‌شدند. در یکی از همین روزها که دیگر ناامید و خسته بود، باز هم به سوی جنگل رفت و امیدوار بود که شاید شکاری به چنگ بیاورد. پس از چندی که
جست و جو کرد، ناگهان در میان علفزاری، چشمش به آهویی زیبا افتاد. آهسته و آرام از لابه‌لای بوته‌ها به او نزدیک شد. از خوشحالی میخواست فریاد بزند اما ترسید که آهو فرار کند و این لقمه‌ی چرب و نرم را از دست بدهد. وقتی کاملا به او نزدیک شد، جستی زد و او را گرفت. گردنش را به دندان گرفت و شروع کرد به فشار دادن. رگ‌هایش را درید و خون گرم او را خورد. روزها بود که چیزی نخورده بود. بسیار گرسنه و حریص شده بود. از گرسنگی نمیدانست دارد
چه کاری میکند. با تمام وجود حمله میکرد و بدن آهوی بیچاره را پاره پاره میکرد.
از این که بالاخره شکاری به دست آورده بود، بسیار خوشحال بود. همین‌طور که داشت گوشت نرم آهو را می‌خورد، گازی هم به شکم او زد و شکم را درید. با خوشحالی تا میتوانست از شکم نرم آهو میخورد. با
این کار انتقام چند روز گرسنگی را میگرفت و دوباره سر حال می‌آمد. همین‌طور که داشت شکم آهو را پاره میکرد و میخورد، ناگهان چشمش به مقداری الماس و جواهرات افتاد که در شکم آهو پنهان بودند. از
خوشحالی، چشمانش برقی زد و از خوردن دست کشید و به جوهرات نگاه میکرد.تعجب کرد و با خودش گفت: اینها دیگر چیست؟ این همه
طلا و جواهرات در شکم یک آهو چه میکنند؟ برایش قابل باور نبود. نمی‌دانست خواب میبیند یا واقعا بیدار است.سیلی محکمی به صورت خودش زد تا مطمئن شود که بیدار است و خواب نمی‌بیند. وقتی دید که
واقعا بیدار است و این اتفاق، خواب و رویا نیست، شروع کرد به جمع کردن الماسها و جواهرات.
کیسه‌ای پیدا کرد و آنها را در آن ریخت و
به سوی محل زندگی حیوانات جنگل حرکت کرد.
در راه همه‌اش به این فکر میکرد که اگرچه چند روزی گرسنگی کشیدم و حتی نزدیک بود از این بلا بمیرم، اما نتیجه‌ی خوبی به دست آوردم. من دست از تلاش برنداشتم و به چهره‌ی زشت خودم و حرف‌های دیگران توجهی نکردم و فقط به موفقیت در کارم فکر می‌کردم و در آخر نیز به پیروزی رسیدم. من نتیجه‌ی عمل خودم را دیدم. چون میخواستم خودم
یک شکارکننده باشم و از ننگ و خواری لاشخوری دوری کنم. به همین دلیل روزگار هم با من همراه و همگام شد و این آهوی ارزشمند را سر راه من قرار داد. حالا میروم و این الماس‌ها و جواهرات ارزشمند را
می‌فروشم و برای خودم زندگی خوب و آبرومندانه‌ای دست و پا میکنم.
گرگ که از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید، با سرعت حرکت می‌کرد و به محل زندگی حیوانات که رسید، مستقیم به در خانه‌ی پادشاه جنگل یعنی شیر رفت. او جواهرات و الماس‌های گران‌بهای گرگ را دید
و همه‌ی آنها را از او خرید. زندگی گرگ از این رو به آن رو شد. حالا گرگ یکی از ثروتمندان جنگل شده بود و می‌توانست آنطور که دوست دارد زندگی کند.
او دستور داد تا قصر بزرگ و زیبایی بر بالای تپه‌ای در جنگل برایش بسازند. بعد از چند ماه قصر او آماده شد و با افتخار به آنجا رفت و به زندگی خود مشغول گردید. او از چند شیر قوی‌هیکل خواست که از قصر
و زندگی‌اش مراقبت کنند و برایش شکارهای خوشمزه بیاورند تا بخورد. چند خدمتکار هم برای خودش و انجام امورات قصر، استخدام کرد. زندگی گرگ رونق و شکل تازه‌ای به خود گرفته بود. همه دوست داشتند
که با او دوست باشند و به قصر او رفت و آمد کنند.
گرگ حالا یکی از بزرگان جنگل شده بود و اصلا کسی به چهره‌ی زشت او توجهی نداشت چون حالا دیگر ثروتمند شده بود و صاحب قدرت و مکنت بود. او تصمیم گرفت که با گرگ زیبایی ازدواج کند و زندگی
تازه‌ای برای خودش فراهم نماید. به همین دلیل به چند تن از حیوانات سفارش کرد که برایش همسری بیابند تا بتواند در کنار او زندگی خوب و خوشی را آغاز نماید.
او پس از چندی با ماده گرگی زیبا ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد و برای تلافی سال‌هایی که هیچ‌کس او را دوست نداشت و همه از او
می‌گریختند، کسی را تحویل نمی‌گرفت و به کسی روی خوش نشان نمی‌داد. او می‌خواست به آنها یادآوری کند که چهره‌ی زشت، چیزی نیست که از آن دوری کنیم بلکه این اعمال زشت و نادرست هستند که
باید از آنها دوری کرد چون ما در انتخاب چهره‌ی خودمان، نقشی نداریم اما اعمال ما به درون ما و نیت‌های ما وابسته هستند. ما همیشه با اعمال
خود شناخته میشویم نه با چهره‌های زیبا یا زشت خود.
گرگ بعدها این کار را ترک کرد و با دیگر حیوانات دوست و مهربان شد. حتی آنهایی که سال‌ها اذیت و آزارش کرده بودند. او موجودی فهیم و منطقی و با فکر بود و خوب میدانست که با محبت کردن به دیگران، میتوانیم آنها را بنده‌ی خود نماییم.

پایان داستان

نویسنده : حسین بازپور
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

عاطفه حجابی دخت ایمن ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل مولوی (23/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1397),فاطمه غفاری (24/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (24/2/1397),ابوالحسن اکبری (24/2/1397),مختار محمدیان (28/2/1397),علیرضا سلامی (28/2/1397),ابوالحسن اکبری (30/2/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 04:39

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت همشهری عزیزم
قلم خوبی داری و خوب می نویسی اما اگر ایده ها و خط فکری داستانهایت را امروزی تر کنی موفقتر می شوی .
دوره ی این داستانها کم و بیش تمام شده و اگر می خواهی به موفقیت برسی باید زبان و زمان داستانهایت را به زبان امروزی نزدیکتر کنی .
با آرزوی موفقیت روزافزون@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.