یاسمینا

در فرودگاه در صف مخصوص تحویل بار منتظر ایستاده بودم ، صف کنارم مخصوص پرواز تهران- شیراز بود اما در واقع هیچ کس توی صف نبود تا این که یک دختر جوان با احوال پریشان و آشفته آمد جلوی مسئول تحویل بار ، حدودا بیست و دو سه ساله شاید کمی بیشتر، شال سرش کرده بود و یک مانتو مدل گشاد ، موهایش مواج بود و شلوارش هم از آن هایی بود که من اسم مدلش را نمی دانستم اما این گونه می‌شناختمش که همان ها که همیشه تشخیصشان از شلوار توی خانه برایم دشوار بود ، روی هم رفته با دیدن تیپش فهمیدم او هم مثل من آدم پرواز ساعت هشت صبح نبوده.
به نظر میرسید مسئولین آن بخش مدتی میشد که با آن دختر ماجرا داشتند ، او با عجله کارت پروازش را نشان داد و مسئولش پرسید : " خب فامیلیت چیه ؟ "
- نمیدونم
مسئول با صدایی که سعی میکرد خنده اش را پنهان کند گفت : یعنی فامیلی خودت رو نمیدونی ؟
- اخه مامانم گرفته... خب امیری.
- پس چرا وقتی می پرسم میگی نمیدونی؟ اسمت سمینا ئه ؟
- نه یاسمینا
- یامینا ؟
- نه یاسمینا... اینجا "اس" ش جا مونده توی تلفن که گفتن اینجوری اشتباه شنیدن
- آهان خب پس اسمت این نیست
- حالا فرقی نداره مهم نیست
- نه چرا مهم نیست ... خیلی مهمه ولی حالا برو شاید بشه یه کاریش کرد
شک داشتم که واقعا نبودن این "سین" روی کارت پرواز انقدر مهم بود یا مسئولش داشت کمی با این قضیه تفریح میکرد.
یاسمینا که رفت ، مسئول خانم به آقایی که پشت میز بود گفت :"اینا مثل پت و مت میمونند‌".
ایستگاه بازرسی که کیفم را گرفتم دوباره یاسمینا را دیدم این بار با مادرش بود ، این دفعه هم پریشان احوال بود ، هم خودش هم مادرش ، حتی آشفته تر از هنگام تحویل بار ‌.
با عجله کیف هایشان را می گشتند و محتویاتش را در می آوردند ، این بار کارت پروازشان گم شده بود . مادر یاسمینا هم کم و بیش آدم پرواز ساعت هشت صبح نبود .
هر دو خیلی مضطرب بودند ، مادرش با صدایی مرکّب از عصبانیت و حرص و نگرانی و عجله گفت: " کارت پروازا کو یاسمینا ؟ من دادمش به تو .
و یاسمینا هم با لحنی هم ترکیب لحن مادرش گفت : " نمیدونم مامان دست من ندادی ...
اینجا مطمئن شدم منظور آن خانم از پت و مت ، یاسمینا و مادرش بوده و برای این که بفهمم چرا این لقب را بهشان داده زیاد لازم نبود به مغزم فشار بیاورم.
مادرش از شدت نگرانی و عصبانیت روی زمین بالا و پایین می پرید و این بالا و پایینی هم که میگویم نه که کنایه باشد، دقیقا همان طور که ما زنگ ورزش پاهایمان را جفت میکردیم تا از روی طناب بپریم همان گونه مادر یاسمینا پاهایش را میکوبید روی زمین .
و یاسمینا هم از شدت حرص بغضش گرفته بود و اینور و آن ور میرفت.
کوچک ترین تلنگری کافی بود تا اشکش دربیاید ، مثلا حتی اگر کیفش از دستش میفتاد زمین به نظرم میتوانست بزند زیر گریه . بلندگوی فرودگاه صدا میزد خانم امیری. 
روی صندلی منتظر اعلام پرواز خودمان نشسته بودم،  روبروی جای مخصوص سوار کردن مسافرها.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره یاسمینا و مادرش را دم میز سوار کردن مسافران دیدم،  آن جا هم هیچ صفی نبود که نشان میداد مشکل دیگر یاسمینا و مادرش امکان جا ماندن از پرواز بود .
از آن جایی که هم چنان آن جا هم یاسمینا و مادرش با کلافگی وسایلشان را بیرون ریخته بودند فهمیدم هنوز کارت پرواز پیدا نشده .
بلندگو دوباره صدا زد خانم امیری ، مادر یاسمینا رفت و خودش آنجا مضطربانه منتظر ماند .
چند دقیقه بعد مادر یاسمینا آمد و بلافاصله زیپ چمدان بزرگشان را باز کرد ، درست روی آن ، کارت های پرواز آن جا بود. آن ها را برداشت و نفس عمیقی کشید ‌.
حق با یاسمینا بود ، مادرش کارت پرواز را به او نداده بود.
به عنوان آخرین مسافران سوار اتوبوس شدند .
بلندگو بار دیگر به صدا در آمد ، دیگر " امیری " را صدا نزد.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (23/2/1397),همایون به آیین (23/2/1397),فاطمه غفاری (23/2/1397),ابوالحسن اکبری (24/2/1397), ک جعفری (25/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.