مثل آب

مثل آب

فکر کنم ۶ نه خدایا ٧سالم بود تو همون حیاط کوچیک خونمون یه حوض نقلی داشتیم که همیشه پر از آب بود ، گاهی وقت ها ماهی های عید مهمون این حوض بودن و اگه ماهی ها نبودن ما جای ماهی های کوچولو توش شنا میکردیم . آب بازی رو دوست داشتم بابام همیشه پیش ما کنار حوض می نشست و بازی ما روتماشا میکرد گاهی وقتها هم با ما همبازی می شد (شاید اونم دلتنگ بچگی میشد) . خوب دیگه بچه ها بیان تو سرما می خوریدا صدای مامانم هست که کناردر ایستاده و داره لبخند میزنه و تو دستاش ٢تا حوله که منتظره زود بپیچه دور ما . آخ دستهای مامانم چه گرمه ، چه حالی میکردم . صدای خنده ها و جیغ کشیدن های من و خواهرم وقتی بابام روی ما آب میریخت هنوز تو گوشم هست وقتی از این بالانگاه به جای خالی حوض و .... نگاه میکنم .

گذشت ، گذشت تو این همه سال یه ترس عجیبی از آب داشتم که بالاخره این ترس شکست . عمه جانم به خاطر درد کمر هفته ای چند بار میره آب درمانی و همیشه هم به من اصرار میکرد که بیا با هم بریم .برات خوبه (آخه چند سال پیش دست و پام شکسته بود و دکتر به منم گفته بود حتماً برو شنا که منم از ترس نمی رفتم) بالاخره زور عمه جان قالب شد و من مجبور به رفتن شدم . خیلی برام سخت بود اما وقتی وارد اون فضا شدم دیدم نه خیلی هم سخت نیست بلکه خیلی هم خوشم اومد . یه لذت خاصی داشت این قدر بهم خوش گذشت ...... عمه جانم کلی ذوق من رو میکرد . تو آب آرام شده بودم اصلاً ذهنم درگیر هیچ چیز نبود هیچ چیز آرام آرام ............................. مثل آب
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

سبحان بامداد ,قدسیه میرعظیمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

قدسیه میرعظیمی (27/3/1397),م.ماندگار (2/4/1397),سبحان بامداد (20/4/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.