یک روز بارانی و گرم

یک روز بارانی و گرم

دیروز که داشتم با همسرم میرفتم خونه تو خیابان یه هاله از دود دیدیم وقتی که نزدیک شدیم به ه ه ه بوی آتیش ، چه حس گرمی بهم دست داد .
رفتم به گذشته ، گذشته ای که خیلی زود تموم شد و زود گذشت
تو حیاط کوچیک خونمون برگ های خشک درخت ازگیل و انگور رو جمع می کردم و یواشکی میرفتم پشت حوض که پیدا نباشم یه آتیش کوچیک تو باغچه درست میکردم وای چه گرمای کوچیکی داشت و چه دود بزرگی
باران ، باران کجایی ؟ داری چه کار میکنی؟
من توحیاطم الان میام مامان
وای صدای در اومد مامانم فهمید اومد توحیاط
داری چه کار میکنی ؟ باز آتیش درست کردی ؟ پاشو پاشو زود خاموشش کن . الان لباسات بوی دود میگیره
الان الان تو برو تو باشه خاموشش میکنم .
نمیدونم اما لذت خاصی داشت این آتیش درست کردن و کنارش نشستن .
بشینی و به دیوار آجری تکیه بدی .رو به روم در حیاط بود (من و این در خاطرات زیادی باهم داشتیم
وای چقدر سرم به این در خورد و شکست؟ )مامانم در حیاط رو باز کرد با یه سبد پر از لباس اومد که روی بند رختی پشت تاب پهن کنه .
عاشق این تیپ مامانمم یه بلوز آستین کوتاه ابریشمی زرد و دامن کوتاه سبز چهار خانه . همین طور نگاش میکنم
باز که نشستی باران پاشو دیگه نمیبینی چقدر دود راه انداختی
الان همه این لباس ها که شستم هم بوی دود میگیره
یه تکونی خوردم باشه مامان باشه .شیلنگ آب رو باز کردم و ریختم رو آتیش . وای خاموش شد . همه دود ها رفتن کنار
باران باراااان
ها؟؟ این دفعه صدای همسرم بود ... کجایی باران ؟ رسیدیم . نمی خواهی پیاده بشی؟ میخام ماشین و پارک کنم .

چرا چرا الان

خدا حافظ خاطره گرم من
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.