دلتنگی

دلم براش تنگ بود ...
باید هر جوری شده بود این دل لعنتی که هر چند وقت یبار آشوب میشد رو آروم میکردم !
همه ی راه هارو امتحان کرده بودم ،
سیگار ...
موسیقی ...
نوشتن ...
انگار هیچکدوم نمیتونستن دردی که رو دلم سنگینی میکرد رو آروم کنن !
انگار یه چیزی تو وجودم گم شده بود ، دنبالش بودم اما پیداش نمیکردم !
خسته شده بودم ...
سه سال از جدا شدنمون میگذشت ،
پس کی قرار بود این دل لعنتی باور کنه دیگه اون تو زندگیم حضور نداره ؟
زدم به سیم آخر ...
یه شال انداختم رو سرم و مانتو رو انداختم رو دوشم ،
زدم بیرون ...
باید آروم میشدم ...
نباید میذاشتم طولانی تر از این بشه ...
کوچه به کوچه
خیابون به خیابون
شروع کردم به پرسه زدن !
تمام جاهایی که باهم رفته بودیم رو سانسور میزدم !
نمی رفتم چون باید فراموش میشد برای همیشه !
نمی رفتم چون تنهایی رفتن اون جاها دردی رو دوا نمیکرد بلکه نمک رو زخم کهنه ی دلم میپاشید !
تو یکی از خیابونا دیدمش !
خودش بود!
توهم نبود خودش بود با همون موهای جو گندمی ،
اما ...
چقدر عوض شده بود !
موهاش سفید شده بود !
چقدر دلم میخواست میرفتم جلوشو میگرفتم و بهش میگفتم :« دلم برات تنگ شده » ،
اما گفتن این جمله اونم بعد سه سال مثل اسفند رو آتیش بود ،
فقط دلم منو میسوزوند درست مثل سالها قبل !
گفتنش مسخره بود ،
چون ...
نه اون دیگه مال من میشد !
نه من آدم سابق بودم برای دوست داشتن اون !
من فقط دلم تنگ شده بود ،
همین !

#زینب_قاف
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (27/3/1397),زینب قشقایی (28/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (28/3/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.