قدرت عشق


#پارت_سوم


وقتی عکس بزرگ شده ام رو روی دیواردیدم
لبخندی از خوشحالی زدم وبه این فکر کردم
که علی چقدر دوستم داره که این کارو انجام داده
اصلا کی این کارو کرده که من نفهمیدم؟
این عکس متعلق به زمانی بود که رفته بودیم شمال
اصلا علی کی این عکس و ازم گرفته بود که من متوجه نشده بودم؟
نفس عمیقی از سر شوق کشیدم
و از اتاق خارج شدم به طرف اتاق خوابمون رفتم چراغ و روشن کردم و روی تخت دراز کشیدم
و دفتر خاطراتم و باز کردم
خاطراتی که زندگیم رو خیلی عوض کرد فکر نمیکردم علی من رو با این شرایط قبول کنه اما کرد..
نگاهی به دورو برم انداختم و روی میز عسلی یه جعبه کوچکی رو دیدم که توجهم رو به خودش جلب کرد.
خم شدم و جعبه رو برداشتم
درش رو که باز کردم با چیزی که دیدم شوکه شدم
خدای من این گردنبد و که علی پرت کرد تو دریا،
ولی حالا میبینم این گردنبند توی دستای منه
خدای من این همه سوپرایز تویه شب ؟
اصلا باورم نمیشه
گردنبند زنجیر طلایی نازک و شیک که یه قلب دو تیکه بهش وصل بود
قلب و که باز کردم عکس من و علی درون قابش خودنمایی کرد
عکس علی رو بوسیدم و گردنبند رو انداختم دور گردنم..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

عاطفه مشرفی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه مشرفی زاده (19/3/1398),فرزانه رضانیا (25/3/1398),

ارسال نظر

ارسال نظر بر روی این مطلب فقط برای اعضا مقدور می باشد.
نام کاربری: کلمه رمز:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.